هورامزد ” مهرگان وآبانگان واسپندگان”
سپتامبر 23, 2007
اهورامزد ” مهرگان وآبانگان واسپندگان”
اهورا ، كمي فقط كمي ، اگر ماهها و فصل ها ورق بخورند در باد ، در مييابي در جنگلي جان يافتهايي كه جنب” جهان “ي است كه در آن « راستي » گناه است و دروغ و ريا پناه ! و از پي آن هم ، نيكي كردن و نيك زيستن بسيار مشكل و بدي كردن و بد زيستن بسيار مسهل !
اما اي آتش زمستان من ، بپذير از پدرت كه آن دشواري ” به ” و دل نشينتر از اين دروغ ياريست! زيرا طعم و مزه آن دشواري را هيج يك از نعمتهاي خداوند ندارند و نخواهند داشت چون جز نيكي و راستي ، هر چيز ، همه چيز طعمي دارند كه نسبي ، توجيه پذير و قابل تفسيراند. شايد لطف شان بپنداري ، قهر باشند يا اينكه ترششان بداني اما شيرين باشند.
تنها ” نيكي ” ست كه طعم اش شيرين است بی هيج تعارف يا تعريفی!!
حتي اگر چون من ، در نيكي ورزيدن به افراط ، شهره گردي به « ساده انساني » كه خلق از آن معناي « خريت » لحاظ كنند . باز در افراط نيكي ، افراط ورز كه اين پيش خداي رب العالمين آنی ملحوظ خواهد شد كه اصل و ذات « خر » است و آن جزء عظمت و بزرگي نيست .
ببين اين واژگان را : « خروار وخرگاه و خرمن و خرگوش »
با فزونی تلاش ات براي نيكي كردن و نيك زيستن ، يقينا صاحب معاشي خواهی شد كه از شيريني كامت شراب غبطه برد و جام حسد ورزد.
بهاريَه اي به بهانه بهار
“ذوق زده ام چون زورقی در ظرف زمان”
سپتامبر 23, 2007
“ذوق زده ام چون زورقی در ظرف زمان”
اندکی نیست که سیاهی شب سّلانه،”سلام”گوی سپیده ی پگاه،ی صبح فرداگشته است!
پگاهی که چون معجون پرملاطی است ازدرد ودریغ، عشق وعیش،که سردی وسوزسحرگه اش میوزد ازسمت ساحل سویی که میگفتدنش صبا آن سال ها، پیش !گرچه شکل ورنگش را نتوانم به وصف آورم امّا مزه اش را چرا؟!
شیرین وشورانگیز یا شاید میخوش،اما واجد وّجد بسیاری برای من وهرآدمی که این نصیبش گردد.
وافسوس! وافزون افسوس! که چنین اوقاتی، نیست دایم ، گه وبی گاهی یست،نظیر:آن شبی که فردایش آغاز بهار سالی دیگراست و یا شبی که فردا یش مِهرمی گشاید مُهر فصل پاییزرا! ویا غروبی که بانگ موذن، بهانه گشودن ِرازگونه و ریاضت وارانه روزه ایی بوده است به درستی!
تفاوت این گاه وبی گهان با بقیه ایّام عمر،به حّدی است محسوس، که شک می بردم از خُوی خویش! که خود را دوگانه میبینم یا میپندارم ،الحَق والانصاف !گویی شخصيت اینگونه ام هرگزباهویّت وشخصّیت سایرلحّظات زندگی ام تشابهی ندارد حتّی به حد تهی! علي رغم بیزاری ام ازلفظ، ناچارم ازآن برای انعکاس احساسم استمداد طلبم،بااینکه ازاین “لامذهب” دلخوش نی ام، به هیچ وجه!- لفظ را میگویم- برای رفع “خودخواهی”و”تنهاخواهی”ام، ازآن بهره میجویم تا طعم تعّالی یافته اینگونه بودن را به تنهایی نچشیده باشم ،و بگریزم از عذاب وجدان و گَََنگی اداراک واحساس،با به سفره نهادن این همه” حس” های جور واجور،خوب وناب که فورّان میکند چون ولیمه از آیینه ایده، به انبوهی وانعامی حاصل زین اوقات گاه و بی گاهی !
فضایی؛ فضّیلت آسا،دشمن ِ استیلای زشتی وشرارتها،چهره ها همه چون ماه زیبا، “ورا زیبا”! محدودیت دیدن ِ دیده گان محو! دور،دورها نیز قابل رویت! حتی گویی آسمان را طاق بگشوده اند وسیّارات را به نزدت آورده اند به همسایه گی،بی چشم داشت پاداشی.
