تهمتي خوشرنگ و بو
اکتبر 31, 2007
مرا تهمت بسته اند كه ازعقل نصيبي ندارم و “موجودي ام كه ملعبه دست عواطف واحساسات است…! “ شكرايزد كه لطف ميكنند وباتمهيد تهمتي پرطراوت،تازه ونوبرانه مرا مينوازند! من از اينگونه تهمت ها باكي ام نيست وآنرا به فال نيك ميگيرم زيرا اتهام زيباوفاخري اند و حداقل ازصدتعريف وتمجيدسرشارازتهي كه به تصاعد ترند! به نظرمن كه هيچ هم،ضعف،عيب ونقص نيستند،اينها،كه نثارم ميكنند،دست كم من آنهاراعلاوه براينكه ننگ نميدانم بلكه گوهرذات نيزميپندارم! خداوند شمس را شاكرم كه زيرفشارشرم تهمت شهرت طلبي، ثروت اندوزي وخودخواهي كوردرعذاب نيستم.شهرت، ثروت،مكنت وخودشيفتگي همه اين صفات سگي ولامروت،فديَه دشمنان باد،بگذارتا با موصوف شدن به اينها،همچنان مغروانه پي صدارت باشند،زيرا استحكامچنين دولتي،برپي پلكي استواراست وبس! بازشكرش بادايزَدعزيزي راكه مراملعبه مكرَ،كيد،حيله وحرص،بويژه خودخواهي،”اين ابرعجوزه صفتي كه حسادت پيشش پر ميريزد”نكرده است، ملعبه دست احساسات وعواطف بودنً كه عارنيست!حتَي اگربدين ضعف،شهره شهر باشم،خوشحالترخواهم شد! كدام ضعف؟! كدام عيب؟! كدام نقص؟! من كه از اين لطف لبريزم…!
“در” گفتن ولي “واگويه” پنداشتن
اکتبر 31, 2007
دُرگفتن و”واگويه”پنداشتن
اين متن كه مي خوانيد،ازمتن هاي مورد علاقه و مقبول دل من است، افسوس كه نميدانم از تراوش انديشه پاك چه كسي است واز خامه قلم كدامين اديَب اين مرز و بوم، بر اوراق زرَين ادبيات ما نقش بسته است؟ كه اينچنين لطيف است ومخملين! حتَي نميدانم جه زماني، كجا ودر چه حال وهوايي،يادداشتش كرده ام،عجيب آتكه كاتب كبير اش آن را واگويه ناميده است درحاليكه نيازي نيست كه گوهري دانسته باشي تا “گوهرينه اش” بداني! حال همه آرزويم اين است كه شايد شما بشناسيد اين غريبه آشنا را وبه همَت كامنتي ، هدَيه ام دهيد نامش را ! اينك: واگويه هرچه مينويسم،پنداري دلم خوش نيست وبيشترآنچه دراين روزها نبشتم،همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتراست از نانبشتنش. اي دوست نه هرچه درست وصواب بُوَد، روا بُودَ كه بگويند…! ونبايد در بحري افكنم خود را كه ساحلش بديد نبُودَ. وچيزها نويسم بي”خود”كه چون واخود آيم،برآن پشيمان باشم و رنجور. اي دوست مي ترسم وجاي ترس است ازمكّرسرنوشت… حقا و به حرَمت دوستي،كه نميدانم كه اين مي نويسم راه”سعادت”است كه مي روم يا راه”شقاوت” ؟!
