دوست داشتني هايم!
نوامبر 3, 2007
دوست داشتنی هایم:
اهورا را که یگانه است و اُپرا را ، ادبیات را .
دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق را . آویشن و
پیچک را.بانوان بداخلاق وزیبارا.تونس وتابستان اش
را.خوش اشتهایی جنسی وسیگار کشیدن دختران را.
قدم زدن و غرور کوه و مچ پا و گودی کمر زنان را.
عکس را و طرح و نوشتن و اعتماد کردن و فیلم دیدن و
شعر و جسارت و دیوانگی را.
شب، سکوت، بوسه، ستاره، کویر و کامنت پاي لينك را.
چای ، چای ، چای و دوباره چای و باز چای را.
بوی قهوه تلخ و تند وترک را .
موسیقی،مطالعه،مسیح و معاشقه را.
بوی عرق دافي هاي جهانگردِجین پوش را.
تیپیکال اسپرت،موی کوتاه وصورت فاقد بتونه
کاری شان را .
هدیه بزرگ دادن و هدیه كوچك گرفتن را.
شفاف و آنِست بودن،
چون جام های کوچک شامپاین را.
دوستان خوبی که داشته ام واشتباهات آشكار
كوچك و بزرگي که در حقَ شان مرتکب شده ام را.
زالزالک و زیتون و ازگیل را .
درخت راش وآلش وابْرش و توسکا را.
عشق به آنهایی را که به کسی نگفته ام و نتوانستم
بگویم را.
دوباره عاشق شدن ودلهره ناشی از آن،دردسرها،
دل تنگی های مغرورانه و گریه های پنهانی اش را.
شلختگی و شهرتهران را متاسفانه!.
شرارت وشادابی کودکانه را.
خاطرات وخطرات-(نوستالوژی)-و مُروَر آنها را.
مهَم بودن را به معروف بودن، ترجيح دادن .
توی دردسرهای خیلی بزرگ افتادن را به خاطر
کسی که دوستش دارم…!.
شاشیدن به همه مناسبت هاوکنفرانس های جهانی را
( که الكي فانتزی ِمسخّره و تُخمی و تخیّلی اند! )
ولگردی ووب گردی و ویترین دیدن را.
تماشای والیبال زنانِ جهان را .
خوردن خیار بانمک زیاد در حمام یا سونا را.
سکوت وخلسه های طولانی وزیبای آن،بعد از نوشیدن
اَشربه ها را…!
خرکی خواندن ِکتابها یی که از تیغ سانسور درامان
ماندند را. خرکی خرج کردن همه پول هایم را .
خریدن جنون آمیز لباس هاوچیز هایی که حتّی یکبار
مورداستفاده قرار نمی گیرند را.
باعلاقه وانرژی ودقیق پاسخ دادن به سئوالات
نوجوانان را.
در تاریکی مطلق خوابیدن یاخودرا به خواب زدن را .
راندن با سرعت جنون آميز،همراه با اهورا را .
شهامت اعتراف کردن و رفتن تا ته خط را.
توریست ها،دیوانه ها،شرمسارها، عاشق ها و
بناچار روسپي شدگان را.
بچه های تُخس را . خودکشی قوي سياه و خودکشی به
سبک ویرجینیا وولف را. پنجره ها و بلندی ها را .
یادداشت های دوران کودکی و دست فروشی دوران
نوجواني را.
خوانده شدن اراجیف های وبلاگم توسط دیگران را
( از همه بیشتر!)
سوسیال دمكرات ها و کارگرها را.
چشم چرانی در اتوبوس و داشتن دوست دختر سیاه پوست
ویک جوراب سفیدواسپرت را.
( که ترکیبی بی نظیر ی است!)
کوچه آبشار روبروی پارک ساعی را به خاطر
یک خاطره .(یک شام به بهانه یک جشن تولّد!)
تاب آوردن تهمت هاي بيجاوبجارا.خوردن ملاتهءي
ماهی باانگشت و گرفتن یک بوسه طولانی ازآشپزشش را.
(البَته اگر زمان زیادی بیوه مانده باشد …!)
اتاق خوابم ، قوری و قهوه سازم را.
وسمساری هاوکتاب فروشی ها ی کوچک ودرهم وبرهم را .
لیوان های دسته دار و گوناگون را .
دوش آب سردراوانتظار قبل از قرار ملاقات را.
سرطان سینه بجای همه زنانی که دوست شان داشته ام
را و رنج آب شدن اش را.
غرق شدن در دانوب آبی آنهم در قسمت مرکزی
شهر پراگ را…!