عجبتر اینکه در اینگونه زمانها،حریص ترین “حس”ام:حس نجس تصاحب ، تملک ، تهاجم و…الخ چون یخ درآفتاب تمّوز، ذوب میشوند تا ذره ای گردند از روی ورنگ رفته!چنانکه حصار میگشایم زیباییها را ،وزین بذل وبخشش خوشحال میشوم چون خُرد بچّه گان،و فریاد آورم وه! وه! بنگرید :این همه زیبایی وزینت آرایی را…! و چه آرزوها وکاشکی گفتن ها ،که بودند تمامی رقیبان و آدمیان بالکّل تا از این ضیافت ِظریف، بهره ها می جستند وظرف”نگاه”شان را سیراب میکردند!
چیست این هنگامه؟! قُرق غم وشادی است این ؟! که نیست قوه تشخیص، تا کدام غم پندارم کدام شادی ؟! و سبزی سکوتش میفزاید عمق صورت و معنای اندیشه ام را، حول خویش و حوش حُرمّت حیات ِ چنین حریمی که حُرّانه به تدبیر و تاَمل پردازم دوباره ،ده باره و سد باره ! زیرا عجایب ترزین لحظات نیست و نخواهد بود، که هرموجودی ادّله موجودیت خویش باشد، وبه استنباطم آید خالق یکتایشان باهم ،که هیچ اش نبوده است تاکنون ، به شعورام تجلی حضورشان یکجا !
آری ! به لطف عیادت حالاتِ مُهیّا زین لحظات است که به اجبارِ قیاس محکوم میشوم به پنجگانه هایم که نمازش می نامیم ، از”حمد تا قل هو الله”اش در تردیدم و کمک میخواهم ازاوتا بیافزاید یقینم راکه” کیستی وچیستی”اش را فهمم آورد قدرو ذره ای ؟! و تازه، این پس ِ باوریست که میدانم هست! والله،که او بس دارد شگفتی !
بار الهی؛کدام الله اکبر، ربنّا و آتنّای تو ؟!
“اکابر” بودنت را دانستم که با تکرّارو آوازوترتیل بی تاَنی و بی تاَمل من وما نیست !در مرّورِ آن لحظات شیرین یقینم آمد “کبیری” ات بی آنکه درنماز یا در نیاز باشم !
کاش لایق بودم تاهمه عمرم ، چنان باشد که ذکرش رفت، آنگاه زحمت لفظ وسخن چون میخواستم ، بگریزد به جهنم یا هرجا که” جا “یش باشد !
هان،هان! میرفت تا برود ازیادم که میباید ثنایی و دعایی بنمایم، قبل از اینکه”الآن”ام که چون بهشت میماند ، بگریزد ازمن:
“بارالهی؛همه عمر چنانم کن که “الآن”بود چنین ام،تا برهایم از گزند لفظ و الفاظی”
“مُهیمِنا؛ملالتم را از بعد مسافت فاصله با توست ، پس برهانم و اینگونه”حالات”را مستدامم گردان تا ازعبث بگریزم وعبدّت گردم جاودانه “براستی تو قهّاری، زیرا چنان کردی با دوستی،که میشناسم اورا، کزملّاکی مَُلک به افلاکی فََلک جسته است.
با قدر دانستن آن گونه “حالی” که به او عَطاء داشتی؛ این را هم نشانهَ اش می نِشانم پای این دردنامه :
“هر نگهت زروشنی ،کار ستاره میکند
هر که دوبار بیندت ،عمردوباره میکند
خشم تو گویدم ،برو!چشم تو گویدم ،بیا
نازتو وعده می دهد،خنده اشاره میکند
روز مرا خیال تو،رنگ وصال میزند
شام مرا فراق تو،غرق ستاره میکند “
“عصر روز قبل از میلاد ولیعصر”
6/6/86
“مرگ انديشي”
سپتامبر 23, 2007
“مرگ انديشي”
مرگ انديشي در همه انسانها وجود دارد، اما با درجات و معيارهاي متغير و متفاوت!
بسيار شنيده ايم از مولاي بزرگ روم و بلخ و تلخ و ترك و تاز، تركيب كلمه ” مرغ مرگ انديش” را كه در تشريح صفت آدمي بكار برده اند….
