شب و ستاره

نوامبر 7, 2009

شب و ستاره


شب زیباست
چهره های مردم من نیز
ستاره ها زیباست
چشم های مردم من نیز
خورشید هم زیباست
جان وروان مردم من نیز


“لنکستن هیوز- شاعرسیاه پوست”

بوسه های باران

نوامبر 7, 2009

بوسه های باران

و رنگ چهره هاشان پریده بود

و گریه

درگلوهاشان بریده

چون سپیدی برف برگل های پاکدامن

یا چون دستان تو

زیرباران بوسه های من

برگ های پاییزی فرو می ریخت

” گیوم آپولینر”

The Prayer – Celtic Woman 2007

اکتبر 31, 2009

Taylor Swift Will Host SNL

اکتبر 17, 2009

watching

04_KAT3965_1.jpg

اکتبر 11, 2009

ICP – Ning Nomads

اکتبر 10, 2009

سولژ نیتسین،معمارادبیات آزادِ “شوروری شرور” سابق و”روسیه روسپی” کنونی، در مصاحبه ایی که اکنون در یادم نمانده که با چه نشریه ایی بوده، با قوه بیان قادر خود، قدرت استالینی رابه چالش کشیده و سیاستمداران وسردمداران هم کاسه وی را به عواقب اعمال چنین مدیریتی که هول و هراس را در جامعه الینه میکرده ، هشدار داد، گرچه وقتی سیاستمداران در چنین ورطه ی غوطه ور میشوند، قدرت شنوایی زیادی برایشان باقی نمی ماند تا صرف شنیدن چنین شیون هایی نمایند! اندک سامعه باقیمانده آنها را نیز بانگ غرای تملق گویان، چنان گوش ِ فلک ِ نداشته نظام استالینی را “کر” کرده بود تا دیگر فریاد “خیر خواهی” روشنفکران و مصلحان را تاب نیاورند!
اگر بپذیریم که میتوان از” تاریخ درسی آموخت” گرچه انگار باید پذیرفت که دولتمردان سرزمین ما از “هیچ درسی” نمی خواهند چیزی بیاموزند! اگر چنین نیست که نیست، عاجزانه دست اندرکاران فعلی سیاست خارجه کشور را به مطالعه مجدد این هشدارهای سروش وشانه جناب “سولژ نیتسین” روسی فرا میخوانم زیرا یقین دارم که بی تاثیر نخواهد بود:

…غرور ناخواسته ایی از دستیابی به کهکشان داریم، این درحالی است که فقرو بدبختی درکشورمان بیداد میکند…ما حتی ازمرگ هسته ایی گیتی نمی هراسیم و این رادر مراحل روند سیاسی روزمره به ما آموزانده اند، درست همانطور که تخیل ایده یک زندگی راحت را به ما خورانده اند، به اینگونه که امروزه عملی شدن زندگی راحت را با احیای یک انرژی مخرب حق مسلم ما میدانیم، اساسا همین نوع زندگی روزانه است که وجدان ما را تعریف می کند…
ما را بنده شغل های آبکی مان کرده اند و ازین لحاظ چشم انداز دهشتناکی جلوی ما متصور است، ازین قبیل که چگونه میتوان شغل را نادیده گرفت و به خیابانها ریخت؟!
…اکنون که می دانیم حاصل روش های غیرمتعارف، نتایج غیر متعارف بوده است…اما تا زمانی که ما روزانه “دروغ” را تایید می کنیم، می ستاییم و آن را تقویت میکنیم و خودمان را از ان خلاص نمیکنیم هیچ اتفاق خاصی برای برون رفت ازین فضای خاکستری و غیر انسانی و غیر متعارف رخ نخواهد داد…
واقعیت آن است که خشنونت به سرعت قدیمی میشود و اعتماد به نفسش را از دست میدهد و برای آنکه چهره خود را قابل احترام نگه دارد “دروغ”رابه عنوان متحدش احضار میکند و این کاررا به این خاطر انجام میدهد چون می داند که نمی تواند پنجه سنگین خود را هر روزه و بر روی هر شانه ایی مستدام نگه دارد…
ساده ترین و قابل دسترس ترین کلید برای رهایی و آزادی، در عدم مشارکت شخصی در دروغ است و این نکته ی کلیدیست برای افراد هر جامعه ی دروغ زده . دروغ ولواینکه چیزی را پنهان کند، ولوهر چیزی را در آغوش بگیرد، نباید با کمک من باشد… این ساده ترین کاربرای ما و مخرب ترین چیزبرای دروغ است، زیرا مردم به راحتی با انکار” دروغ”، زندگی و عمر “دروغ” را کوتاه می کنند، درست مثل یک عفونت. عفونت فقط در یک ارگانیسم زنده می تواند وجود داشته باشد…
برای ما طی نمودن این مسیر – که دروغ نگوییم و با سیاستمداران دروغگو همراه نگشته و با افشای دروغ آنان مسبب دروغ نیز نباشیم – معقول و معتدلترین روش مقاومت است، گرچه آسان نخواهد بود ولی بسیار آسانتر از اعتصاب غذا یا شورش عمومی است…
چکسلواکی ها را ببینید:
این ملت بزرگ اروپا را که ما روس ها آنها را خرد و ذلیل کردیم: آیا آنها به ما نشان ندادند که یک سینه شکسته اگر درونش یک قلب ارزشمند باشد، می تواند حتی علیه تانکها مقاومت نماید؟!
شاید این امور برای یک جسم انتخاب آسانی نباشد اما فطعا برای یک روح آسانترین انتخاب خواهد بود… و ما به یک “روح جمعی” دموکراسی خواهی نیازمندیم که پشتوانه آن نیز “خردجمعی” باشد…
اگر پاهای ما دربرداشتن این گام یخ بزند، در آن صورت ماآنقدر بی ارزش و نا امید شده ایم که سزاوار این اهانت “پوشکین” شویم :
“چرا باید به گله های گاو آزادی را هدیه داد؟! آنها نسل به نسل یوغ و شلاق را به ارث برده اند”

