دوست داشتنی هایم:

دسامبر 1, 2007

اهورا را که یگانه است و اُپرا را ، ادبیات را ، دوست داشتن و دوست داشته شدن را ، عشق را ،آویشن و پیچک را.

بانوان بد اخلاق و زیبارا ، تونس وتابستان اش را ، خوش اشتهایی جنسی وسیگار کشیدن دختران را ، قدم زدن و غرور کوه و مچ پا و گودی کمر زنان را ، عکس را و طرح و نوشتن و اعتماد کردن و فیلم دیدن و شعر و جسارت و دیوانگی را.
شب ، سکوت ،بوسه ، ستاره ،کویر و کامنت پاي لينك را ، چای ، چای ، چای و دوباره چای و باز چای را،بوی قهوه تلخ و تند را .
موسیقی ، مطالعه ، معاشقه ومسیح را ، بوی عرق دافي هاي جهانگرد جین پوش و تیپیکال اسپرت شان را، موی کوتاه سرشان و صورت فاقد بتونه کاری شان را .
هدیه بزرگ دادن و هدیه كوچك گرفتن را، شفاف و آنِست بودن چون جامهای کوچک شامپاین را.دوستان خوبی که داشته ام واشتباهات آشكار كوچك وبزرگي که در حقَ شان مرتکب شده ام را.
زالزالک و زیتون و ازگیل را ، درخت راش و آلش و اَبرش و توسکا و عشق به آنهایی را که به کسی نگفته ام و نتوانستم بگویم ، دوباره عاشق شدن و دلهره ناشی از آن ،دردسر،دل تنگی های مغرورانه و گریه های پنهانی اش را.
شهر،شهرت،وشادابی کودکانه را، یادآوری یا به قول غربی ها – نوستالوژی – و مُروَر خاطره ها را، مهَم بودن رابه معروف بودن ترجيح دادن و توی دردسرهای خیلی بزرگ افتادن را به خاطر کسی که دوستش دارم …!
شاشیدن به همه مناسبت ها و جلساتِ جهانی فانتزی ِمسخّره و تُخمی و تخیّلی را، ول گردی و وب گردی وویترین دیدن را.
تماشای والیبال زنانِ جهان را ، خوردن خیار بانمک زیاد در حمام یا سونا را، سکوت و خلسه های طولانی و زیبای بعد از نوشیدن اَشربه ها را …!
خرکی خواندن ِ کتابها یی که غریزه جنسی را تحریک می کنندو خرکی خرج کردن همه پول هایم را ، خریدن جنون آمیز لباس ها و چیز هایی که حتّی یکبار مورد استفاده قرار نمی گیرند را، با علاقه و انرژی فراوان پاسخ دادن به سئوالات نوجوانان را.
در تاریکی مطلق خوابیدن یا خود را به خواب زدن را ، همراه اهورارانندگی کردن با سرعت جنون آميز را ، شهامت اعتراف کردن و رفتن تا ته خط را،
توریست ها،دیوانه ها، شرورها، عاشق ها و بناچار روسپي شده ها و بچه های تُخس را ، خودکشی قوي سياه و خودکشی به سبک ویرجینیا وولف را، پنجره ها و بلندی ها را ، یادداشت های دوران کودکی و دست فروشی دوران نوجواني را.
وامّا خوانده شدن اراجیف های وبلاگم را توسط دیگران از همه بیشتر! سوسیال دمكرات ها و کارگرها را.چشم چرانی در اتوبوس و داشتن دوست دختر سیاه پوست و یک جوراب سفید و اسپرت را. -که ترکیبی بی نظیر ی است!-
کوچه آبشار روبروی پارک ساعی را به خاطر یک خاطره(یک شام به بهانه یک جشن تولّد) و تاب آوردن تهمت هاي بيجاو بجارا.خوردن ملاتهءي ماهی باانگشت را و گرفتن یک بوسه طولانی از آشپزشش،البَته اگر زمان زیادی بیوه مانده باشد را…!
اتاق خوابم ، قوری و قهوه ساز بِلَک اَنددِکِر و سمساری ها و کتاب فروشی ها ی کوچک و درهم وبرهم را . لیوان های دسته دار و گوناگون را ، دوش آب سرد را ، انتظار قبل از قرار ملاقات را ، سرطان سینه بجای همه زنانی که دوست شان داشته ام را و رنج آب شدن را. غرق شدن در دانوب آبی آنهم در قسمت مرکزی شهر پراگ را…!

پاسخ دهید