برمن نيز كه آدمي ام ، يا چون شبيه “آدمي” ام ، گاهي اين انديشه مستولي مي شود، چنانكه عمر و شيب آن و جدايي جان از تن و عروج يكي به قيمت سقوط ديگري، چنان اسلايدي دفعتا بر پرده “جبين” ام مي نشيند تا ميل تماشايم را سيراب كنند… و سيراب هم مي شوم ، اما نمي هراسم از ديدن اين تريٌلوژي حيات انساني، زيرا حس هايي كه اينها در من برمي انگيزانند، هيچ واقعاهيچ شباهتي به ترس، وحشت يا ناتواني ندارند ! چون به “رايحه دلپذير دوست داشتن ودوست داشته شدن ” شبيه ترند تا به حس عدم يا نيستي كه از مرگ منظور مي شود. اما آنچه رنج آور است و رنج مي دهد به درستي، مجهولاتي اند كه حول اين راز هايل وجود دارند و تا بخواهي هم ، نامطبوع، ناگوار و باني رنج اليم اند….!
نمونه آن رنجي است كه از تناقض بين جان و جسم، پس از تجزيه و تجربه اين راز حيات -مرگ- حاصل مي گردد.و ندانستن و ندانم هاي بسيار كه ناشي از اين سًراندكه خيال را طوفاني و خاطر را خطير مي نمايند كه دائم بپرسد از خويشتن خويش: اين چه عدلي است كه براي جسم،اين ميزبان بي شمار ماه و سال خويش، فضايي تنگ و تاريك چون گور را روا بدارد تا خود-روح- در اوج مراتب مينو جا خوش كندبه خوش نشيني يا قٌله نشيني!
آيا نه اينكه قوٌام جان بوده است جسم؟! چگونه مي توان با مونسي كه قٌوام جان بوده است چنين بيگانه گشت آنهم به يكباره و گريخت و آسمانها را طاق و رواق گشود؟! به كدام قيمت؟! به قيمت شكافتن خاك و موطن كردن آن ، براي تن!
مي دانم كه اين يك باور است و بازي نيست؟! و ميدانم كه اين را بسياري از مومنين ، دين مي دانند! اما چه كند دل؟! اين مجنون جان بر كف نهاده كه چنين نمي خواهد! واين بي رحمي و بي انصافي را تاب ندارد و همواره مدٌد خواه خداوند خرد است به استمداد شكستن اين انگاره و ساختاره …!
دل مي خواند ترا،ازاعماق درماندگي خويش، بشنو، مي شنوي، يقينم هست كه ميشنوي و پاسخم نيز مي گويي!
بارالها: جسارتي ده تا بخواهم جسدم را نه به ناسپاسي روح، بلكه به پاس حرمت او و حرمت مهماني اش، برآتش نهندوخاكسترش راهم به دست بارٌزترين قدرت تحول ات-باد – بسپارند،و باد نيز ذرٌات معًلق خاكسترم را همت كند به همراهي جوهرش-آن پرنده رهيده- تا مستدام در ركابش باشد و چون او گردد كه مي گويند جاري است در رگه هاي جهان و جنًان…!
باز دل مي خواند ترا، با بانگ بلند بارالها….!
مستدعي توام، تا مُجرٌي خواهشم را چنان جسارتي عنايت فرمايي تا چنين كند كه دلم خواسته است، زيرا جسدم را كه جسارت به سوزاندن جسدش نيست! هست ؟!
پروردگارااز تو ميخواهم كه اين خواسته ام را خود خواهيم مپنداري وباز ترا به تو گواه مي گيرم،اين مشي ام را منش منصفانه ايي بپنداري به جبران تقصير يا تساهل زيست مشتركشان اين دو، گرچه حٌق نيست كه تقصير يكسره بر دوش يكي نهادن و يكي را برًي كردن ومعراجش دادن تا عرش…!
اينك پروردگارا ! اگر بپذيرم كه مامن و ماواي خوشي براي آن طيرًالطيًب نبوده ام، باز هم حقٌ نيست كه جبران مافات كنم؛ به سوختن كالبد و تسريع در تجزيه خاكسترش، تا “ذراتً ” اش به بدرقه آن دًر به وديعه نهاده امٌا اكنون گريخته از او، به اهتزاز در آيند؟! آنهم با تكرٌيم و تعظيم ،هماني كه كه زميني يان، ” سلام و صلواتش” مي خوانند!
اي رحمت بي منتها:
گرچه بنده بايسته اي نبوده ام، اما تو ستًاري كن و اين چنين “راحيل” م بدار، زيرا تنم را تاب و توان تاريكي و سردي خاك و جدايي از جان جليل جاري در جبروت اش نيست !
