سرد امّا سرخوشانه !

نوامبر 26, 2007

صبح سرد امروزرا با معاشقه با نام آذرآغاز كردم وايستاده ام اينجا . سرايستگاه. تنها .هنوز هيچيك ازهمكاران پيدايشان نيست.تا بخواهي سكوت است وتاريكي وسردي و ابر كه با همه جديديت اش با مهتاب قايم باشك بازي مي كند و من نيز با ولع خاص خود نظاره گر آن هستم.

چه لذت بخش است تماشاي اين طبيعي ترين انميشن طبيعت! اين لذت وفرصت را مديون بيخوابي هاي گاه بي گاه خويشم . امروزهم اينگونه نيم ساعت سريعتربه مقرسرويس اداره رسيده ام سرما ازناودان بين ساق پا و شلوارم چون مار آبي كه درسوراخي بخزد،بسوي زانوانم خزيدن گرفته است و من سيراب از چشم چراني زورآزمايي تكه هاي فشرده و اخمين ابربا مهتاب صبحدم،

اكنون سردرانحناي كرك مانند كاپشن،به حرمت نام ماههاي اين فصل فتانه مي انديشم.”مهر،آبان،آذر” اين سه قلوي دوست داشتني،اين سه مفهوم اهورايي ايرانويج،اين سه انديشه ابدي وعميق آرياييان باستان. اگربرآنان فقط براي خلق همين مفاهيم ،ميبايست دست به ستايش برم آيا روزانه پنج گاه وهرگاه پنج بارمي توانند ذره ايي از دَين من را به آنها ادا كنند؟! اي شاهان انديشه، پادشاهان پنداروشاهنشاهان شريف ِ شعور ِشگرف : مه آباد، ميترادات، زرتشت…سپاسگزارتانم…

و صداي انكرالاصوات بوق اتوبوس بنزعهد بوق اداره است كه مي رماند هوش وتنم را براي گسيل شدن به اردوگاه عبثكاري واجباري ِسازمان سليطه ي سهامي خاص حضرت دولت و برادران با مسئوليت محدود براي تحّمل دوباره و هر روزه سنت اش بمعناي “سقف”بي پدر و “نظم” بي ناظم و”تكرار”مشمئزبار…از اين همه بيگاري وسرِكاري به خدا پناه بايد برد.

كلماتي به ابهت كوه

نوامبر 19, 2007

 كلماتي كه به اندازه كوه ابهت دارند؛

آیا کسی کوه را ریشه یابی می کند؟! 

آینه، آدینه، آلما، آژین، آیرلیق، آیلیق، آی، آیلار، آیدین، آی سان،آلتین، اورال، اوج، ارج،اُود، اُلدوز، اقشام، ایلقار، اَبرار، ایندیرا، آتنا، اوستا، آهو، اهورا، اُپرا، آویشن،اشك، آغوش، ارتعاش، اِکسیر، استیلا، مهاتیر،مهاتما، وستا، یسنا، گلین، گزلین، گل، گلاب، باد، باران، بوران، برف، بهار،برکه، بَط ، بَربط ، بام، بامداد، نُت، ُبت، پَر، پَرتو، پَروانه، پارسه، پرسه، پارس،  پارسا، شور، شرور،شریر، شهیر،شورش، شگرف، شگون،غُرش،غرور، غمزه، غریو، قو،قول،غم، ققنوس، سترگ، سیمرغ، ستیغ، سریر، ستبر،ساینا،  سارینا، سلو، سُلفژ، سحاب، سُها، سُرنا …