يك”نكته” ازهزار”نكته”ي باريكتر از مو
اکتبر 31, 2007
وقتی می خواندم و می گفتند که بین عشق و نفرت مرز یا حایلی وجود ندارد مشکوک می شدم به صحت و سندَیت این سخن سراسر رازگونه ! و با خود می گفتم چگونه است كه لرزه وپس لرزه ابن“دومفهوم”كه چنان هایل و مهیب است تا”لفظ” استعاره ايشان راهم توانایی قوام شان نباشد، چنان كه نقلنيزاست وگفته اندكه،وقوع هر کدام عالمی را ویران می کند! پس چرا مشخصه بارز و قابل تميزي برای آنهاموجودنيست و نباشد؟!باسپری شدن ایَام چندي كه این مفاهیم همچنان متناقض و کم اعتباردر پستوی بایگانی ذهن ام جا خوش کرده بودند و من نیز کاری به آنها نداشتم به ناگه اوراق ایَام طوری ورق خوردتا مرا درمحَک انجام عمل قراردهدو داد! نمیدانم این “برگشتن ورق بخت”از روي قهر بوده یا لطف ؟! اماهرچه که بودآزمون نکوئی برايم بودزيرابا در”عمل واقع شدن”بودكه لذت متفاوتی راچشيده ام لذَتيکه تاکنون وقبل ازآن نيزچنين تصوَری از “آن”نداشته ام زيرا باهربار شنیدن این کلمه بلافاصله صفتي شیرین وكنشي خوشاینددرمخیله ام نقش می بست! اينكه بعضی از دردها،لذَت یا منشاء لذَتي باشند غافل بودم! گرچه تصَورکردن،شنیدن،خواندن و وسوسه شدن همه و همه،ميتوانند واجد دردو رنجی لذت بخش باشند،اماهیچ کدام آنهانمی توانندجانشین لذتَی شوندکه از”عمل انجام کاری”حاصل میشود.به عنوان نمونه ماازماهیگیری وچگونگی صیدآن بسیارشنیده ايم و بسیارهم ازطریق تصاویر مستند آنرا دیده ایم،امَا چگونه میتوان حس شنیدن یا ديدن این عمل را با اولين ماهي كوچكي كه صيد تور ما ميشودو با ارتعاش نورخورشید،گويي كه ميرقصد! مقايسه نمود؟!چه رسد به اينكه اين لذَتهارامُتَرادف هم بدانيم؟!با تجرَبه موارد فوق،قدَر این توصیه عمل گرایان راکه”برای رهایی از “وسوسه”ایي باید به انجام آن همَت گماشت” دانستم و آنرا نه باوری تيوریکی بلكه اقدامي مهَم و پراگماتیکي ناب يافتم.بايددربَطن انجام وسوسه ايي بود تا متوَجه درَك لذَت رهيدن از رنج جانكاه آن شد! آنگاه كه نه در حیَطه عشق قرار داشته باشیم و نه در چمبره نفرت، نه در کسَوت “خوبی” باشیم و نه كسَوت “بدی”! یقیناًدر وادی شک خواهیم ماند! و دراین شرايط است كه مرزبین عشقونفرت و یا مرز بین خوبی و بدی، محلی از اعراب نخواهندیافت…! ومن وقتَی درحیطه یک جزء این مهلکه مُهلَك قرار گرفتم،دراندک زمانی”شک”م را انگار به “شط” ي سپرده باشند،به یقیق رسيدم که نفرَت در جُوف عشق است و باهمان شدَت وحدَت نيَز در جریان است و با هيچ ذرَه بيني هم قابل رصَدنيست و نخواهد بود! کدام مرز، کدام تمایز؟!