اين روزها عجيب گرفتارتماشاي تُنگ هاي بلور، جام هاي كريستال و مجسمه هاي شيشه ايي نشسته برويترين ها گشته ام . دردوره زمانه ايي اين چنيتي،چگونه بگويم يا بنويسم كه اين سوژه تا مرز دغدغه ذهني ام رسيده است؟! امان ا ز دست اين ويترين هاي لعنتي! نگريستن شمايل وسوسه انگيز شما بي پدرها، من راخواهند كشت! ماندن جلوي هر ويتريني كه جام جديدي را نمايش مي دهند ودقّت در ديدنشان از زواياي متفاوت، استعلام گاه وبي گاه قيمت آنها و ازهمه بدتر،كنجكاوي درمورد موطن سازنده شان، چنان انرژي ازمن مي گيرند كه عنقريب كم خواهم آورد! چك، اُكراين، فرانسه، ايتاليا، ژاپن ولهستان اين- پولند پتياره- و

عجيب امّا دوست داشتني!

كه اخيراً وارد اين عرصه طّنازي و شفافيت شده است ومن در اوّلين فرصت متّرصدم تا راز اين سرزمين كه مستعد ِبسته شدن نطفه هاي نخبگان است ومتخصص تبعيدِ به غربت همين نخبگان كه هنوزبه قوّه ناطقه نرسيده اند! را با ادلّه ايي مستدّل، ابراز كنم – بيانديشيد به زندگي ميخاييل

كيشلوفسكي، رومان پولانسكي، جوزف كنراد، مادام كوري و…و! اخيرا ًماكتِ كريستال زوجي پاتيناژكارِ ساخت اين كشور را روئت كردم كه در تسريع  تصميمم، كم تاثير نبوده ونيست! انگاري زنده بود، از بس  كه شفاف، جالب، وزيبا بود! هنوز از نشئه ديدنش  خارج نشده بودم كه ديدن نوع ديگر آن، در دگر سوي شهر، گويي” ويّارم” را تشديد كرده است لامذهبْ! سرويس پارچ وليواني بود باريك وبلند، تراش خورده، چنان ظريف، ماهرانه كه مات مي كرد نگاه هر رهگذري را اگرخيره مي ماند برآن لحظه ايي يا ثانيه ايي حتّي !دريغ ازمن كه سالهاست بجز بعضي جمعه ها، وعده خاص و منظمي براي آشاميدن، تناوليدن و تمرّكيدن ندارم، فكركنيد اگرآدم درست حسابي بودم وجا ومكاني معّين مي توانست بندم كند تا مقيدباشم به وعده هاي منظّم غذايي، اينان كه تعاريفش را مي خوانيد چه شاهكاري ميشد براي ضيافت و تزيين سفره و سراي من !كاش مي دانستم راز اين جام ها را ! سِر اين دلربايي شان چيست راستي ؟! در شگفتم كه چگونه دل  و دينم  را مي ربايند آنها ؟! آيا اين نقص دل بي” دال” من است كه اين چنين آسان صيدش ميكنند يا هنرهارموني باطن و ظاهر اين جام هاست كه قاهر به دلبري اند آنهم به طريقي خواستني ودوست داشتني؟!آيا بخاطر حس اعتمادي نيست كه به من القاء ميكنند؟! زيرا نه پستويي دارند براي نهان كاري و نه لابلايي كه بلايي نازل بدارند برمن وما ! نمي دانم  اما به هر دليلي كه هست از ديدْ زدن، خريدنْ و داشتن شان احساس آرامش مي كنم ! چرا چنين حسي نداشته باشم ؟!  وقتي اجبار به رعايت احتياطي نيستم ! وقتي آنها چيزي براي فريب ندارند ! وقتي آب را آب مي نمايانند و شراب را شراب و دوشاب را دوشاب ! وقتي دورغ را دوغ نمي نمايانند ! چرا بايد شرمسار باشم ازشدّت عشق وعلاقه ايي كه به آنها دارم ؟! وقتي قرابت ِبودن با آنها از جنس غُربتي نيست كه درجوار صميمي ترين همنوع خويش احساس ميكنم ! چرا خجل باشم ازخريدن و داشتن و مواظبت شان؟!هان اي جام ها! من خجل بي جايي و كم جايي خويشم ور نه مگرجايي هست كه باشد و شما شايسته تزيين اش نباشيد ؟!! وقتي در جاي جاي جانم جا داريد! وقتي حتّي اشك در شماها تماشايي تر ازدر حدّقه ماندن شان درچشمخانه آدمي است! كيست منّكرِ زيبايي حضورتان باشد؟!به جان تان سوگند كه اوج آفرين لذّت بصري وموج آفرين روح ملال انگيز انساني منيد !آب از لب لعل تان نوشيدن را ادّب مي دانم ومؤدب مردماني كه مزرعه تن شان را از مجراي شما مشروب نمايند…!