” فاتحه خوانی “

سپتامبر 22, 2007

” فاتحه خوانی “
امسال چند روزی زودتر از سایر زواران به زیارت بارگه “احمد شاملو” شتافتم . انگیزه و عمل به آن را نمیخواهم بنویسم که با طعم خاطراتم سازگار نیست ! که تلخی اش گزنده است .
شاید پنج ,شش روزی دیگر می بایدغروب میشد تا مصادف شود با سالروز کوچ ایشان به جوف مینای مینو.. . .! حالی رسیدم و نشستم به برش و رمق یافتم و گرد چهره زدودم . تا چشمم شفاف تر ببیند آرامگه یار را که جنس و جسم اش چون شیشه بود به روشنی و صداقت ! به فکر بودم که دل به کدامین کلام کوه مانندش بزنم تا هم حمدی خوانده باشم برایش به پارسی و ” حظ ” ی باشد برایم به راستی؟! واین از پس کردار دوستان آشنا به فرهنگ تازی ام برآمد که در ماضی به نیت آمرزش خویش , سنگ به سنگ مزارش کوفته بودند به چشمداشت پاداشی که همسنگ ” رمی الجمرات ” باشد ثوابش! . . . ای کاش می دانستیم همه که صواب اندیشی به از ثواب خواهی نسیه است …!
دلم میخواست بپرسم دوباره تا صدبارکه :
به پاداش ثوابی که از تکفیر شآن انسانی شاعر٬ با شرف چون شمع , شاملو ,شودنصیب شان ! به چه جادوئی یقین یافتند که چنین با ایمان , جسارت می ورزندو تکفیر می بندند آن “کاتب پیر” اما “کبیر” کتاب”کوچه ها” ی شان را . . . ؟!
امان وا امان , از تزریق شط گونه شرنگ شرم انگیز ثواب اندیشی !!که حتی موجه چهرگان ملایم رفتار و بکرصورت٬ از یورش ریش را , که ” یارای سگی را به سنگی راندن شان نیست ” این چنین افسون کرده است به فتنه فرتوت وهن آمیز , به نام دین !
نهیب ام آمد از درد, یکباره به نعره,که ای انسان: چه می شد کاش !که ناقدش بودید بدانسان که شرمش حتی بدر آرد شهد “شوکران اش”را !!
به بغضی بغرنج گرفتار میشدم که غماضی به یارای حافظه لینکم کرد به انصاف نگاه شرافتمندانه مردی , که به غیرت نقدش کرد تا قندش نصیب ام آید که آرامش یابم و بتوانم بنیوشم سروش اش را تا بمانم به عهدی که نامش بود ” حمد پارسی ” .
- دکتر سروش :
من یآس منتشر در آثار اورا البته نمی پسندم , او ( شاملو ) مجسمه
این قول ” بودلر” بود که ” ملول از خود٬ملول از همه “
اما مجذوب یکی از نادرترین شعرهای او : آه ای یقین یافته٬ بازت نمی نهم! گشتم و هستم و اعتراف مینمایم که همین مجذوبیت باعث شده که پای شعراو به شعر من نیز باز شود:

چشمم در آرزوی تو شب تا سحر نخفت
ای کاش خفتمی که به رویا ببینمت
ازبرکه هاي آينه راهي به من بجوي
تاای یقین گمشده پیدا ببینمت

به تبعیت از شعرش که گفته بود:

دربرکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگيرصافي ام اينك به سحر خويش
ازبرکه های آینه راهی به من بجوی
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم !

وآنگاه بود که “افق روشن” او را جستم از جان جستارش به پایبندی عهدی که بستم :
روزی دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه ای است
وهرانسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه است و قلب برای زندگی بس است
روز ی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف،دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف ٬ زندگي است
تامن به خاطر آخرین شعر٬ رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه یست تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیای٬ برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم !
“نصیب روح اش بادخوانش این فاتحه٬ که خودسروده بودباجوهر
مهربانی و مهر”

پاسخ دهید