پند یا پوزخند؟!
سپتامبر 22, 2007
پند یا پوزخند؟!
- هم نفسی، عزلت گزیده بود کنج آپارتمان و نگرانی همی وجود نداشت ، زیرا در سوابق اش پیوست بود، چنین کاری بارها ! تا اینکه اطلاع حاصل شد که نگار ما « چله نشینی » می نماید و ما عزلت گزینی از نوع آپارتمانی اش ، پنداشته ایم!
. . . زمان می گذشت زود ، برای ما ! و البته زجرانه برای او ! … که قرعه فال بر من فرتوت فتاد که ، فرامین ایشان بنیوشم و فهم شان کنم تا شاید رفع فتنه فرمایند و فوق فوقش چند فردای دیگر این بساط برچینند ! چنین کردم بر حسب رفاقت و لطافت : که هان! ، ای خان ، چه گشته که چنین لولیده ، ژولیده و لجوجیده اید ؟! می دانست که تا ننالد ، نخواهم رمید !؟ پس با شمایلی که گردن کج کرده می نمود و جگر سوخته ، فرمایش کردند که چون تویی ! توانم گفتن :
و گفت : که « شیوا » آن نگار شبنم پوش من رمیده است ، و شاید تاکنون ، پریده ، باشد نیز ! نمی گویم که نگرانم نکرده بود با این سبک نالیدن ! اما با این حال ، پرسیدم مگر چه کرده ای یا چه گفته ای که بر او و تو گران آمده است چنین :
بر افروخت ، گویی که گرُ گرفته باشد چون آفتاب دم غروب ! چون می دانستم اگه هیچ نگویم ، او سریع و صریح تر می گوید :
چنین نیز شد لحظه ای نگذشته بود از بهانه رفتنم که فیگور یورش بسوی در آپارتمانش نمایانش می نمود ناگاه سر بر جیب افکند و گفت : « پس از دو سال و اندی که گاه و بی گاه میزبانش می شدم وکمر خدمت و همت می بستم و زلفش را شانه می کردم و زخم اش و چرک اش را می زدودم، اولین باری بود که گفتمش : دوش هوس دوشیزه گی ات را در سر داشته ام، اما جسارت نکرده ام ، او هیچ نگفت و من سکوتش را رضایت دل پنداشتم و شیفته تر شدم و افسار شرم وانهادم و شمع شوق را بیشتر افروختم! که او نیزچون زنبوری که انگاری در مخمصه افتد نیش ام زد و زهراش را ریخت و حین بستن بار و بندیل اش ، بر ملاء کرد که چون مرا چنین ، نمی پنداشته است ، پس یارای ماندن ندارد میرود تا بیاندیشد و با خود کنار بیاید ، اگر توفیقی حاصل کند ، برخواهد گشت !
گوئی بینی ام را علامت سوال پنداشت و دانست که می خواهم بپرسم که « مگر تاکنون برنگشته است » ؟! پس ادامه داد : آری باز آمد بازآمدنی بالغانه که غم تصمیم عاقلانه اش گواهی از تسلیم اش را مید اد به تانی اما به تمامی، نمی دانم چه بود و چه گذشت که طوفان شرم شهد جانم را درنوردید و به آنی میل ام را ضایع کرد و شوق ام را تباه !، چنانکه به شک افتادم از توانستن ! ناگاه ذهنم مدد کرد تا این نثر را نثارش کنم که شاید افاقه کند که کرد :
(( ببین شیدای شریف :
« تو دوشیزۀ پولادینی هستی که گمان می رود، همیشه هم دوشیزه باقی بمانید !
و این مرا خوار می کند ، حال بگریز ، ورنه من خواهم گریخت ! چونکه میخواهم برای همیشه از تو دور باشم !)) بیچاره شگفت زده گریخت ,اما من ، هنوز نتوانستم بگریزم از این دیر! چون بین دو سؤال ، صلابه گشته ام : 1- آیا نتوانسته ام؟ 2- یا نخواسته ام . . . ؟ حالی هرم نگاه و فرم باطنش چنانم نمود که قاصر ماندم و قصور نشناختم گوئی سخنی نمی یافتم تا با آنها جمله ای سازم که پند باشد نه چون بند بر گلوی خویشم! نگفتم سخنی یا جمله ای به پند چون می دانستم هر چه می گفتم نه پند بل پوزخندی بر ریش خویش ام می نمود زیرا من نیز چنین گشته بودم پیشتر ، و حتی خیلی بیشتر …!!