“چنين بادا بارالهي”
«غروب غريب ماه»
سپتامبر 23, 2007
«غروب غريب ماه»
وقتي شب كمي ازنيمه گذشته بود،قصدگريختن ازسقف غالب آمدو گريختم نيز براي استنشاق تنفسي عميق كه سخت محتاج اش بودم، سر بر افراشتم به بلندي بارد اين آسمان بي سقف،كه چشمم به جمال اقدس مهتاب شب” بدر” شد منور، كه تا به نيمه بررفته و نزديك گشته به مشرق كه مكان غروباش بود ومن همان دم ، به پاس جمالاش سرود درود بر« ابرار» را كه شعار نيكي ايست بجاي مانده از رسول صبوراسلام, زمزمه مي كردم ، به ناگاه ، نگاه من و نگاه ماه در گره ماندند چندي برهم، چه شد و چه كرد ماه، نميدانم؟! چون نه” فسون”ش نام بود نه جادو ! فقط ميدانم كه چشم نتوانستم برگيرم از آن، الا زماني كه وادارم كرد انگار، كه انديشه كنم حول پاسدارياش از شبها ، اين جد و جهد چنانم كرد تا سر بر جبيب ، بنهادم و از هاله نورش مدد جستم تا منيرم باشد بر تاختن به تاريكي شب و سياهي “شعور”ام را. كه گويي ساخته بودند با هم، سئوالاتي چنان بلندقامت و غامض كه بر آسيمه سريام بيافزايند بيرون از حد و اندازه. چنين نيز بود زيرا، به لختي هويدا شد يكي از آن نوع پرسش كه گويي “پارسنگي” است تا زند بر ذهن و چشمم تير:
كه چرا بربطن و باطن فرهنگ ما آويخته است قروني، به تشريح و تلميح و تعريف و تقدير از غروب شمس ؟! چرا آنچنان قدرش را دانستهاند ، دانايان و دردمندان كه گويي ميپرستيدهاند حتي، دلگيري حزنانگيز و غم انگيزش را؟! چه صفتها كه نساختند ازصورت، چه افسانهها كه نسُرودند به “صولت” تا “سوگنامه” ايي بسازند. ازآن, به قطر اوراق تاريخ ! كه ساختند و ميبينيم! ميبينيد شما هم …!
بااينحال،چه پاسخي ميتوانست آن اندازه باشدپروپيمان!كه مجابم آورد و«شك»ام بزدايدكه اين افراط لطف پشينيان،درحق خورشيدرا«جفاي»اش نيندارم وجسارت نورزم به دادخواهي ازآنان نزد”دادار”مهروماه ؟!درتعب اين تصميم،تب كرده بودم چنان كه شعلهاش،خوش باوريام راچون خونم،ميجوشانيدوميسوزانيد!ميپرسيدم پيوسته ازخويش مگر ميتوان به خوفي چنين موهوم،اجحافي چنين پرحجم وظلمي چنان پرزخم وپرضخم وهتكي وخامت يافتند تابدين حد را ناديده انگاشت وبگذشت ؟!
نه من،نه!هرآدمي ترسوترازمن،آيا مجاب ميشدكه لب بربندد وكام فروآرد تا فريادبرنياردكه چون بوده است پشينيان راكه اين همه بيذوق باشند؟! كه حتي به بندي,بيتي،پاره يابيتوتهايي،غروب ماه راكه از غربت چون غريبي غم انديش،به قربانگاه شرقالشمس ميرودبه ذِبح, با پاي خويش،بنوازندبالطف،ياكه بگدازندباقهر ؟
گر دلِ خوش باشم به پاسخ نيمبندي كه” شايد مانع ميگشته است خواب خوش !”.
چه بد انگاره، در مثال چون پتياره است اين پندار، زيرا ميدانند خرد و كل نيكان ، كه اين بزرگانِ دانش و حارسان دين نيز،تهجد تمام ميكردند براي تمامي ايام، تا حالي يابند تام ، چون بلورِ صبحدم ، آبگينه مانند ، روشن ، صاف و بيغش!
