اعتراف

ژانویه 7, 2008

اعتراف به زياده خواهي…!

عصر يكشنبه وقتي با سرويس اداره از تهران بسوي آبادي مان مراجعت ميكرديم درشيب دره ايي كه زماني بسيارگرم بود واكنون نيز به همين نام-”گرمدرّه”- شهرت دارد! بعلّت سرماي شديد، گازوئيل ِ اتوبوس (ماگيروس) كه يادگارِعهد رايش سوم است، يخ بست وما به يمُن فرسوده بودن سيستم حمل ونقل شهري و بناچار چند ساعتي را دردل درّه ايي گذرانديم كه هنوزازشّرقامتِ برج هاي بي ريخت وخركي سازِ خدمت گزاران توسعه ساختمان كشوركه مجري سياستِ بي بديل “براي هر خانواده يك مسكن” مي باشند! كمي تا قسمتي درامان مانده است. همين چند لحظه توفيّق اجباري كافي بود تا كمي شيطنت چاشني اوقاتِ چموش روزمرگي ام كنم وبا چند گوله برفي! همكارانم را به وجّدِ پيش بيني نشده ايي مفتخرسازم! مثل همه حوادثي كه هميشه خدا در كشورما بطورغيرمتّرقبه وپيش بيني نشده اتفّاق مي افتد! آسمان از گوشه راست البرزغربي به همّتِ باد شمالي ازابر بّري ميشد و چشم انداززيبايي را تدارّك مي ديد و من ِ”نديد به ديد” ونظربازْ كه با ديدن اينگونه تابلوهاي بي همتاي طبيّعت، اختيارازدست ميدهم وبه غايت ذوق ميرسم با روئت هلال مهتاب درعصرسرد روزي كه منتسب به “مهر” است – سانْ دي- بي تاب شدم و قاقّ ماندم به تماشا وغافل شدم ازگوله هايي برفيِ اهدايي همكاران، زيرا اين منظره چنان ظيافتي شاهانه نصيب چشمانم كرده بود تا ازشعف وشادي لبريز و سرريز شوم…! اين مقدمه طوّيل را نوشته ام تا ازشاعران شريف پارسي بخاطرنوشتن پُست قبلي ام كه بنظر”شعرواره” ايي مي نمايد، طلب پوزش نمايم. وبگويم كه من دردوموقيعّت توانايي نسبتاً مقبولي براي نوشتن نثرمسّجع مي يابم ! اولي زماني است كه بيش ازحدِ ظرفيّت ِيك انسان معمولي غمگين باشم و ديگري وقتي است كه بيش ازحدِ انتظار، شادي شرمنده ام سازد! ديروزعصرمن با روئت ماه كه مشاطه ي غليظي كرده بود ودربهترين موقيعّت براي دلبري ازمهركرشمه ميكرد آنهم درعرصه عياني خود او، چنان شاد شدم كه زمان را ازدست دادم تا جايي كه پايم را ازگليم نثرِمسّجع نيز”دراز”تركردم وچيزهايي نوشتم كه به شعرشباهت يافت! چون باور دارم كه اين عزيزان هديه اختصاصي خداوند به ما وطبيعت هستند…و من” دشنام پست آفرينش ” سزاوار دانستم كه به كتابت نيز اين عذرخواهي را معترّف باشم  ./ .

يك پاسخ برايش بگذاريد