باغ وبرّي ونوبري!

اکتبر 12, 2008

مرکزگفتگوی تمدّنها با دستوررئیس جمهوری در”مرکزملیّ ِمطالعات جهانی شدن”به سرپرستی اسفندیارخان مشاءالسلطنه ادّغام شد. این تصمیم درراستای ناب ترسازی انیشه ناب توحیدی وبا نیّت پاکِ صیانت از این تمدّن ِخودپیشرو ومترّقی، همچنین خارج ساختن آن ازجریانات“مصادرهِ فلسفی وسیاسی”صورت گرفته است! زیرا برهمگان واضح ومُبّرهن است که مرکز گفتگوی تمدنها پس ازترّفندی تردستانه، توانسته نام خود را برسال 2001میلادی که سال استعمارگران است تحمّیل نماید وهمین امرکنُشی نارسا ومُبهمّی بوده که مانع تلألوودرخشش این تمدّن مُتعّالی وبالنده درنگاه جهانیان می شده است! حال با تأسیس “مرکزملیّ مطالعات جهانی شدن” وسپردن آن بدست توانای مشایی،علاوه براینکه میتوانیم جلوی فعالیتهّای بیست سالهِ مشکوک وتوطئه آمیز، جهت ورود به این سیکل مُخرّب واستعماری ِجهانی را بگیریم، میتوان نیزعضّو ناظربودن ِکشوررا که توسط ایّادی دولت اصلاحات صورت گرفته مُلغّی اعلام نمود.وبجای آن راهکارهایی نوین با مصّدریت این سازمان وبه همّت برادرمشّایی ارائه داد تا انشالله این کشورهای کوتاه بین عضوwto رادرفرصتی مناسب متقاعّد نمود که به عضّویت سازمان فعّال ومشروع “کنفرانس اسلامی”دربیآیند…!

سرور”سده”

ژانویه 30, 2008

به هوشنگ ماند این”سده”یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
چهارشنبه روزِ”مهر”و شانزدههمین روزاز”وهومن”ماه باستانی برابربا دهم بهمن خورشیدی جشن سده ایرانیان است، جشنی که اززمانهای بسیاردوربه یادگارمانده ومنشاء آن نیز شکرگذاری خداوند است بخاطرکشف وپیدایش آتش. روایت آن درشاهنامه فردوسی چنین آمده که روزی هوشنگ شاه به همراهی یاران خود به کوه میرود در راه به مارتنومندی برخورد می کند وباسنگ بزرگی به جنگ آن می شتابد سنگ را بسوی مارپرتاب میکند. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده جرقه ای بیرون میجهد وبه خاروخاشاک اطراف شعله می کشد وآتش فروزان پدیدارمی گردد وازآن پس جشن سده برگزارمی گردد. سده از واژه”ست”درزبان پهلوی آمده است ومعنی آن”صد” می باشد. ویا به روایت امروزه 50شب و50روزمانده به جشن نوروز….
حرمت نهادن به جشن سده با شادی وشور،توسط ایرانیان باستان به پاسداشت بزرگترین کشف بشریت-آتش- کنش هوشمندانه وحکیمانه ایی است که موجب هژمونی نماد روشنایی وبینش برهیولایی جهل وتاریکی ومرارت تا به امروزگشته است.
براستی آیا سمبلی پسندیده تر، پراسرارتر وپرنسیب سازتراز”سده”ایرانیان درمیان فرهنگ و تمدنهای باستانی اقوام ِجهان سراغ دارید؟! ” پس سرُورهزاران “سده” صید دام وایام دوستان بادا”

جهل جام ناجور عمر!