در اين انگاره به ناگه ، پژواك پرسشام گويي چون پتك بر سرم آوار گشت است تا خوش باوري ام را خوار دارد و داشت نيز! با تكرار صداي برگشته از كوهي كمثل شيء « سوالم » بودگویی ساری!،
هان!بايدپرسیدبادل پاره زین پیران پیراهن پاره,پاک ویقه چاک, مدعی دانش ودین,که این سرخی سریر پگاه صبح تان را نبوده است هیچ سری…! تاسربجبانیدوازسوگ و ستمی که رفته است, میرودوخواهدرفت به سزاواری آن”مه روی” شهیدگشته با تیغ سیمین هرروزه” سپیده ی هور”تان سخنی سازید ؟ این شرم است والله ! شرم است این,گرچه”شور”اش بپنداريد ميلاد مهر و شيد را ! و ماتم مرگِ ماه شمعسان شبانگاهان را هر بار « صبح»اش ناميد يا نامند! انصافتان كجا رفته، اي آدم، اي انسان : كه اين” تكرار به غفلت” يا “غفلتِ پر تكرار” مرگ ماه را ، ” همان فوت فانوس و مؤنس شبهايتان را ميگويم “دريغ داريد از نم اشكي يا خوانشِ شعري ؟! آنگاه دم به دم ، هر دم بنوازيد هم شيپور شنگ و شب بيداري خويش را بر گوش و هوش هر درويشي ، دل پريشي، قلب ريشي! تا يادشان اندازيد كه شفق آمد يا كه « شمس» تان گراييده است به سرخي!
بس است شرح، چون شرم است اين شرح ! سرخي صبحي نيست اين، حزنِ در سايه مهر است كه از حلقوم ماه ريخته است و ميريزد هر بار و به تكرار…!
آري ! أري :
چون ميتوانم گفت و كرد زين همه دينداران و دينداري، كه تن به “تنبل” داري مينمايند ترويج، نميبينند هيچ جزء خاوري را كه خيرش، خوار داشته است « رخساره ماهام» را !
الا چندي به تلافي ، خواهم خفتن در گورِ خواب عصر گاهي تا نخواهم ديدن، خاور و خاوركيشان تك محور و تك بين را زين بيش ، به جاي خِفت اينگونه خفتن، اما به چله يا صد چله برخيزم بامدادان و بنشينيم به سوگش! چون سوگ سياووشان . تا قدردانم، به قرني، قرباني گشتناش را با تيغ باختر باتبختر!
پس خوار ميدارم خواب سحرگه را و ميگشايم سكوت و سِحرش را, تا بمانم در حريماش ، ماه را ميگويم و ز چشماش شعري سازم و چهره زردش را” مناره”ي گردانم به بلنداي هزاران قرن غروب مهر ! تا زآنجا بانگ برآرم چون چاووشان، به چهچه رسوايي كه « مهر» تان ، « ماه» من را بلعيده است..!
أسارا – 31 امرداد-86
” فاتحه خوانی “
سپتامبر 22, 2007
” فاتحه خوانی “
امسال چند روزی زودتر از سایر زواران به زیارت بارگه “احمد شاملو” شتافتم . انگیزه و عمل به آن را نمیخواهم بنویسم که با طعم خاطراتم سازگار نیست ! که تلخی اش گزنده است .
شاید پنج ,شش روزی دیگر می بایدغروب میشد تا مصادف شود با سالروز کوچ ایشان به جوف مینای مینو.. . .! حالی رسیدم و نشستم به برش و رمق یافتم و گرد چهره زدودم . تا چشمم شفاف تر ببیند آرامگه یار را که جنس و جسم اش چون شیشه بود به روشنی و صداقت ! به فکر بودم که دل به کدامین کلام کوه مانندش بزنم تا هم حمدی خوانده باشم برایش به پارسی و ” حظ ” ی باشد برایم به راستی؟! واین از پس کردار دوستان آشنا به فرهنگ تازی ام برآمد که در ماضی به نیت آمرزش خویش , سنگ به سنگ مزارش کوفته بودند به چشمداشت پاداشی که همسنگ ” رمی الجمرات ” باشد ثوابش! . . . ای کاش می دانستیم همه که صواب اندیشی به از ثواب خواهی نسیه است …!
دلم میخواست بپرسم دوباره تا صدبارکه :
به پاداش ثوابی که از تکفیر شآن انسانی شاعر٬ با شرف چون شمع , شاملو ,شودنصیب شان ! به چه جادوئی یقین یافتند که چنین با ایمان , جسارت می ورزندو تکفیر می بندند آن “کاتب پیر” اما “کبیر” کتاب”کوچه ها” ی شان را . . . ؟!
امان وا امان , از تزریق شط گونه شرنگ شرم انگیز ثواب اندیشی !!که حتی موجه چهرگان ملایم رفتار و بکرصورت٬ از یورش ریش را , که ” یارای سگی را به سنگی راندن شان نیست ” این چنین افسون کرده است به فتنه فرتوت وهن آمیز , به نام دین !
نهیب ام آمد از درد, یکباره به نعره,که ای انسان: چه می شد کاش !که ناقدش بودید بدانسان که شرمش حتی بدر آرد شهد “شوکران اش”را !!