مجعزه سازماني

نوامبر 19, 2007

سازمانی وجود دارد که ما درآن کار می کنیم همگی ما از صبح که مشغول به انجام وظیفه میشویم منتظر یک خبر خاص هستیم اگر تغییر وتحولات سازمانی چنان چشمگیر نباشد مجبور میشویم بجای تولید خدمات به تولید شایعه تغییرمدیران بپردازیم اساسا  اهمیتً خبرابقاء وارتقاء برای ما خیلی جالب نیست آنچه مثل توپ تحویل سال نو خورشیدی برای ما خوش صداست تنزل یا برکناری مدیران رده بالای سازمانی است زیرا جملگی و از ازل منتظر تغییرات گسترده ی که منشاء خیر باشد هستیم ودراین سالها آنچه تاکنون ندیده ایم تغییر به سوی بهبودی است واین خیلی مهم میباشد که ما هیچ راضی نیستیم  که کارمثبتی انجام دهیم چون وقتی همه چیز خراب میباشد ما هم  مسلما ً خراب هستیم ! امّا کی جرات دارد این را به ما تفهیم کند زیرا ما همواره یک فقره پاسخ دندان شکن ازپیش آماده داریم ،سازمان ما برای خیلی ها بد نیست و آن خیلی ها هم سازمان ما را دوست دارند زیرا سازمان ما گاهی اوقات حتی بیشتر از بنگاه های خیریه دست ودل باز است و به اقشار قشنگ وشغول زود بازده  اعتبار ارزی ریالی جانانه ایی می دهد، از آنجا که هم  وام گیرنده و هم وام دهنده که سازمان ما باشد درهمان وهله اول میدانند که این اعتبارات برنمی گردد و وام گیرندگان هم ازاساس تصمیم به بازپرداخت اقساط را ندارند بنابراین بین ما ومشتریان روابط حسنه وکاملااسلامی برقرارمی باشد! دربُرهه ایی اززمان که خیلی خاص میباشد و حتما ًباید دراسرع وقت کسی عزیزشود ازخزانه سازمان ما هزینه می شود و مدیران ما ازبس اقتداروقدرت سازمانی دارند که کک هم نمیگزدشان! چون ازکیسه  حاتم طایی که سپرده گذاران ما هستند بذل بخشش میکنند، سازمان ما خیلی هم بی انصاف نیست زیرا علاوه بر تقسیم  ثواب حاصله برای سپرده گزاران قرض الحسنه ونثاردیجیتالی وگاه و بیگاه آن از طریق صدا وسیمای امروزین، مقادیرقابل توجه ایی پاداش مادی به همّت روش موثرواصیل شاهین پادشاهی! به برخی که بخت بیدارتری دارند اهداء می کند البّته سازمان ما لطف می کند وگرنه این خیّرین بدون شایبه وتوقع تا پاسی از شبِ اتمام فرصت افتتاح سپرده، درصف افتتاح حساب می مانند! اساسا ًما نمی دانیم چرا عدهّ ایی دیگرازشهروندان پول شان را به ما می سپارند شاید جایی برای نگهداری آن ندارند وکار تولیدی کردن هم که مدتی است به همّت برادرو دوست خوب کشورما- چین-از دوش ما برداشته شده است این افه های روشنفکرانه- تولید انبوه -ارزش افزوده- صادرات غیرنفتی- کسب درآمد ارزی- اشتغال نسبی و…، مدتّهاست که مناسب ما وکشورما نیست! ازاساس نیز برای نژاد برترما که همانا از آنجای خداوند هبوط کرده ایم،وخود حضرت خداوند نام پاک آریایی را برای قوم قائم ما، انتخاب فرموده اند مناسب نبوده و  زیرا این حَمالی ها به حَمد او وکوری چشم بقیه… به نژاد ما نیامده است…بگذریم از اینها هدف ازذی المقدمه  طرح سئوالی است که ظاهرا ً تبدیل به مثنوی شده است ضمن پوزش خواهی، سئوال مورد نظراین است:با توجّه به اینکه سازمان ما کاملا ً مطابق یک نهاد خیّریه عمل می کند چرا هنوز ورشکسته نشده وهمچنان با جدیّت تمام به استخدام نیروی انسانی تحصیل کرده جدید برای امور خدماتی، باغبانی، بایگانی و تحویلداری می پردازد ؟!

 و یادآوری مینمایم که به پاسخ های صحیح به روش سازمان ما جوایز ارزنده ایی تعّلق می گیرد!

كلمات كهيرزا !!