ژانویه 28, 2008

روز”گیؤش”یا”جهان روز” برابربا چهاردهم ماه “وهومن” سال 3704باستانی، مصادف با هشتم بهمن ماه 1345که از روزهای مقدس پارسیان تحت ِعنوان”نبُر” وایّام پرهیزاست ،هویتّ یافته ام به جسم واسم. درهمان اثنا یی که اروپاییان،باچاشنی شادی، شوروشوق 28ژانویه1967شان را رنگ کریسمس میزدند….!
اینک سال باستانی مان به3745رسیده، واندک پارسیان باقیمانده نیزهمچنان به جرم ایده اهورایی شان نشسته اند به انزوای بی ارتفاع وفاقد انتفاع…! ومن قد کشیده ام به قامت نیم “قرن”کی، گواهش هم ماه چله چموش سال1386خورشیدی است که به رخ میکشد پختگی وپر”بار وبری” ام را دریغ از خود ِسال که نه ششی داشت ونه هشتی!
انگاری ماموریت داشت تا شمارعمررا به همتّ باد چهل کند تا قیاس چهل سالگی میلادی را بریاد بنشاند جهت کشف تمایز و تفاوتشان! سالی که بدون شش وتنها با هشت نیز ترنّم شش وهشت اش، شادی می آفریند وسُرُور وغُرور! ومیمانیم من وما که دلخوش نوشیدن ِ نیم قرن شربت حسادت ایم با چهل جام غبطهِ ورزیدن، بلکه شاید زودتر برسد گاه رفتن…! پس به غبطه مردنم مبارک بادا… !