به بغضی بغرنج گرفتار میشدم که غماضی به یارای حافظه لینکم کرد به انصاف نگاه شرافتمندانه مردی , که به غیرت نقدش کرد تا قندش نصیب ام آید که آرامش یابم و بتوانم بنیوشم سروش اش را تا بمانم به عهدی که نامش بود ” حمد پارسی ” .
- دکتر سروش :
من یآس منتشر در آثار اورا البته نمی پسندم , او ( شاملو ) مجسمه
این قول ” بودلر” بود که ” ملول از خود٬ملول از همه “
اما مجذوب یکی از نادرترین شعرهای او : آه ای یقین یافته٬ بازت نمی نهم! گشتم و هستم و اعتراف مینمایم که همین مجذوبیت باعث شده که پای شعراو به شعر من نیز باز شود:
چشمم در آرزوی تو شب تا سحر نخفت
ای کاش خفتمی که به رویا ببینمت
ازبرکه هاي آينه راهي به من بجوي
تاای یقین گمشده پیدا ببینمت
به تبعیت از شعرش که گفته بود:
دربرکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگيرصافي ام اينك به سحر خويش
ازبرکه های آینه راهی به من بجوی
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم !
وآنگاه بود که “افق روشن” او را جستم از جان جستارش به پایبندی عهدی که بستم :
روزی دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه ای است
وهرانسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه است و قلب برای زندگی بس است
روز ی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف،دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف ٬ زندگي است
تامن به خاطر آخرین شعر٬ رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه یست تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیای٬ برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم !
“نصیب روح اش بادخوانش این فاتحه٬ که خودسروده بودباجوهر
مهربانی و مهر”
پند یا پوزخند؟!
سپتامبر 22, 2007
پند یا پوزخند؟!
- هم نفسی، عزلت گزیده بود کنج آپارتمان و نگرانی همی وجود نداشت ، زیرا در سوابق اش پیوست بود، چنین کاری بارها ! تا اینکه اطلاع حاصل شد که نگار ما « چله نشینی » می نماید و ما عزلت گزینی از نوع آپارتمانی اش ، پنداشته ایم!
. . . زمان می گذشت زود ، برای ما ! و البته زجرانه برای او ! … که قرعه فال بر من فرتوت فتاد که ، فرامین ایشان بنیوشم و فهم شان کنم تا شاید رفع فتنه فرمایند و فوق فوقش چند فردای دیگر این بساط برچینند ! چنین کردم بر حسب رفاقت و لطافت : که هان! ، ای خان ، چه گشته که چنین لولیده ، ژولیده و لجوجیده اید ؟! می دانست که تا ننالد ، نخواهم رمید !؟ پس با شمایلی که گردن کج کرده می نمود و جگر سوخته ، فرمایش کردند که چون تویی ! توانم گفتن :
و گفت : که « شیوا » آن نگار شبنم پوش من رمیده است ، و شاید تاکنون ، پریده ، باشد نیز ! نمی گویم که نگرانم نکرده بود با این سبک نالیدن ! اما با این حال ، پرسیدم مگر چه کرده ای یا چه گفته ای که بر او و تو گران آمده است چنین :
بر افروخت ، گویی که گرُ گرفته باشد چون آفتاب دم غروب ! چون می دانستم اگه هیچ نگویم ، او سریع و صریح تر می گوید :
چنین نیز شد لحظه ای نگذشته بود از بهانه رفتنم که فیگور یورش بسوی در آپارتمانش نمایانش می نمود ناگاه سر بر جیب افکند و گفت : « پس از دو سال و اندی که گاه و بی گاه میزبانش می شدم وکمر خدمت و همت می بستم و زلفش را شانه می کردم و زخم اش و چرک اش را می زدودم، اولین باری بود که گفتمش : دوش هوس دوشیزه گی ات را در سر داشته ام، اما جسارت نکرده ام ، او هیچ نگفت و من سکوتش را رضایت دل پنداشتم و شیفته تر شدم و افسار شرم وانهادم و شمع شوق را بیشتر افروختم! که او نیزچون زنبوری که انگاری در مخمصه افتد نیش ام زد و زهراش را ریخت و حین بستن بار و بندیل اش ، بر ملاء کرد که چون مرا چنین ، نمی پنداشته است ، پس یارای ماندن ندارد میرود تا بیاندیشد و با خود کنار بیاید ، اگر توفیقی حاصل کند ، برخواهد گشت !