نوامبر 16, 2007

تشویش اذهان عمومی وعدم رعايت خطوط قرمز و مسموم کردن افکار عمومی توسط عدهّ ای معلوم الاحال وازبدخواهان نظام،جهت بدنام کردن اسلام و جمهوری اسلامی.جلسات غیرعلنی مجلس وعلنی آن بدتر! و انواع مرگ برها (آمریکا، شوروی سابق،انگلیس،دانمارک و…و …الَخ!)گفتن شان. انواع برنامه های رشدوتوسعه اقتصادی كه نميدانم اكنون مجري چندمين آن هستيم! وانواع وامهای تولیدی، خود اشتغالی و ساير وامهاي ايجادفرصت های شغلی.سیاست های جذبّ توریست ،گسترش صنعت توریسم وامنیّت توریست! واينكه: ايران ازچشم انداز هاي بيشماري براي افزايش درآمدتوريسم برخوردار ميباشد. خطابه هایی که بااوصیکمُ بالتقوّی الله شروع می شوند و عموما ًبا لیست کردن عیوب واقعی و غیرواقعی رقیب های سیاسی، خاتمه میابند! آزادی بیان، انتخابات آزاد، مردم همیشه درصحنه،مردم سالاری دینی(مردم سواری دینی )! سياست هاي مقابله باتهاجم فرهنگی وتبلیغات قبل از راهپیمایی ها و پخش ابعادِجهانی آن. پیروزی تیم های ورزشی وبررسی بازتاب جهانی آن و از آن بدتر، پیامهای تبریک “پی درپی”اییِ که سیاستمداران افاضه می فرمایند. اصل44قانون اساسی وتبصره مربوط به آن وسياست هاي خصوصی سازی وسازمان خصوصی سازی،بورس وسازمان بورس ، شاخص کل و شرکت بورس و هرشاخص کوفت دیگر…! سهام عدالت وتقسیم سودصوری ونداشته آن.چشم اندازرشدوتوسعه اقتصادی ایران1400ورشد نرخ سرانه ملیّ،GNP ملیّ،دانش بومی،تکنولوژی صلح آمیزهسته ایی. خودروی ملیّ،موتورملیّّّّّّ،طرح ملیّ،افتخارملیّ،وکارت ملیّ، تولیدملیّ وصرفه جویی ارزی،صندوق وذخیره ارزی ومراسم افتتاح هرپروزه ِملیّ،که همیشه خدابزرگترین وبینظیرترین درخاورمیانه هستند! ازهمه بیشتر : زن روسی،سیاستمدار روسی،”ریو”،”گاز”،”اُووآز”و”توپولوف”روسی، پوتین روسي وارُسی روسی ! منهای ادبیات روسیه !! وازآن هم بيشتر: منوریل وچین، مترو وچین، چمدان وچین، دارچین وچین، صنعت سیمان وچین، پوشاک و چین، پتروشیمی و چین، حائر و چین، اسنوا و چین، بزرگراه تهران-شمال و چین، صنایع موشکی و چین،1+۵ و چین، چپ ها و چین، چِت مُخها و چین، چوب وچین، چرم و چین و نهایتاً دستهِ خر و چین…!

اين روزها عجيب گرفتارتماشاي تُنگ هاي بلور، جام هاي كريستال و مجسمه هاي شيشه ايي نشسته برويترين ها گشته ام . دردوره زمانه ايي اين چنيتي،چگونه بگويم يا بنويسم كه اين سوژه تا مرز دغدغه ذهني ام رسيده است؟! امان ا ز دست اين ويترين هاي لعنتي! نگريستن شمايل وسوسه انگيز شما بي پدرها، من راخواهند كشت! ماندن جلوي هر ويتريني كه جام جديدي را نمايش مي دهند ودقّت در ديدنشان از زواياي متفاوت، استعلام گاه وبي گاه قيمت آنها و ازهمه بدتر،كنجكاوي درمورد موطن سازنده شان، چنان انرژي ازمن مي گيرند كه عنقريب كم خواهم آورد! چك، اُكراين، فرانسه، ايتاليا، ژاپن ولهستان اين- پولند پتياره- و

عجيب امّا دوست داشتني!

كه اخيراً وارد اين عرصه طّنازي و شفافيت شده است ومن در اوّلين فرصت متّرصدم تا راز اين سرزمين كه مستعد ِبسته شدن نطفه هاي نخبگان است ومتخصص تبعيدِ به غربت همين نخبگان كه هنوزبه قوّه ناطقه نرسيده اند! را با ادلّه ايي مستدّل، ابراز كنم – بيانديشيد به زندگي ميخاييل