انس اديبانه

ژانویه 24, 2008

وقتي به صحفات ِ پاياني كتاب”خداحافظ گاري كوپر”رومن گاري نازنين رسيدم، تمايل نداشتم باوركنم كه كتاب به برگهاي انتهايي خويش نزديك شده است، تعّلل ميكردم در خواندنش! چون ميدانستم پس از آن تا به كتاب ديگري عادت كنم، ملالّم خواهد شد و يقين داشتم كه مزّيتِ مزّه خوانش آن، چندين كتاب بعدي را نيزتحت شعاع قرارمي دهد! چه بايد مي كردم ؟! به هرحال كتاب تمام مي شد، كه شد.امّا من به تدّبيري مي خواستم كه اين لذت را جاودانه سازم، بنابراين با اتمّام آخرين برگ آن، برگ اوّلش را گشودم تا جملات و پاراگراف هاي فوق العاده ناب را دوباره بخوانم وخواندم امّا مطالعه چند باره مطالب”هاي لايت”شده نيز ارضايم نمي كردند به همين سبب، تصّميم حاصل شد آنها را بر وب هم بنويسم با دو منظور: اوّل اينكه، طعّم ادبي و دوست داشتني آنها را تنهايي نچشيده باشم كه كمال بي ادبي وخودخواهي است و من ازآن متنّفرم . دوّم نيز، دسترسي به مزّه ومفهوم آنها هروقتّ كه دلْ هوايي متن هاي ناب وزلاّل چون آب ميشوند به نيّتِ اطفاء عطش ِروح من ِدرويش! و اين چه خوب و يا چه بد،عادت ديرينه ي من است نسبت به كتابهايي كه دوست شان دارم ونمي توانم فراموششان كنم،به ديگرمعني نبايد فراموش شوند.اگر”ژان كريستفِ” رولان روحاني رابطورمتواليّ يكبارخوانده باشم، يقنّناً بيست بار يا شايد بيشترهم، فيش برداري هاي چند صفحه ايي ماخوذ از آن را خوانده ام و هربارنيزدرك تازه ايي ازآنها نصيب برده ام، همينطور از “آتش بدون دود” ابراهيمي عزيزو”خانواده دكترتيبو”ي دوگاردانشورو….الّخ هم. اين عمل باعث ميشود تا ماهي يكبار اينگونه كتابها را نوازش كرده و خاك ِسر وتن شان را بروبم وبه مترّجمان توانمندشان از دور دُرودي بفرستم تا دوباره لُژنشين كتابخانه محقّرم باشند و اقرّارميكنم كه”خداحافظ گاري كوپر”نيز ازآن دسته كتابهايي است كه لژُنشين هركتابخانه ايي باشد ومشمول نوازش و چندين باره خواني.
اگربه اين ضرب المثل قديمي كه :”مشت نمونه خرواراست”اعتقاد داريد به نمونه هاي نابي كه ازاين كتاب نوشته ام التفات بفرماييد:
آلدوميگفت: سوسياليسم واقعي وقتي است كه انزال به انسان دست مي دهد، قبل وبعدازآن زياد جالب نيست،بلبشو،تاريكي وبي نظمي است .ص/31
يكي ازمسخره ترين فرمولهاي روانشناسي جديد اين است كه مي گويند: علتّ ميخواري معتادان اينست كه نمي توانند خودرابا واقعيات وفقّ دهند و كسي نيست به اينها بگويد كسي كه بتواند خود رابا واقعيّتها وفقّ دهد، يك بيدرد الدنگ بيش نيست ।ص/97
هارابوا سفيرسابق سويس درمسكو…!اين نتيجه سي سال خدّمت سياسي است،بعضي وقتّها،معمولاً اواسط شب، شماره تلفن خودش را مي گيرد تا مطمئن شود كه واقعاً وجود دارد و درحال دروغ گفتن به خودش نيست.آدم بسيار بي خيالي است به طور وحشتناكي از آينه پرهيزمي كند،چون به عقيده او آينه دليل هيچ چيز نيست، مطلقاً هيچ چيز آنچه در آينه ديده مي شود فقط اوهام نوري است،گول هاي بصري،همين …ص/102
به قول ويكتورهوگو:”پدرم،همان پهلواني كه لبخندش بس پرمهر است”از او،جز همين لبخند باقي نمانده است،ديگر،پشت اين لبخند،انساني نيست…ص/109
سكوت دو نفري،آدم ها را فورا” بهم نزديك مي كند… ص110
اين نجابت ومناعتي را كه شايد بطور خالص غريزي ،كور و ناخودآگاه بود – مثل غريزه بقاي شرافتي كه در كثافت فرو رفته است-چهره دروني مردها بسيار به ندرت به صورت ظاهرشان شباهت دارد.ص/124
افسوس ،خوشبختي از آن شيريني هايست كه بايد بلافاصله و گرمْ گرمْ خورده شود،نمي توان آن را با خود به منزل برد،همينكه كسي بخواهد آن را به هرقيمت شده حفظ كند،به يك جهنم مبدّل خواهد شد،نمونه اش آمريكا،آنجا پراست از خوشبختي! آنقدر پراست كه دارد مي تركد،براي همين است كه دارد منفجر مي شود !ص/ 125
كلمه هاخيلي مسخره اندهميشه آدم را گير مي اندارند،آدم خودش دارد حرف مي زند،اما حرفها مال يك نفر ديگر است”ميداني،حتي يك نظريه هست كه مي گويد ما نمي توانيم ادعا كنيم كه افكار خودمان را فكرمي كنيم،ظاهراً ما فكر نمي كنيم فكرمي شويم”…ص/172
به قول زيس بزرگ”هيچ وقت ديوانه وار عاشق زني نشويد،مگر وقتي زن و بچه داشتيد،اين كمكتان خواهد كرد كه زن و بچه ها را راحتتررها كنيد.” ص/ 173
زيبائي چهره اش(لني) ازآن نوع بود كه ميل به حمايت يعني تمّلك را درانسان بيدارميكرد. ص/209
ساعتهاي بي اهميتي كه به دنبال آن گذشت در خاطرش چنان نقش بست كه گوئي مُهر ابديّت خورده بود… ص/ 209
جس ناگهان كشف كرد كه چرا كنيه،هميشه جاذبه اي چنين بزرگ روي مردها را اعما ل كرده است: كنيه به انسان جرات مي دهد،نيروي فوق العاده مي بخشد،انگار آدم را برپشت خود سوار مي كند،اگر كنيه را از انسان بگيريد واقعا ًبه مردانگي احتياج خواهد داشت …ص/ 215
سكوت،ايمان واقعي و مصونّيت مطلق و قديمي ترين روياي آدميزاد است… ص/255
دربيست سالگي انسان حقايقي مي بيند ومتوجه نيست كه آنچه ديده است حقيقت نيست و فقط زيبائي است …ص/ 257
از دروغ غافل نباشيد جز دروغ هيچ چيز حقيقت ندارد…ص/262

روزنامه "ان لاين"

ژانویه 24, 2008

روزنامه آن لاين را دوست ميدارم خوشحال خواهم شد اگر در اين حوزه نقد ونظري جهت بودن وماندن از دوستان هديه بگيرم .

وب انديشان…!

ژانویه 24, 2008

انديشه ام را بر وب مي نگارم تا شايد شما ميل كني انديشه نيك خود را ضربدرآن نمايي،بلكه حاصل آن پيوندي باشد انبوه و جاودانه…!پس بدان كه از انتظار خسته نخواهم شد…!