زیرا آنهاچنان نامرَيي،ظرَيف،پيچيده امَاسهل وممتَنع در هم طنیده اندكه تفكَيك شان محَال مينمايد،ولَو تميَزخيالي ياحتَي مجَازي! فقط ميبايست قرباني اين حادثه ميشدم تا علَت سقوط ناشیگرانه ای خود و بسیاری از دوستان را به ورَطه ویل نفرَت درک ميكردم، باید در پرتگاه هبوط درَه نفرَت خم می شدم تا علَت عدَم تمایل و بي انگيزگي خود وهمپالگي هايم را نسبت به نجات خود مان ازاین بَحر برَهوت بفهم ! واينك میدانم که چرا این اندازه آسان ، و با خیالی آسوده در این وادی بیکران و سرد ناکجا آباد نفرت،جا خوش کرده ام و هیچ کاری نمی کنم جز نفرین و لعنت فرستادن های مترادف با”دم”و”بازدم”خویش که بی شباهت به”نفس” های وانفسای پایان عمرمُحتضري نسیتندبه اهدایی معشوقي که زماني بی “می” و “مغانه”، مست مان می کرد به اندک غمزه،عشوه وحتَي اشارهایي! زيرا جاده ایی که ما را به این خراب آباد خمار و دُرد آلود، غلطانیده است چنان مخُوَف و سخت و پرشیب وشَر و طاقت فرسا است که هیچ همَت و حُرمتی در توانم نباشد برای صعودمجدَد به قَله حُرمتَ ورزي عشق ! آری!این همان راهی است که بی تحمَل آهی حتَي،چنان پرشیب،خوش دست وملاَیم برای عزیمت بود که هیچ ندانسته ام چگونه سُریدم با سر در دامنه سرد و تیره و ننگ و نفرَت انگيزش و ماند گارش باشم شاید، تاصبح قیامت …!شما بشمارید قهرمانانی را كه این جاده سرکش را برای رسیدن دوباره به همان جایی که“جایشان” بوده باموفقَیت طَی کرده باشند،آنگاه مرا و بي تواني وبي عرضه گي ام را ملاك گيريد و به توهين هلاَكم كنيد. نه!نجوئید!زيرا نخواهید یافت حتَی به تعداد انگشتكان یک دست !بنابراين تاديرنشده به اين توصیه مشایخ، بياندیشید که گفته اند:“در طریق عشقیدن،ذرَ ه ایی لنگیدن حتَی به تفنَن روا نباشد هیچ” باید محتاط بودومواظب،آنهم بسیار.
پس شما را به خدایتان سوگند، گر باور هم ندارید امتحانش نکنید،زیرا به امتحان کردنش نيز نمی ارزد/.
واسطه يي براي آشتي با داشته هاي نوشتار پارسي
اکتبر 31, 2007
اززماني كه رمان كوتاه”سفر”محموددولت آبادي را خوانده ام تا كنون سالها گذشته است.مطالعه اين نوشتارجناب نويسنده،چنان به مذاقم خوش نشست كه درجشنواره فجر85 با شنيدن اين حرف كه فيلمنامه فيلم جناب پيترزتحت نام”زمستان”،اقتباسي آزاد ازاين كتاباست،تدبيري كردم براي خروج از اداره كه خوشبختانه موثرهم افتاد وخودم رادرخيل مخاطبينمنتظرنمايش فيلم- سينما فلسطين – قراردادم و موَفق شدم فيلم فوق را درهمان اكران اوليَه اش ببينم.گرچه فيلمنامه زمستان،اقتباس مناسبي ازكتاب” سفر” نبود وبه اين دليل هم ازساختار قوَي وساخت مناسب بي بهره بود واين مشكل را ازهمان ربع اوَليه ميشدازوجنَات مخاطبان فهميد،امَا تدَاعي وتكرَاركلمات بكاربسته دركتاب اين كاتب مغروربود كه چون جادويي بر ذهن وعين من هويدا شد و مانع ازدلزدگي يا انصراف از تماشاي فيلم شد كه گريبان بسياري از بينندگان را گرفته بود…!درشگفت شدم ازتدَاعي طعمي كه حدود 21سال پيش،قرَين ذايقه ام بوداين همه شيرينوتازهمانده باشد!