كيشلوفسكي، رومان پولانسكي، جوزف كنراد، مادام كوري و…و! اخيرا ًماكتِ كريستال زوجي پاتيناژكارِ ساخت اين كشور را روئت كردم كه در تسريع  تصميمم، كم تاثير نبوده ونيست! انگاري زنده بود، از بس  كه شفاف، جالب، وزيبا بود! هنوز از نشئه ديدنش  خارج نشده بودم كه ديدن نوع ديگر آن، در دگر سوي شهر، گويي” ويّارم” را تشديد كرده است لامذهبْ! سرويس پارچ وليواني بود باريك وبلند، تراش خورده، چنان ظريف، ماهرانه كه مات مي كرد نگاه هر رهگذري را اگرخيره مي ماند برآن لحظه ايي يا ثانيه ايي حتّي !دريغ ازمن كه سالهاست بجز بعضي جمعه ها، وعده خاص و منظمي براي آشاميدن، تناوليدن و تمرّكيدن ندارم، فكركنيد اگرآدم درست حسابي بودم وجا ومكاني معّين مي توانست بندم كند تا مقيدباشم به وعده هاي منظّم غذايي، اينان كه تعاريفش را مي خوانيد چه شاهكاري ميشد براي ضيافت و تزيين سفره و سراي من !كاش مي دانستم راز اين جام ها را ! سِر اين دلربايي شان چيست راستي ؟! در شگفتم كه چگونه دل  و دينم  را مي ربايند آنها ؟! آيا اين نقص دل بي” دال” من است كه اين چنين آسان صيدش ميكنند يا هنرهارموني باطن و ظاهر اين جام هاست كه قاهر به دلبري اند آنهم به طريقي خواستني ودوست داشتني؟!آيا بخاطر حس اعتمادي نيست كه به من القاء ميكنند؟! زيرا نه پستويي دارند براي نهان كاري و نه لابلايي كه بلايي نازل بدارند برمن وما ! نمي دانم  اما به هر دليلي كه هست از ديدْ زدن، خريدنْ و داشتن شان احساس آرامش مي كنم ! چرا چنين حسي نداشته باشم ؟!  وقتي اجبار به رعايت احتياطي نيستم ! وقتي آنها چيزي براي فريب ندارند ! وقتي آب را آب مي نمايانند و شراب را شراب و دوشاب را دوشاب ! وقتي دورغ را دوغ نمي نمايانند ! چرا بايد شرمسار باشم ازشدّت عشق وعلاقه ايي كه به آنها دارم ؟! وقتي قرابت ِبودن با آنها از جنس غُربتي نيست كه درجوار صميمي ترين همنوع خويش احساس ميكنم ! چرا خجل باشم ازخريدن و داشتن و مواظبت شان؟!هان اي جام ها! من خجل بي جايي و كم جايي خويشم ور نه مگرجايي هست كه باشد و شما شايسته تزيين اش نباشيد ؟!! وقتي در جاي جاي جانم جا داريد! وقتي حتّي اشك در شماها تماشايي تر ازدر حدّقه ماندن شان درچشمخانه آدمي است! كيست منّكرِ زيبايي حضورتان باشد؟!به جان تان سوگند كه اوج آفرين لذّت بصري وموج آفرين روح ملال انگيز انساني منيد !آب از لب لعل تان نوشيدن را ادّب مي دانم ومؤدب مردماني كه مزرعه تن شان را از مجراي شما مشروب نمايند…!  

وب و وبا و وبال !!!

نوامبر 13, 2007

امروزكه گاهشمار خورشيدي بيست ودوم آبان را نمايان داشته است، انگيزه بيشتري يافتم تادر بروز كردن فرم و محتواي وبلاگ هايم ساعي تر باشم و مسبب آن كامنتي بود از دوست شريف وشاعرم(ميناحسني)، كامنتي كه به كادويي ارزشمند شبيه بود ،با اين محتوا كه مطلب“كلمات كهيرزا”ي بنده را در بلاگ نيوزلينك داده اند، از لطف اين لطيف انديشه، مشمول كامنت هاي شدم كه بد نبودند! نوازش ها و نواختن ها سير متعادلي داشته اند.همين تعادل،تمايل به جديّت مرا در نوشتن ومديريت كردن متون وبلاگ ها تسريع كرده است. پديده جالب وپرچالشي است! نقدونظر را ميبني،اگرجسارتي باشد تاييدشان مي كني،تاديگران نيز طعم قضاوت شدن تان را توسط سايرين، (موافق ومخالف )بچشند.البته اگرسهم نويسنده وبلاگ را دوستان منتقد مشخص كنند خيلي بهترخواهد بود! زيرا جسارت نمايش همه كامنت ها فراهم ميشود! بنده شخصاَ ومشخصاَ مسئوليت نوشته هايم را مي پذيرم امّا وقتي خواهر، مادر،آبا و اجدادنويسنده ايي را بخاطر ابراز ايده يا انديشه ايي مورد عنايت و تفقّد قرار مي دهند! حقيقتا ًتن و بدن آدم مي لرزد از اين الطاف ناخواسته كه نصيب آن بيچاره ها مي شود! كه روح شان از وب و وبا و وبالي كه ما گرفتارش هستيم شايد تا قيامت نيز مطّلع نباشد و نشود!