همانطورکه مستشرقین ومورخّین مدوّن نموده اند “سُوروسُوگ” ازکنش های کاملا ًکهن کشورمان ایران باستان بوده که ازسده وازمنه های متمّادی تا کنون نیزاستمرارداشته وبسته به نوع و وزن پیامد، با ابُهت وعظمّت یکسانی نیزانجام می شده است.امّا اینک آنچه شاهد آنیم وجودِعدم توازن بین مراسم های فوق است! تا جایی که سنگینی کفه “سوگ وسوگ سرایی” چنان جان وتن ِ”سُوروسُرور”خواهی را به ستوه آورده که گمان میرود عنقریب آنها را ازفضا وفحوا وفهم عام وخاص افراد جامعه محّونماید! برای کالبد شکافی این رفتاریا پدیده باید به مطالعه رفتارایرانیان سده های صدراسلام با مُتد آسیب شناسی اجتماعی پرداخت ونتایج حاصله را با رفتارجمعی موجود سنجید. شاید تحت این قیاس بتوان به ریشه یابی دقیق عوامل سلطهِ قاهرانهِ منش “سوگواری وسوگ نشینی”،برکنش”سورومسرّت”خواهی ایرانیان دست یافته ودست کم سپری برای اندیشه های جوانان تحت اصابت خرافه اندیشی معاصر، فراهم نمود.

یافته های تاریخی مُوید منش تشرّف اِرادی اکثریت ایرانیان به دین اسلام می باشد تحت همین قاعده -که می تواند نشانگرهوشمندی یک ملتّ باشد- آنان با دگردیسی خردمندانه ی مجددّ درمُصاف با آداب قوم فاتح- اعراب- توانسته اند از اکثرالگوهای معقول، ظریف وزیبای فرهنگ خویش پاسداری نموده وبا جّهد جانانه ایی به تلفیق هنرمندانه ی این الگوها بپردازند تاموجبات جاودانی آنها را مُهیا نمایند، ازنمونه های بارزآن میتوان به”علم”هایی اشاره کرد که جلوی دسته های عزاداری ماه محرم قابل مشاهده است. حمل”علم”های آهنی ازدیربازجزرسوم ملیّ وموردعلاقه قوم اعراب، به گاه ِجنگید ن یا رجزخوانی ها بوده است درحالیکه سُمبل ملیّ ایران باستان به علت حاکمیتِ ادبیات مکتوب نه شفاهی، درخت وشاخه “سرو” بود که بعنوان نماد زایش وانرژی محترم شمرده میشده است، بنابراین درباز طراحی این ماکتها، قواره سرولحاظ شده وبا آویختن پارچه هایی به رنگ سبزعملا ًتلفیق معنا وفرم ایرانی رامصطلح، سپس تکریم داشته ومی دارند.(ورنه برکسی پوشیده نیست که رنگ مقدس اعراب همان رنگ خونی بوده که گاه وبیگاه با دلیل وبی دلیل برخاک تفتیده حجاز ریخته میشد)

آنچه متقّن است اِعمال همین خلاقیّت ها درمراسم سوروشادمانی وجشنهای ایرانیان است که با دقّتّ بیشتری نیزاعمال میشده ونمونه بارزآن وجود جشنهای ماهانه 12باردرسال “برابرشدن نام روز وماه”،3جشن “دیگان”وجشن نوروز …والخ، میباشد که تا 24جشن دریکسال باستانی میرسد. باهمه این تفاسیر،این مثنوی مکتوب ننمودم تا تنها سوالی بدین منوال طرح کرده باشم!

که چراقریب به چند دهه، رفتاراجتماعی افراد جامعه چنان ازاین تعادل وموازنه خارج شده که تمامی نیروهایش راصرف سوگواری می نماید وهمچنان نیزمُصربه “سوگ سازی” ازطریق”سورسوزی” است؟!

زیرامُعتقدم موضوع فوق ازقامت سوال گریخته وبه مرزآسیب اجتماعی مُهلک رسیده ومیرود عنقریب تا به یک”مصیبت ملی”تبدیل شود! که درصورت ادامه چنین روشی وقوع آن محال نخواهدبود! پادینه کردن جامعه تا حد همین آسیب اجتماعی میُسّرنخواهد بود، وای به روزی که اتفّاق بیافتد آنچه که نباید بیفتد! زیرا رهایی ازمصیبت فرهنگی جزبا تجمّیع وتشریک مساعی خرد جمعی علمای روانشناختی وجامعه شناختی،همچنین تدابیرموثرسیاستمداران متفکرِمعاصرکشور، بدست نمی آید. فقط درصورت وقوع یک چنین همدلی ملی! شاید بتوان ازنتایج غیرقابل جبرانی که ازین منظرگریبان معّرفت ملیتّ ومفاخرانش رابرای دریدن می گیرید چاره ایی اندیشید،که آن هم متاسفانه به شهادت تاریخ، کشورما کمترمستعد چنین زمینه ایی بوده ومي باشد !

