“ذوق زده ام چون زورقی در ظرف زمان”

اندکی نیست که سیاهی شب سّلانه،”سلام”گوی سپیده ی پگاه،ی صبح فرداگشته است!
پگاهی که چون معجون پرملاطی است ازدرد ودریغ، عشق وعیش،که سردی وسوزسحرگه اش میوزد ازسمت ساحل سویی که میگفتدنش صبا آن سال ها، پیش !گرچه شکل ورنگش را نتوانم به وصف آورم امّا مزه اش را چرا؟!
شیرین وشورانگیز یا شاید میخوش،اما واجد وّجد بسیاری برای من وهرآدمی که این نصیبش گردد.
وافسوس! وافزون افسوس! که چنین اوقاتی، نیست دایم ، گه وبی گاهی یست،نظیر:آن شبی که فردایش آغاز بهار سالی دیگراست و یا شبی که فردا یش مِهرمی گشاید مُهر فصل پاییزرا! ویا غروبی که بانگ موذن، بهانه گشودن ِرازگونه و ریاضت وارانه روزه ایی بوده است به درستی!
تفاوت این گاه وبی گهان با بقیه ایّام عمر،به حّدی است محسوس، که شک می بردم از خُوی خویش! که خود را دوگانه میبینم یا میپندارم ،الحَق والانصاف !گویی شخصيت اینگونه ام هرگزباهویّت وشخصّیت سایرلحّظات زندگی ام تشابهی ندارد حتّی به حد تهی! علي رغم بیزاری ام ازلفظ، ناچارم ازآن برای انعکاس احساسم استمداد طلبم،بااینکه ازاین “لامذهب” دلخوش نی ام، به هیچ وجه!- لفظ را میگویم- برای رفع “خودخواهی”و”تنهاخواهی”ام، ازآن بهره میجویم تا طعم تعّالی یافته اینگونه بودن را به تنهایی نچشیده باشم ،و بگریزم از عذاب وجدان و گَََنگی اداراک واحساس،با به سفره نهادن این همه” حس” های جور واجور،خوب وناب که فورّان میکند چون ولیمه از آیینه ایده، به انبوهی وانعامی حاصل زین اوقات گاه و بی گاهی !
فضایی؛ فضّیلت آسا،دشمن ِ استیلای زشتی وشرارتها،چهره ها همه چون ماه زیبا، “ورا زیبا”! محدودیت دیدن ِ دیده گان محو! دور،دورها نیز قابل رویت! حتی گویی آسمان را طاق بگشوده اند وسیّارات را به نزدت آورده اند به همسایه گی،بی چشم داشت پاداشی.
عجبتر اینکه در اینگونه زمانها،حریص ترین “حس”ام:حس نجس تصاحب ، تملک ، تهاجم و…الخ چون یخ درآفتاب تمّوز، ذوب میشوند تا ذره ای گردند از روی ورنگ رفته!چنانکه حصار میگشایم زیباییها را ،وزین بذل وبخشش خوشحال میشوم چون خُرد بچّه گان،و فریاد آورم وه! وه! بنگرید :این همه زیبایی وزینت آرایی را…! و چه آرزوها وکاشکی گفتن ها ،که بودند تمامی رقیبان و آدمیان بالکّل تا از این ضیافت ِظریف، بهره ها می جستند وظرف”نگاه”شان را سیراب میکردند!
چیست این هنگامه؟! قُرق غم وشادی است این ؟! که نیست قوه تشخیص، تا کدام غم پندارم کدام شادی ؟! و سبزی سکوتش میفزاید عمق صورت و معنای اندیشه ام را، حول خویش و حوش حُرمّت حیات ِ چنین حریمی که حُرّانه به تدبیر و تاَمل پردازم دوباره ،ده باره و سد باره ! زیرا عجایب ترزین لحظات نیست و نخواهد بود، که هرموجودی ادّله موجودیت خویش باشد، وبه استنباطم آید خالق یکتایشان باهم ،که هیچ اش نبوده است تاکنون ، به شعورام تجلی حضورشان یکجا !
آری ! به لطف عیادت حالاتِ مُهیّا زین لحظات است که به اجبارِ قیاس محکوم میشوم به پنجگانه هایم که نمازش می نامیم ، از”حمد تا قل هو الله”اش در تردیدم و کمک میخواهم ازاوتا بیافزاید یقینم راکه” کیستی وچیستی”اش را فهمم آورد قدرو ذره ای ؟! و تازه، این پس ِ باوریست که میدانم هست! والله،که او بس دارد شگفتی !
بار الهی؛کدام الله اکبر، ربنّا و آتنّای تو ؟!
“اکابر” بودنت را دانستم که با تکرّارو آوازوترتیل بی تاَنی و بی تاَمل من وما نیست !در مرّورِ آن لحظات شیرین یقینم آمد “کبیری” ات بی آنکه درنماز یا در نیاز باشم !
کاش لایق بودم تاهمه عمرم ، چنان باشد که ذکرش رفت، آنگاه زحمت لفظ وسخن چون میخواستم ، بگریزد به جهنم یا هرجا که” جا “یش باشد !
هان،هان! میرفت تا برود ازیادم که میباید ثنایی و دعایی بنمایم، قبل از اینکه”الآن”ام که چون بهشت میماند ، بگریزد ازمن:
“بارالهی؛همه عمر چنانم کن که “الآن”بود چنین ام،تا برهایم از گزند لفظ و الفاظی”
“مُهیمِنا؛ملالتم را از بعد مسافت فاصله با توست ، پس برهانم و اینگونه”حالات”را مستدامم گردان تا ازعبث بگریزم وعبدّت گردم جاودانه “براستی تو قهّاری، زیرا چنان کردی با دوستی،که میشناسم اورا، کزملّاکی مَُلک به افلاکی فََلک جسته است.
با قدر دانستن آن گونه “حالی” که به او عَطاء داشتی؛ این را هم نشانهَ اش می نِشانم پای این دردنامه :
“هر نگهت زروشنی ،کار ستاره میکند
هر که دوبار بیندت ،عمردوباره میکند
خشم تو گویدم ،برو!چشم تو گویدم ،بیا
نازتو وعده می دهد،خنده اشاره میکند
روز مرا خیال تو،رنگ وصال میزند
شام مرا فراق تو،غرق ستاره میکند “

“عصر روز قبل از میلاد ولیعصر”
6/6/86

پاسخ دهید