«غروب غريب ماه»

سپتامبر 23, 2007

«غروب غريب ماه»
وقتي شب كمي ازنيمه گذشته بود،قصدگريختن ازسقف غالب آمدو گريختم نيز براي استنشاق تنفسي عميق كه سخت محتاج اش بودم، سر بر افراشتم به بلندي بارد اين آسمان بي سقف،كه چشمم به جمال اقدس مهتاب شب” بدر” شد منور، كه تا به نيمه بررفته و نزديك گشته به مشرق كه مكان غروب‌اش بود ومن همان دم ، به پاس جمال‌اش سرود درود بر« ابرار» را كه شعار نيكي ايست بجاي مانده از رسول صبوراسلام, زمزمه مي كردم ، به ناگاه ، نگاه من و نگاه ماه در گره ماندند چندي برهم، چه شد و چه كرد ماه، نميدانم؟! چون نه” فسون”ش نام بود نه جادو ! فقط مي‌دانم كه چشم نتوانستم برگيرم از آن، الا زماني كه وادارم كرد انگار، كه انديشه كنم حول پاسداري‌اش از شبها ، اين جد و جهد چنانم كرد تا سر بر جبيب ، بنهادم و از هاله نورش مدد جستم تا منيرم باشد بر تاختن به تاريكي شب و سياهي “شعور”ام را. كه گويي ساخته بودند با هم، سئوالاتي چنان بلندقامت و غامض كه بر آسيمه سري‌ام بيافزايند بيرون از حد و اندازه. چنين نيز بود زيرا، به لختي هويدا شد يكي از آن نوع پرسش كه گويي “پارسنگي” است تا زند بر ذهن و چشمم تير:
كه چرا بربطن و باطن فرهنگ ما آويخته است قروني، به تشريح و تلميح و تعريف و تقدير از غروب شمس ؟! چرا آنچنان قدرش را دانسته‌اند ، دانايان و دردمندان كه گويي مي‌پرستيده‌اند حتي، دلگيري حزن‌انگيز و غم انگيزش را؟! چه صفت‌ها كه نساختند ازصورت، چه افسانه‌ها كه نسُرودند به “صولت” تا “سوگنامه” ايي بسازند. از‌آن, به قطر اوراق تاريخ ! كه ساختند و مي‌بينيم! مي‌بينيد شما هم …!
بااينحال،چه پاسخي مي‌توانست آن اندازه باشدپروپيمان!كه مجابم آورد و«شك»‌ام بزدايدكه اين افراط لطف پشينيان،درحق خورشيدرا«جفاي»اش نيندارم وجسارت نورزم به دادخواهي ازآنان نزد”دادار”مهروماه ؟!درتعب اين تصميم،تب كرده بودم چنان كه شعله‌اش،خوش باوري‌ام راچون خونم،ميجوشانيدومي‌سوزانيد!مي‌پرسيدم پيوسته ازخويش مگر مي‌توان به خوفي چنين موهوم،اجحافي چنين پرحجم وظلمي چنان پرزخم وپرضخم وهتكي وخامت يافتند تابدين حد را ناديده انگاشت وبگذشت ؟!
نه من،نه!هرآدمي ترسوترازمن،آيا مجاب مي‌شدكه لب بربندد وكام فروآرد تا فريادبرنياردكه چون بوده است پشينيان راكه اين همه بي‌ذوق باشند؟! كه حتي به بندي,بيتي،پاره يابيتوته‌ايي،غروب ماه راكه از غربت چون غريبي‌ غم انديش،به قربانگاه شرق‌الشمس مي‌رودبه ذِبح, با پاي خويش،بنوازندبالطف،ياكه بگدازندباقهر ؟
گر دلِ خوش باشم به پاسخ نيم‌بندي كه” شايد مانع مي‌گشته است خواب خوش !”.
چه بد انگاره، در مثال چون پتياره است اين پندار، زيرا مي‌دانند خرد و كل نيكان ، كه اين بزرگانِ دانش و حارسان دين نيز،تهجد تمام مي‌كردند براي تمامي ايام، تا حالي يابند تام ، چون بلورِ صبحدم ، آبگينه مانند ، روشن ، صاف و بي‌غش!
در اين انگاره به ناگه ، پژواك پرسش‌ام گويي چون پتك بر سرم آوار گشت است تا خوش باوري ام را خوار دارد و داشت نيز! با تكرار صداي برگشته از كوهي كمثل شي‌ء « سوالم » بودگویی ساری!،
هان!بايدپرسیدبادل پاره زین پیران پیراهن پاره,پاک ویقه چاک, مدعی دانش ودین,که این سرخی سریر پگاه صبح تان را نبوده است هیچ سری…! تاسربجبانیدوازسوگ و ستمی که رفته است, میرودوخواهدرفت به سزاواری آن”مه روی” شهیدگشته با تیغ سیمین هرروزه” سپیده ی هور”تان سخنی سازید ؟ این شرم است والله ! شرم است این,گرچه”شور”اش بپنداريد ميلاد مهر و شيد را ! و ماتم مرگِ ماه شمع‌سان شبانگاهان را هر بار « صبح»‌اش ناميد يا نامند! انصافتان كجا رفته، اي آدم، اي انسان : كه اين” تكرار به غفلت” يا “غفلتِ پر تكرار” مرگ ماه را ، ” همان فوت فانوس و مؤنس شب‌هايتان را مي‌گويم “دريغ داريد از نم اشكي يا خوانشِ شعري ؟! آنگاه دم به دم ، هر دم بنوازيد هم شيپور شنگ و شب بيداري خويش را بر گوش و هوش هر درويشي ، دل پريشي، قلب ريشي! تا يادشان اندازيد كه شفق آمد يا كه « شمس‌» تان گراييده است به سرخي!
بس است شرح، چون شرم است اين شرح ! سرخي صبحي نيست اين، حزنِ در سايه مهر است كه از حلقوم ماه ريخته است و مي‌ريزد هر بار و به تكرار…!
آري ! أري :
چون مي‌توانم گفت و كرد زين همه دينداران و دينداري، كه تن به “تنبل” داري مي‌نمايند ترويج، نمي‌بينند هيچ جزء خاوري را كه خيرش، خوار داشته است « رخساره ماه‌ام» را !
الا چندي به تلافي ، خواهم خفتن در گورِ خواب عصر گاهي تا نخواهم ديدن، خاور و خاوركيشان تك محور و تك بين را زين بيش ، به جاي خِفت اينگونه خفتن، اما به چله يا صد چله برخيزم بامدادان و بنشينيم به سوگش! چون سوگ سياووش‌ان . تا قدردانم، به قرني، قرباني گشتن‌اش را با تيغ باختر باتبختر!
پس خوار مي‌دارم خواب سحرگه را و مي‌گشايم سكوت و سِحرش را, تا بمانم در حريم‌اش ، ماه را مي‌گويم و ز چشم‌اش شعري سازم و چهره زردش را” مناره”ي گردانم به بلنداي هزاران قرن غروب مهر ! تا زآنجا بانگ برآرم چون چاووشان، به چهچه رسوايي كه « مهر» تان ، « ماه» من را بلعيده است..!
أسارا – 31 امرداد-86

پاسخ دهید