از”ژان لوک گدار”بسیار شنیده ام، بسیارخوانده ام وبسیاردیده ام،امّا هیچ زمانی آن نوع ارادّتی که دوستان سینمایی نسبت به این انسان ِاشباع شده ازشعورونبوّغ داشته، دارند وهمواره هم ابرازمی کنند، درمن ایجاد نمی شده است! درحالیکه هراثریا مطلبی که تاکنون ازاودیده ام وخوانده ام همواره موجب شگفتی وشعف من بوده وهست. این حدّ ِشعف وشگفتی زمانی ازدایره غبطه به دوستان هنرهفتم فراتررفته وبه مرزحسد وغبن رسیده که آخرین مصاحبه این گوهرتفّکرِهنرهفتم را با روح ذاتی خود اوخوانده ام! نمیدانم آیا به صواب است که با پیمانه لفظ پارسی،ساقی ِ جُرعه ایی ازاین می ناب به کامِ دوستان ِ”بهنام”م باشم یا نه؟! پناه برخدا! مرا که سالهاست توان ِتک وتنها نوشی ام نیست! پس بقول”شیون فومنی” فقید، جرینگ، جرینگ، سلامتی شما :هرمشکل “راز”ی را بی ارزش میکند و”راز”هم به نوبه خود با پاسخ یافتن بی ارزش می شود…درتماس با آدمها تمام طراوت اعصابم را ازدست دادم…بیشتررویا بافم وتنها، زیادی تنها…گرچه تنهایی انزوانیست،همیشه دوتن دریک نفریم! دیگران هم درماحضوردارند.وقتی تنهایی به انزوا بدل می شود تحملش سخت است… آنگاه ست که درحاشیه یا درصحنه ماندن رخ مینماید،خطرنه خروج ازصحنه که بیرون افتادن ازآن است،خطراین است که انتخابمان بین خودکشی وفقرِمفرّط باشد!کتابها چیزهایی را به من میگفتند که زنده ها نمی گفتند…آگاهی اخلاقی را مدّیون ادبیاتم، ادبیات گفتاری است دربرابر گفتارقدرت، دولت وحکومت، نه گفتاراحزاب که گفتارتک تک آدم هاست…                                                                                                

حتیّ با نگاهی نه چندان کارشناسانه به میزان فعالیّت هایی صورت گرفته درعرصه فرهنگی کشور، میتوان نتایج عملکرد و درجه حساسیتی که متوّلیان نظام فرهنگی مملکت نسبت به تمدّن وفرهنگ ملی این وطن”بی تن” اما استثنایی دارند، سنجید. بررسی این عملکرد بعلتّ اظهرمن الشمس بودن نتایج آن علاوه براینکه مشمول هزینه عملیاتی نیست، نیازبه مدّاقه ِریاضت کشانه ایی نیزندارد! تنها هزینه ایی که برآن مترّتب است دقّت درمشاهده، وسواس درتجزیه وتحلیل سپس کمی رعایت انصاف درقضاوت است! آیا اعمال این هزینه ها برای آسیب شناسی فرهنگ دیرینه وعظیم یک کشور اسلامی، هزینه سنگینی است؟!طرُفه آنکه اگرپشه ایی چون من”مو”می بیند، یقینا ً شاهین های شب بیداروشاهان بلامنازع آسمان معّرفت، مذهب وفرهنگِ مملکت”پیچش مو”می بینند پس اِبایی نیست اگر مدّعی باشیم که آنان اطلاع واثق دارند ازآمار تعداد ارکستر ملی موجود کشور، تعداد سالن های فعّال هنری، میزان تیراژ فیلم های تولید شده، تعداد جلد کتُبی که طی این مدّت مجوّزانتشارگرفته اند درمقابل تعداد عنوان کتاب هایی که برای چاپ چهارم وپنجم شان ممنوع الانتشار شده اند! از نحوست شمارگان و عنوان جراید میگذریم -به ظاهردرمشروع بودن این فعالیّت تشکیک وجود دارد- همچنین درراستای همین رويت”پیچش مو”حتمّ دارم که توّجه وعنایت کافی به تولیدات موسیقیایی کشورچه از بُعد نوع ، فرم ومعنای آن موجودمیباشد! پرسش درحُول چگونگی نظارت با توّجه به ایمانی که به درّایت دینی ودانش فرهنگی منصوبین وجود دارد جسارت بیشتری میطلبد که درمن نیست! بنابراین ملتمّسانه ومُحتا طانه ازناصبین کارگزاران فرهنگی وقتّ، که ازنخبگان دینی کشوراند تمنّا دارم با اندکی اندیشه وبدون حُب وبغض به تطبیق ادواری محورهای مطروحه پرداخته، سپس با ذرهّ ایی انصاف قضاوت فرمایند:س) چه زمانی ودرکدام دوره مدیریت فرهنگی کشور- حتیّ درزمان رژیم سیاسی سابق- این همه نفرّت، خیانت، خبط، بی اعتمادی، شکنندگی عهد، بد اخلاقی وسستی بنیان خانه وخانواده در شعر، فرم، معنا ومفاهیم موسیقی ایران وجود داشته است، که پنداری بی تعهّدترین، خیانت پیشه ترین وحتیّ بی عاطفه ترین ملیّت موجود برمحیط زمین، ملیّت ایرانی است وبس؟! آیا ملتی که درطول تاریخ وعرض جغرافیای ملی، عِرض خویش را با نشانه هایی از وفاداری، غیرت، جسارت، صداقت وانسجام نشأت گرفته ازخردجمعی تثبیت وبه یادگارگذاشته تا فرسایش متمّادی ومتمرکز زمانه نیزقادربه زدودن آن از پیکراین مرزوبوم نباشد، شایسته چنین ادبیات وفحّوایی است که اکنون نُقل و نبات عرصه موسیقی کشور است؟!س) درچه دوره ایی وبا مصدریت فرهنگی کدام دولت بوده تا رسانه ملی کشورکه خود را ارزشبان اصیل فرهنگ( اسلامی – ملی) می داند از کیسه رعیت، مبادرت به تولید سریالی اندراحوال مفاخران ایرانی واسلامی -اخیرا ًحضرت شیخ بهایی- نموده باشد امّا پس از اتمام پروژه به یکباره وناگه یقینی ازعالم غیب برایشان حاصل شود نسبت به مرتد بودن سوژه فیلم! بنابراین وازپس این انگاره وبرای طهّارت و کفّاره این گناه، دستور به حذف پانزده قسمت سریال را بدهند وموردموإخذه قرار نگیرند هیچ! قدرهم ببیند؟!