اينك فارغ ازحال وهواي سفرخوانده شده وسفربه اتمَام رسيده –سپري شدن دوران نظام اجباري –همچنين با سپري شدن حدوداً9ماه ازتماشاي فيلم،صيَاد سعادتي گم گشته دراوراق فيش برداري شده ومانده دركنج كتابخانه ام شدم كه بلافاصله مصَمم كرد تامروَري دگرباره برآن دست نوشته ها داشته باشم،هرچه خطَ وكلك و كاغذش كهنه ومندرس شده بود،متَونش همان متن هاي شسته ورفته،باران خورده وپاكي بود كه با تورَق اش، ابهَت كتاب- كليدر-دوباره چون نغمه هاي دونلي نوازان نامي آن نواحي، -خراسان-برايم مرَيي و موجب مسَرت، خرَمي وخردمندي گرديد . ناگفته نماند كه اين مسرَت، چند لحظه ايي مصادف شد با آه و دم هاي دمادم از جنس فسون وفسانه ،كه افسارم را به ضعف ديرينه،يعني ناشي بودن و ناشي ماندن در حوزه نت نويسي يا فيش برداري علمي، ميفشرد! براي رهايي از اين حس،حس به شماره افتادن نفس،كه ناشي از نقص يادداشت ها بود،راهي جز مطالعَه همين اوراق نبود كه گويي قبرَاقي در جوَف آن مانده بود به انتظار…! با طعم خاص وشرقي نهفته درآنها بود كه ابهت وعظمَت ميهن باستاني ام دگر بارباچاشني مروبخارا،سمرقند،هرات،توس،هامون،سيحون،آمودريا،جيحون،خجندو خوارزم و…الَخ، غوغايي برجانم فكند…!ويافتم پاسخم را ازسبب بسياري اوراق مجموعه كليدر! به حرَمت هرچين وشكني كه ازمنه برسيرت وصورت اين مردمان مروَي نشانده، دولت آبادي به برگهاي كليدر به پاسداشت آنان به مجلدَش افزوده است! تا برقراردارد بيرق سربداران سزاوارآن دياررا كه به چهارراه حوادث تاريخ لقب يافته است !درخلَسه خواندن اين خرده يادداشتها، هرلحظه برشگفتي ام فزون ميآمد كه چگونه اين كاتب مغرور،توانسته است اين همه قهرمان و آنتي قهرمان، نقيض وضدنقيض، كه هركدامشان بهاسطوره ايي فرا اساطيرمي مانند را جان داده واستوار سازد ؟!مارال،گل محمَد،غديَر،عباسعلي ،بلقيس، ماه درويش، خان عمو و….!تقَابل مسَرت وافسوسي كه دربدَو اين يادداشت نوشته ام درآخر اين مرقومه باتقَابل خلسه وغصه قرَين شد كه نهايتا ًبه قياسي معطوف به شكواييه ايي لعنَتي واز ته دل منجرشد كه: اي كاش فرهنگ جمهوري گيلان وهرچه كه در آن بود – اعَم ازوقايع تلخ وشيرين فرَ و فتنه گري، قهرماني و خالو قرباني-اين قوم غم وغربت زده را چنين آدم اديَبي بود تا بر جريَده جرَارسياسو اوراق جليل تاريخ بنگاردآنچه راكه درگدار قيام جنگل بر اين قوم به يغما رفته “گيل و ديلم”گذشته است…وامَا صد افسوس كه نبود! ازآنجايي كه دل كندن بعد ازاين همه تلَون احوال،كه ملغمه ايي ازمسرَت وحسرت،خلسه وغصه بوده، سخت ام بود،بنابراين بايد تدَبيري حتَي به ترفند مي بستم ،پس تن دادم به باز نويسي آنها با اين بهانه كه بر “وب” بنهم اش تا برپوسته يادعزيزاني كه هنوزروح وجانشان را در اين بحرپارسي نشستند به تلنگري طرَب گونه بنوازم، مبني برتسرَيع شان به انداختن خويش در اين زنده رود كه كم ازجوي موليان ندارد، زيرا آب در كوزه باشدوتشنه بمانيم نه صواب آيد ونه ثواب . و اينك كلامي كه ذكَرش كرديم : آدميزاده راههاي زيرَكانه را بيشتر مي پسندد،ميخواهدكه حقَ به جانب بماند.