گوئی بینی ام را علامت سوال پنداشت و دانست که می خواهم بپرسم که « مگر تاکنون برنگشته است » ؟! پس ادامه داد : آری باز آمد بازآمدنی بالغانه که غم تصمیم عاقلانه اش گواهی از تسلیم اش را مید اد به تانی اما به تمامی، نمی دانم چه بود و چه گذشت که طوفان شرم شهد جانم را درنوردید و به آنی میل ام را ضایع کرد و شوق ام را تباه !، چنانکه به شک افتادم از توانستن ! ناگاه ذهنم مدد کرد تا این نثر را نثارش کنم که شاید افاقه کند که کرد :
(( ببین شیدای شریف :
« تو دوشیزۀ پولادینی هستی که گمان می رود، همیشه هم دوشیزه باقی بمانید !
و این مرا خوار می کند ، حال بگریز ، ورنه من خواهم گریخت ! چونکه میخواهم برای همیشه از تو دور باشم !)) بیچاره شگفت زده گریخت ,اما من ، هنوز نتوانستم بگریزم از این دیر! چون بین دو سؤال ، صلابه گشته ام : 1- آیا نتوانسته ام؟ 2- یا نخواسته ام . . . ؟ حالی هرم نگاه و فرم باطنش چنانم نمود که قاصر ماندم و قصور نشناختم گوئی سخنی نمی یافتم تا با آنها جمله ای سازم که پند باشد نه چون بند بر گلوی خویشم! نگفتم سخنی یا جمله ای به پند چون می دانستم هر چه می گفتم نه پند بل پوزخندی بر ریش خویش ام می نمود زیرا من نیز چنین گشته بودم پیشتر ، و حتی خیلی بیشتر …!!
کوتاه : تلخ یا شیرین ، طعم اش را نمیدانم!
سپتامبر 22, 2007
کوتاه : تلخ یا شیرین ، طعم اش را نمیدانم!
من که در نثر نویسی ، رسوای عالم بوده ام به این صفت که جمله هایم چنان بلندند که فعل یا فعل های شان گم می شوند و مخاطب گیج! چه ها که نکشیده ام تا کوتاه نوشتن را بیاموزم که مبادا تنهایی و « تَن»هایی را با اینگونه نوشتار تهدید کرده باشم! افسوس که گزیده نویسی ام نیز فایده نکرد، شاید چون کم آموختگی ام و ساختگی بودن جملاتم، صداقت کلماتم را زیر سؤال میبردند!
حال آبرو و ادبم را بر « وب » نهاده ام و از خویش گذشتم! ببرید و خاکم کنید، اما نثرم را؟! نه! بی ذٌوق مبادا که شده باشید اگر برای شما چنین باشد که بود! مرا بی ایمان نپندارید چون هنوز مؤمن ام به متن خویش! اینک وب نشینان شریف دنیای مجاز و ایجاز، پراکنده ایی از پراکنده هایم که گزیده اش می پنداشتم، را به دادگاه قضاوت شما می گذارم گر بگدازید یا بنوازید نیز نیآزرده اید مرا:
• 000بیا دستت را ببوسم، پایت را ببوسم، پیشانی ات را، مگر نمیدانی که دیگر فرصتی برای عبادت باقی نمانده است؟!
• من محتاج فریب دادن هیچ کس نیستم…! تو نیز میدانی؟! زیرا خوب مرا شکافته ایی و شناخته ایی ….!
• جسارت، تو را آدم خطرناکی بار آورده است و چون معتقدی! خطرناکتری هم! کاش بر این دو کمی چاشنی عشق نیز بیافزایی تا باز هم خطرناکتر شوی! آخراینگونه که هستی زیباتری …!
• دلم،با دیدن هر نشانه ایی، چون: صدا، پیام، سایه، تصویر حتی خیال تو، زیر و رو می شود، درست مثل برگی در باد … !
• در اندام زیبا چنان قدرتی نهفته است که هر محالی را ممکن میکند، اما من شخصی را می شناسم که علاوه بر این، استعداد و اندیشه زیبا را نیز به همراه دارد!
حتماً خواهید گفت: جمع نقیضن محال می آید، الا اینکه معجزه باشد! حرفی نیست ! فقط لازم است که از من خواهش کنید تا از او بخواهم، خویشتن را بنمایاند …!
• محبت تو به ایمان من می افزاید و در من تغییر ایجاد می کند ! نمی گویم دریغ ام می داری! اما کتمانش هم مکن! به « علی » هم گفتم من … !
• نمی دانم به کرامت روح تو مفتونم یا به هارمونی جسم تو شابد بی تابی ام را اینان پر تاب کرده اند- در هر صورت نمیخواهم تقدس روح و هُرم جسم تان را از دست بدهم!
• تو که تا این حد روشنایی می بخشی چه میشود اگر که کمی هم گرما ببخشی؟!