س) با هماهنگی کدام کارگزار فرهنگی کشورو درچه زمانی، خاله سیمای کشورمیتوانسته است با همّت خالو وخاله زادگان معتقد به”معاد وآخرتش”روح انسانی وجهان روحانی خداوند متعّال را به بهانه زمینی وقابل فهم عامه نمودن، اینچنین با سریال های صد من یک غازنظیراغماء و حلقه چون حلقه سبزو… زیرزمینی، وحشت انگیز ومتعفن گرداند؟!

س) درکدام دوره ازحاکمیت اسلامی اتهّامی چنین ناجوانمردانه مبنی بر اینکه : منتّقدین فعلی فضای فرهنگی کشوربه بیماری”تعمّد درندیدن ِعملکردهای مثبت ولطایف الحیل گونه مصدورمتصّدیان فرهنگی وقت مبتّلا می باشند”مشمول قانون جزای اسلامی”نبوده اند؟!

میدانم منتظرگوشه چشمی بودن، به عنایتِ”کیمیاگران” این خاکِ پاک، کمال خوش باوریست وآنچه میماند بُغضی است حاصل صدها پرسشی چنین بی پاسخ تابردل بماسد وجان را بکاهد! حال من مانده ام وسپاهی ازسئوال وسمع مبارک مخاطب که:

آیا صِرف باوربه دلسوزی های ذاتی مسئولان فرهنگی وقت، میتواند دافع حساسیت ناصبین نسبت به لغزش وانحراف آنان ازارزش های دینی، ملی، اجتماعی وفرهنگی ِ میهن مقدّس مان ایران باشد؟!

آیا این با اصول ومعارف دین مبین ما مطابقت دارد تا ازنظارت، سنجش و کنترل عملکرد کارگزاران بخاطرشناخت، اطمینان وباورقبلی یا حتیّ قلبی ولی ماضی! صرفنظر نموده وچشم آسایش برهم نهیم به تصّوراینکه کاررابه کاردان ِخداشناس سپرده ایم  پس صلوات بفرست؟!

آیا پروسه مسایل ومقوله های فرهنگی که درپیچیدگی،فرانسبی وتخصّصی بودن آن هیچ شکی ملحوظ مگر مشابه مشكلاتپروژه ايي هستندتا بدین آسانی ودرهمین مدّت کوتاه به سامان رسیده باشد؟ با این همه تکلیف طنین واحضرتا و اسلاما وسنت هایی که هنوزدرزمین وزمان پیوسته وبه پژواک دردورّان است چه خواهد بود؟!

 

 