شماهم شنيده ايد؟!

نوامبر 12, 2007

 شنيده ام از وقتي كه اروپايي ها، خنده وشادي را كشف كرده اند ازشِرّ بيماري حادّ دروغگويي رهايي يافته اند!شنيده ام وقتي جامعه ايي شاد است، شايق ِبه شرارت هم نيست! شنيده ام بسياري از خلاقيّت هاوآفرينش هاي خارق العاده هنري درمكان ومحيّطي شاد،شكل گرفته وميگيرند!شنيده ام كه ميزان پويايي وپايايي يك مكتب ويا مذهب را با ميزان اميد به زندگي، شادزيستي وخوش بيني ِكه آن مكتب، بين پيروانش مي پراكند،ميسنجند!شنيده ام كه جامعه ي افسرده ، جامعه ي افليجْي است هم ازنظرافكاروهم ازنظركردار !

شنيده ام خطرتزرّيق حزن وغم انديشي به جامعه انساني،ازتزريق ويروس هيپاتيت هممُهلك تر وخطرناك تراست!شنيده ام متّوليان فرهنگ وجامعه ايي كه درتزريق وايجاد فضاي غم وحُزن ،اِصرار و اِبرام ميورزند، پشت اِبرام واِصرارشان، اَسراري نهفته است! شنيده ام برروحيّه ي ايرانيان ازبدّواِسكان شان درفلاّت ايران هيچ وقّت،چه آن هنگام كه با نام تمدن هاي عيلام-ماد-پارت-پارس،ميزيستند و چه بعدازالگوي دهكدهءي جهاني كه با اقدّام وادغّام آگاهانه اين تمدن ها توسط كورش كبير(بقول يوناني ها:سيروس)،تحت عنوان ِاَبرتمدن وفرافرهنگ ِ”هخامنشي”بنيان گشته بود اين همه غم زدگي،دل زدگي، افسردگي،نُوميدي، واپس گرايي، بدبيني، بدقولي،كم حوصله گي، كاهلي، كم ظرفيتيّ و متاسفانه دروغگويي ،حاكم نبوده است! نظر به يك نمونهء اِجمالي،جالب است.جهّدم درجرّي كردن نيست! بلكه توجّه به جُورّي است كه برجان ِايران وايرانيان فتاده است:درادّيان ايران باستان وحتي مكتب مولانا اسپنتمان، مراسم نيايش شاد وستايش با نشاط را جشن مي ناميدند وهيچ چيزي با اهميتّ تراز انجام مناسك فوق نبوده است. وجود جشن هاي بيشمار درگاهشمار زرتشتي نيز موئد اين مدّعاست.براي نمونه هرسال خورشيدي ايران باستان،دوازده ماه وهرماه آن سي روز است كه هركدام از روزها نيز داراي نام ويژّه ي ميباشد وترادّف نام روز با آن ماه، هم روز جشن همگاني ماهانه ميباشد، مانند روزفروردين ازماه فروردين كه جشن ِ”فروردينگان” ونخستين جشن ماهانه است.به اين ترتيب تا پايان يك سال باستاني،دوازده جشن ماهانه وجود داردكه با احتساب سه جشن“دي گان” مجموعا ً پانزده جشن ماهانه اجراء ميشود.با افزودن جشن هاي سالانه باستاني نظير اوُرمزد وفروردينماه (جشن نوروز)، خوردادو فروردينماه (جشن زايش وآمايش اُشوزرتشت)، اُورمزد واسفندماه (جشن شش چهره گهنبار) شش بار درسال.تيراژاين جشنها به 24 مي رسد كه الحق مي توان گفت سال باستاني ايرانيان ، سال جشنواره ها بوده است ! (هر 15 روز يك جشن). حال چگونه مي توان قوّاره ِوارثان تمدّني را كه اجدادشان حتي نمازهاي روزانه خويش ،نيايش هاون (نماز صبح )، نيايش رپيتون(نمازظهر)، نيايش ازيرن(نمازپسين)، نيايش ايئوسروترم(نمازفروشدان خورشيد)، نيايش اشهن(نمازعشاء) را هم با سبك وسياق ِجشن وجنبش وشادي اقامه مي كرده ،اينچنين غمگين، غريب، بد قدوقول و ازهمه بدتر درمَعرض ِمَرض دروغگويي وريا ديد ومتحّمل نيزبود؟! شما را به خداي خالق موسيقي وشادي كمي به تطبيق اين و آن تامل كنيد، زيرا ديگرتاب تمنّايم نيست  !!!

