سرد امّا سرخوشانه !
نوامبر 26, 2007
صبح سرد امروزرا با معاشقه با نام آذرآغاز كردم وايستاده ام اينجا . سرايستگاه. تنها .هنوز هيچيك ازهمكاران پيدايشان نيست.تا بخواهي سكوت است وتاريكي وسردي و ابر كه با همه جديديت اش با مهتاب قايم باشك بازي مي كند و من نيز با ولع خاص خود نظاره گر آن هستم.
چه لذت بخش است تماشاي اين طبيعي ترين انميشن طبيعت! اين لذت وفرصت را مديون بيخوابي هاي گاه بي گاه خويشم . امروزهم اينگونه نيم ساعت سريعتربه مقرسرويس اداره رسيده ام سرما ازناودان بين ساق پا و شلوارم چون مار آبي كه درسوراخي بخزد،بسوي زانوانم خزيدن گرفته است و من سيراب از چشم چراني زورآزمايي تكه هاي فشرده و اخمين ابربا مهتاب صبحدم،
اكنون سردرانحناي كرك مانند كاپشن،به حرمت نام ماههاي اين فصل فتانه مي انديشم.”مهر،آبان،آذر” اين سه قلوي دوست داشتني،اين سه مفهوم اهورايي ايرانويج،اين سه انديشه ابدي وعميق آرياييان باستان. اگربرآنان فقط براي خلق همين مفاهيم ،ميبايست دست به ستايش برم آيا روزانه پنج گاه وهرگاه پنج بارمي توانند ذره ايي از دَين من را به آنها ادا كنند؟! اي شاهان انديشه، پادشاهان پنداروشاهنشاهان شريف ِ شعور ِشگرف : مه آباد، ميترادات، زرتشت…سپاسگزارتانم…
و صداي انكرالاصوات بوق اتوبوس بنزعهد بوق اداره است كه مي رماند هوش وتنم را براي گسيل شدن به اردوگاه عبثكاري واجباري ِسازمان سليطه ي سهامي خاص حضرت دولت و برادران با مسئوليت محدود براي تحّمل دوباره و هر روزه سنت اش بمعناي “سقف”بي پدر و “نظم” بي ناظم و”تكرار”مشمئزبار…از اين همه بيگاري وسرِكاري به خدا پناه بايد برد.