هركس براي به تماشا گذاشتن خود،آرايشي دارد: همه چيزمن را همه كس نبايد ببيند، ازمن همانچه ميخواهم بايد ديده شود…كليدر ج-2ص455 دلش مي خواست امَا كو جرَات ؟!اين است كه آدميزاد، دست كم دوگونه زندگاني مي كند:يكي آنكه هست و ديگري آنكه مي خواهد… ج-2 ص-463 دلت آرزو ميكند آرام بگيري امَا نميتواني، فاصله بين خواستن وتوانستن بسيار دور است.بر زخم دلت آهك پاشيده اند…ج-2 ص465 چكيدگان زحمت.زندگاني رم كرده است هيهات!كجا بايدش جست…چشمان پرخواهش زنان مرده اند،پس عشق ورنجت را به همان حدَ مجَال بروز بده كه پرش قلب ديگري نخراشد…ج4-ص1038 پستان هايي چون پستانهاي نجيب ترين ماده گاو شيرده،چنانكه انگارمي روند تا هميشه فرزاندان بيابان را شير بنوشانند…پستان مادري…! ج4 ص 1038 دركليدرامَا ستاره ها تنها نيست،دوست است.ستارگان دوستانند. ياران وبرادران ونگاهبانند.راهنمايانند. چشمان خيره شب،همدمان خواب از سر گريختگان،چوپانان، برشب چيرگان اين نيزه هاي شكن شكن بي تمام… ج4 ص1041 گورپدراين جهان كهنه! ازبيم چه بهره؟! دلهره جزكابوس چه با خود دارد؟!بستر،بستر وخواب بي خيال،هنگامي كه توبرهنه در بسترخودخفته اي،با عصمت كودكان در آميخته ايي….!خواب،نيايش خاموش است،نيايش بودن.چرا كه دراين دم تو هماني كه خدا را پسند مي افتد ! تسليم ،تسليم ، معصوم و بي دفاع ، خداي كهن همين را مي خواهد .برهنه ، بي سلاح ، بي دفاع ، بي هيچ كنشي ، بدين هنگام خدا تو را دوست مي دارد چراكه به هست ، نيست.خاموشي تو ، امان و يقيين برپهنه وجود وخداي نگنجد …..! ج4 – ص 1043
ما براي زندگي و به عشق زندگي كشته مي شويم.نه اين كه به عشق كشته شدن زنده باشيم! ج 10 – ص 2623نفرت به آنچه كه دوستش ميداري با نفرت بخود آغشته وعجين است ،جنگ و پيكار را چنان خمير مايه و سر شتي است كه معيارهاي روزمره را بر هم مزند و به ويژگي هاي آرماني ذهن آدمي نيز دگرگونيهاي شتابناك مي بخشد گرچه در پيكار ودر كشاكش نبرد ، آدمي در معيار خود تا حدّ عدد نزول مي كند ، گرچه ميدان بي ترحّم ، آدمي بيش از هر هنگام به حدّ رمهّ و عدد نزول مي كند ، امّا اميد چيرگي بر خصم – بخصوص كه هدف از نبرد ، آزادي و عدالت باشد – تمام جسم آدميّت ، آدمي را در آرمان زيباي زيستن بازمي آفريند. ج10 – ص 2627 دريغا كه كه خون زيبا ي مردمان با دست مردمان بر خاك جاري مي شود،در اين ميانه، در حدّ فاصل دست وسينه ، تنها دشنه بيگانه است ج 10 – ص 2655سكوت انگار تني مجسم بود ،ايستاده به خيرگي و سماجت تا صداي نفس سواران راحتي به ايشان باز پس گرداند ….. ج 10- ص2552و………و……. بخوانيد ، مي دانم كه مي خوانيد ، و ببالم ، ميدانم كه مي باليد ، و ببلعيد ، اين شكرين پاره پراگراف ها ،بندها ، بابها را كه مائده ايست گسترده بر سفره اي به اندازه ده مجلّد…!