با پيروزي سركارخانم فرناندزدرانتخابات اخيرآرژانتين واينكه حضرت ايشان حتيّ ازآراي تاييد ساكنان روستاهاي دورافتاده وفاقدّ تكنولوژي وفقيرنشين” آمازون” و”پاگوييا” بي نصيب نمانده است.تحليلگران بدبين سياسي نيزيقين يافته اند كه صنعت بوتوكس وجراحي پلاستيك براي زيبايي، ضامن ِاجرايي مطمئني براي دموكراسي وجمهوري خواهي نوين است! آنچه جالب به نظر ميرسد واكنش هوشمندانه اين صنعت به جنسيّت سياست پيشه گان است! استفاده ازاين صنعت براي جناب برلوسكوني دقيقا ً معكوس عمل كرده و معّرف حضورمباركتان هست كه چگونه فلورانسي هاي هنرمند وزيباپسند به اين عمل نخست وزريرشان واكنش نشان داده وديديم كه چگونه درچشم برهم نهادني آقاي رومانوپرودي راجايگزين ايشان كرده اند!امّا اين موضوع درمورد كشورآمريكا وشخص خانم هيلاري مسلما ً متفاوت بوده وچه بسا نتيجه ايي حتّي بهترازخانم فرناندز،نصيب ايشان مي نمايد. به كاربرد اين رويكرد شكّ نكنيد خانم هيلاري!!  چنان با اطمينان به پيش بتازيد و خود را ازكيش شخصيّت بيلي وساكسيفون وسخن وسخنوري اش خلاص كنيد! ومطمئن باشيد كه همين جذابّيت شما به اضافه مقادير متنعابهي از بوتوكس، كاخ سفيد را براي اقامت هشت ساله تان بيمه خواهد كرد! قابل توّجه مولف كتاب ِكبيرمعجزه هزاره سوم، در صورت تغييرسليقه نسبت به رجال سياسي، وعلاقه به ساختن سوپرمعجزه ي ازكيش خويشان – جماعت نسوان-رويكرد ِ(طنّازي – سياسي) يادشده، مسلّما ً افاقه خواهد كرد…!بوتوكس در سياست ورزي نوين معجزه مي كند! به اعتقاد آگاهان اِعمال اين رويّه در”كشورما” علاوه برمعجزه، غوغا هم ميكند…!“فرضيه اي غوغا”ي عنوان شده درتيتراژاولّيه  فيلم -اثرپروانه اي- كه يادتان هست”

از سفر به ديار حق، رفیق و یار فرهیخته

ایران زمين،امین شعروادب پارسی،قیصر،دیروزعصر،

مطلع شدم،غمگین شدم،بغض کردم.سپس به فکر

فرو رفتم ، من که هیچ تاب خواندن یا شاید

توان و شعور خواندن اشعار سروده شده دردهه

اخیر رانداشتم و ندارم،من که همیشه ی خدا، پس

از خواندن مصراع اولیه شعرهای شنگول و مهتاب

-چه از نوع سپیدوچه ازنوع ابلق آن- کتاب یا

مجله مرتبط رامي بستم ومي غریدم وميگفتم:لطفاً

شاعررا پیوست نمایید تا شاید بتواند بگويد كه

چه گفته است؟! من كه”نثر”راطي اين سالها،

حريصانه بلعيده ام تاوسوسه خوانش اين”نظم”

هاي بي نظم ناظم پسند، به جانم ننشيند،چندي

پيش، همين چند ماه پيش! مجموعه شعر“همه گلها

آفتابگردانندامین راخریدم.باوركنيد خریدم

و بابت اش پول پرداخت کردم! خواندم،کیف کردم و

زيرابياتش خط کشیدم وخط کشیده هاراهم یادداشت

کردم ودرچندجاو چند ماه وچند مجلس، قرائت کردم

و چند بار هم در تنهایی خواندمش و می

خوانم بااينكه عهدبسته بودم تااين موج بي نظمي

وبي حرمتي به كلمه،واژه،حرف وسخن برقرارباشد،

هیچ دفتر شعري رانخرم و نخوانم! امّا فكر ميكنم  

افشای یک حسن از هزاران حسن قيصر، عذر موّجهي

براي بد عهدي من باشد:اودر زمانه ایی که همه

حال آدم رامی پرسیدندتنهاکسی بودکه از بال

شکسته آدم میپرسید!