• تو اگر زنی ! باید بدانی که :
آخرین حربه زنان چیست ؟! مگر نه که چشمان شان؟!
تو به چشمان هوس انگیز خود نیز اعتنایی نمی کنی!
چون هر وقت خواستند که در بیچاره ایی … خیره شوند، آنان را به «دوردست ها»، پرواز دادی!
• تو که از هوشِ سرشاری واز فضیلت فراوانیِ نصیب برده ایی !
پس چرا بسان بیماران بر بستر افتاده ایی، فکر نمی کنی که این زندگی است که در تو بیمار شده است؟!
• من سرزنش تورا، بیش از سکوت بی رحمانه ات، خوش میدارم.
• حال که تصویر ابرهای سفید،درآب ساکن دریاچه وجودم، نمایان است. بنگر! باد را، پتیاره، هم اینک سر «ناسازگاری» را «ساز» کرده است.
• صدای قلب سرشار از محبت و اضطرابم را نشنیده ایی که در دل شب به سوی تو فریاد می کشد: «که به دادم برسید، نجاتم بدهید، رهایم کنید … »؟!
• مانند معجزه ایی تمنای آمدن ترا دارم ، پس کی طواف ات از حجاز به سوی اریحای وجودم تغییر جهت خواهد داد…؟
• نمی دانم؟ میدانی که، هر چیزی بهتر از جدایی ست، هر چیزی …. !
حتی بی نوایی، حتی مرگ، به شرط آن که با هم بوده باشند.
• درعصر بی آینه گی، قلب تو، آینه ای شفافی است که باید غنیمت شمردش!
• عطرِاخلاق تو را هیچ ادکلن فرانسوی نیز ندارد … جسته ام من بسیار، چه مارک ها خریده ام که کنون وبالم شده اند، نه هیچکدام عطرتو را ندارند…! خیلی دل تنگ عطر اخلاقت هستم !
• صدای قلمِ تو، «چون قُمری» ست، زیرادر شرایط خاص وهرچه خاص تر، (چون غربت و حسرت)بیشتر اوج می گیرند و من اوج پرواز یک پرنده را دیوانه وار می ستایم.
• هیچ چیز تو، برای جلب نظر کردن ساخته نشده، پس چرا همه چیز تو گویی، برای پای بند کردن ساخته شده است ؟!
• هر وقت که فکر می کنی جانت را به لب آورده ام و پژمرده ات کرده ام، به زیر بال مادرانه موسیقی پناه ببر! آنجا که باشی، مطمئن باش آزاری نخواهم داشت، برای آنجامن خلع سلاح شده ام همیشه و هستم …!
• آه ای آرامش آسمانِ پر ستاره، کمی نیز بر من مغموم و مضطرب جاری شو، دیری است که از حسرت آرام آبی ات می سوزم!
• رویاءهای هستند که فقط به درد همان ذٌهن می خورند، همین که بر روی کاغذ بنشیند، عطر آن خواهد پرید، بی انصافی است اگر بگویید رویاءهای من نیز از این قماش اند!
• تو چهره ایی بسیار جذاب داری و لبخندت به روشنایی خورشید ظهر است، هیچ وقت آن را با کینه «چِرکمُردش» نکن …
• میدانم که محبت کردن به شما لیاقت می خواهد، حتی گناه است که غمخوارت نباشم پس بگو … ای دوست کجایت درد می کند؟!آن بار که پزشک را پذیرفته بودی، او گفته بود که فکرت درد…! افسوس که من نمیدانم چگونه غمخوار فکرت باشم!
• تو لحظه نبودی، تو در لحظه هم نیامدی پدید! که بر قلبم تیری بنشانی و بگریزی: زمان، آن مُخل هر نظم و مدافع هرمرافعه، امتداد یافت … تا تو حدیث دوست داشتن را با نقشی نو ، برتار و پودِ جانم فریاد زنی …
• من از عشقی که دوست داشتن رااز پی آورد، هیچ دل خوشی نئی ام، اما دوست داشتن و سپس عشق ورزیدن را بنده ام…
• وقتی که صدای تو به گوشم می خورد، قلبم از کار می افتد، شگفتا اگر دستانت،دستانم را لمس کنند چه طوفانی در قلبم، به پا خواهد خواست!
• از باران راضی ام … خوشحالم می کند، زیرا اندیشه های خودرا با صدای ملیح در گوشم نَجوا می کند: نظیر خوبی کردن به تو، آزار نکردنت حتی به اندازه سر یک سوزن و از همه مهمتر اندیشیدن به تو !