اينك بخوانید حسن های پیدا و پنهان این جان چون چشمه را از زبان داغدیدگان و به سوگ نشستگان سترگ این غم غماض را :

به قول تولايي عزيز، راستی چرا ؟! چرا آقای قیصر ، در آخرین کتابتان ” دستور زبان عشق ” این همه از مرگ سخن گفته اید ؟! پس بی دلیل نبود که در رباعی”سماع” دستور عشق،”موسیقی لبخند خدا”را آبی دیده اید، انگار دیده بودید هم…! انگار چرا ؟! یقیناً ديده بوديد ! آن هم آبی آبی .آقای شاعر شما که دل به پائیز نسپرده بودید ؟! پس چرا نیمه راه پائیز ؟! هان !  چرا هان ؟! یقیناً پاییز به شما دل سپرده بود …!مگرنه؟!وعجيب كه در”حیرت تو”،که اکنون حیرت ماست، مانده ایم مات در آن آقای شاعر!“تو می توانی؟” تو را می گویم ، همانی که در آخرین مجموعه شعرتان ، شعور رااز سر می برد:

“من / سال های سال مردم/ تااینکه یک دم زندگی کردم /

تو می توانی / یک ذرّه / یک مثقال / مثل من بمیری؟ “ يابه قول تندروصالح صبور، آنهایی که دلشان با شعر آشناست و شاعر را اسیر حقارت ها نمیدانند و شنگ اش نیز نمي خوانند،می توانند به راحتی آب خوردن شعر  “این روزها که می گذرد…” را در ازدّحام خیابان بی درخت ِپایتختِ (بي معرفت) زمزمه کنند…!

با اينكه او شاعر خلوت بود ، ولی شاعر موعود گمشده نسل ماست ،زيرا او درد کشیده بود!او حتّی جلد شناسنامه اش هم درد می کرد …! او شاعر دردهای ما بود… وهست .

ويا به قول احمد غلامي گرامي، امین پور سر شار از شرم بود ، در معاشرت سخت پرهیزکار، در شعر، بسيار آرام و صبورتر از سید حسینی حتّي !

او از نسلی بود که آمده بودند تا در دنیا و آسمانِ هنر، طرحّی نو در اندازند. که بیش از نیمیازآنان هم به بیراهه رفتند و تعداد محدودی كه چون او ماندند، دغدغه روز و شب شان پرهیز از آلودگی بود . نسلی که آمده بود قالی رنگانگی برای رویاهای مردم ایران ببافد، بزرگترین هنرش صرف پاکیزه نگاه داشتن گلیم خود شد و شگفتا که در این زمانه شور بخت ، کاری بود بس شگرف و سترگ،همين كار…آري پاكيزه ماندن!

امّا از نگاه شمس لنگرودي ،او از معدود شاعرانی بود که از بد حادثه به نظام پناهنده نشد و شعرش را با حسن نیت و آگاهی از زیبایی شناسی سرود- بدین خاطر باگذشت ایّام  هم می توانستی به حسن نیتّش اعتماد کنی او در مقّطع انقلاب، رشته پزشکی را رها کرد که اين بي سابقه نیست در این سامان! و به ادبیات روی آورد و به توفیق هایی نيز دست یافت و وارد دانشگاه شد و استاد شد نه به سبب بر کنار شدن عده ایی ! يا به جانشیني عدّه ي ديگر!

چه بجاست اشاره جناب عبدالملكيان ، كه شخصیت والا و انسانیِ قیصر، این شاعر فرهیخته ، رمز و راز دیگری است در شکل گیری نام اش ،  در این میانه به قولی مرّدد می مانی که گل آفتابگردان ، شاعر بزرگ تری است یا انسان بزرگ تری ؟!  خلاصه کلام آنکه قیصر، حافظ شرفِ شعر معاصر بود ، همه هستی اش را به شعر بخشیده بود و از شعر هیچ نمی خواست جز شاعرانگی و آزادگی و جاودانه گی، همین و دیگر هیچ …

دلی سرفراز و سری سر به زیر      

ازاین دست،عمری به سربرده ایم

دوست داشتني هايم!

نوامبر 3, 2007

دوست داشتنی هایم:

اهورا را که یگانه است و اُپرا را ، ادبیات را .

دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق را . آویشن و

پیچک را.بانوان بداخلاق وزیبارا.تونس وتابستان اش  

را.خوش اشتهایی جنسی وسیگار کشیدن دختران را.
 

قدم زدن و غرور کوه و مچ پا و گودی کمر زنان را.

عکس را و طرح و نوشتن و اعتماد کردن و فیلم دیدن و

شعر و جسارت و دیوانگی را.

شب، سکوت، بوسه، ستاره، کویر و کامنت پاي لينك را.

چای ، چای ، چای و دوباره چای و باز چای را.

بوی قهوه تلخ و تند وترک را .

موسیقی،مطالعه،مسیح و معاشقه را.

بوی عرق دافي هاي جهانگردِجین پوش را.

تیپیکال اسپرت،موی کوتاه وصورت فاقد بتونه

کاری شان را .

هدیه بزرگ دادن و هدیه كوچك گرفتن را.

شفاف و آنِست بودن،

چون جام های کوچک شامپاین را.

دوستان خوبی که داشته ام واشتباهات آشكار

كوچك و بزرگي که در حقَ شان مرتکب شده ام را.

زالزالک و زیتون و ازگیل را .

درخت راش وآلش وابْرش و توسکا را.

عشق به آنهایی را که به کسی نگفته ام و نتوانستم

بگویم را.

دوباره عاشق شدن ودلهره ناشی از آن،دردسرها،

دل تنگی های مغرورانه و گریه های پنهانی اش را.

شلختگی و شهرتهران را متاسفانه!.

شرارت وشادابی کودکانه را.

خاطرات وخطرات-(نوستالوژی)-و مُروَر آنها را.

مهَم بودن را به معروف بودن، ترجيح دادن .

توی دردسرهای خیلی بزرگ افتادن را به خاطر

کسی که دوستش دارم…!.

شاشیدن به همه مناسبت هاوکنفرانس های جهانی را

( که الكي فانتزی ِمسخّره و تُخمی و تخیّلی اند! )

ولگردی ووب گردی و ویترین دیدن را.

تماشای والیبال زنانِ جهان را . 

خوردن خیار بانمک زیاد در حمام یا سونا را.

سکوت وخلسه های طولانی وزیبای آن،بعد از نوشیدن

اَشربه ها را…!

خرکی خواندن ِکتابها یی که از تیغ سانسور درامان

ماندند را. خرکی خرج کردن همه پول هایم را .

خریدن جنون آمیز لباس هاوچیز هایی که حتّی یکبار

مورداستفاده قرار نمی گیرند را.

باعلاقه وانرژی ودقیق پاسخ دادن به سئوالات

نوجوانان را.

در تاریکی مطلق خوابیدن یاخودرا به خواب زدن را . 

راندن با سرعت جنون آميز،همراه با اهورا را .

شهامت اعتراف کردن و رفتن تا ته خط را.

توریست ها،دیوانه ها،شرمسارها، عاشق ها و

بناچار روسپي شدگان را. 

بچه های تُخس را . خودکشی قوي سياه و خودکشی به

سبک ویرجینیا وولف را. پنجره ها و بلندی ها را .

یادداشت های دوران کودکی و دست فروشی دوران

نوجواني را.

خوانده شدن اراجیف های وبلاگم توسط دیگران را

( از همه بیشتر!)

سوسیال دمكرات ها و کارگرها را.

چشم چرانی در اتوبوس و داشتن دوست دختر سیاه پوست

ویک جوراب سفیدواسپرت را.

( که ترکیبی بی نظیر ی است!)

کوچه آبشار روبروی پارک ساعی را به خاطر

یک خاطره .(یک شام به بهانه یک جشن تولّد!)

تاب آوردن تهمت هاي بيجاوبجارا.خوردن ملاتهءي

ماهی باانگشت و گرفتن یک بوسه طولانی ازآشپزشش را.

(البَته اگر زمان زیادی بیوه مانده باشد …!)

اتاق خوابم ، قوری و قهوه سازم را.

وسمساری هاوکتاب فروشی ها ی کوچک ودرهم وبرهم را .

لیوان های دسته دار و گوناگون را .

دوش آب سردراوانتظار قبل از قرار ملاقات را.

سرطان سینه بجای همه زنانی که دوست شان داشته ام

را و رنج آب شدن اش را.

غرق شدن در دانوب آبی آنهم در قسمت مرکزی

شهر پراگ را…!