حرمّت نوستالوژي

ژانویه 12, 2008

برای آنانی که نوستالوگی را نمی بینند یا که نمی خواهند ببینند! برای دّکاندارن و مرشدان ِروانشناختی ایی که توصیه موّکد به دیدن حال وبیشتر آینده را دارند! محض اطلاع جادوگرانی که گذشته را نجس میدانند ومی خواهند برای آینده وباقیمانده عمرتان شقّ القمر نموده وبهشت عدن را امروز و فردا در تبّق سرنوشت تان بگذارند! جهت اطلاع همه آنهایی که می خواهند با مُعجّزه ایی در هفت مرحله وبه احتمال زیاد هفت روزه با تمسّک به تقدس عّدد “هفت”، دزدان پنیرتان را افشاء کنند تا بتوانید پنیرتان را پس بگیرید وبا آن پیتزای قورباغه بپزید راحت الحلقوم! چنانچه دندان هم نداشته باشید برایتان می جوند تا آسان قورتش دهید!به اعتقاد این دوست کوچکتان، اگراینان وهرکه شبیه اینها  شما را وامیدارند تا گذشته خویش را به هر دلیلی – چه ازطریق ابتلاء به بیماری فراموشی مرضی! یا با استفاده از روش اُوراد و اصرار والقاء- انکارکنید تا سریعتربه “شفای شفاهی” مدّ نظرشان دست یابید، بدانید که مدعّیان دروغین ومتصّدیان مزوّری اند که لنگه ندارند. چگونه می توان گذشته خویش را ندید وفراموش کرد و در عین حال هویّت خود را حفظ نمود وپایدارماند؟! این ایده که برای داشتن”حالی”نکو و”آینده”ایی بهتر باید گذشته ها را فراموش یا نفی کرد، یقینا ًمختصّ ِ شیادانی است که علاوه برعدم شناخت گذشته ازپروسه حال وآینده نیزاطلاع ندارند! زیرا برعکس اتصال ِپیوسته گذشته با حال، نقطهِ اتصالی بین حال وآینده وجود ندارد.علاوه براین بین حال وآینده چنان درهّ ایی بزرگ وهايل نهفته است که عرض وطول وعمق اش نامعلوم وتاکنون هم هیچ مسّاحی موّفق به اندازه گیری یا حتیّ برآورد تخمّینی آن نشده است! چون این فضای شگرف، نامتنّاهی، سیّال ومتغّیر، درهرلحظه وهردم ودقیقه چنان حجم ِ متفاوت و فواصل غیرقابل محاسبه ایی مهیّا میدارد تا هیچ راه امنی بین این دو قابل تصوّرنباشد، اگرهم کورراهی یا لنگه پل متحّرکی برای گسیل به وادی آینده بتوان تصوّرکرد یقینا همان پدیدهِ پنهان ازما، یعنی پیمانه “می” گون ورنگین “گذشته” است که می توان با مطاله عمیق وشناخت هوشمندانه آن از رود هايل “حال” بسوی سراب ساحل موّاج عازم بود، آن هم به شرط رعایت احتیاط .  مُصّربودن روی این موضوع  را ضروّری میدانم که تنها با تجزّیه وتحلیل، مطالعه ، بازبینی و حتیّ بازآفرینی”گذشته” است که میتوان به استقامت و توان ِپلی افزود که مقرّراست ما را به ساحل سِحرانگیزآینده ببرد. باشد که گذشته هایمان را با همه آنچه که درآن بوده وهست – خبطّ ، خطا، خرّمی وتلخی – بعنوان مهمّترین پشتوانه ادامه “حیات” مان دوست بداریم ومحترم بشماریم ./ . خواهم نوشت که چرا؟!   “تا بعدباقی بقّایتان”

سه شنبه شوم!

ژانویه 8, 2008

سه شنبه است، هیجدهم دیماه ومن نشسته ام به بیتوته با خویش که چرا باید کشوری پس ازهفت دهه تجرّبه درصنعت بانکداری هنوز ازخدمات رایج بانکی وبانکداری بمعنای واقعی بی نصیب باشد؟!
سه شنبه است و من آسیمه سربه سوابق صنعت خودروسازی کشورمی اندیشم که چگونه با ربع قرن تجربه در این زمینه هنوزیک اتومبیل با بَرندِ مستقل که قابل رقابت با کشورهای آسیایی (مالزی ، چین) باشد، درخورجین اقتصاد مملکت وجود ندارد؟!
هنوزساعاتی ازسه شنبه نگذشته امّا سگالش درحُول تاریخ تأسیس اوّلین دانشگاه درایران به ستوه ام آورده است که چگونه با سابقه هفتاد واندی سال تجربه در زمینه دانشگاه داری، این میزان اقتصاد، صنعت، بودجه نویسی و مدیریت سیاسی وشهری کشوربا این نهاد بیگانه وگاها ٌ درتعارّض است؟!
سرم سنگین است وسه شنبه هنوزسرد! ومانده ام با این حسرت: اینک که عمر پارلمانتیسم ومشروطه ومشروطه خواهی در وطن بی تن ما از یک سده نیز فراتررفته، چرا بود و نبود “پارلمان” حائز تفاوتی نیست وهنوزما برسرمعنای واژه دموکراسی به تفاهم مقبولی نرسیده ایم چه رسد به اِعمال آن! واگر مردم سالاری دینی معنایش کرده ایم چرا ازآن معنای مردم سواری دینی را ایفاد می نماییم؟!
گویی به”سین”سه شنبه به”دار”م کشیده اند وقتی که به آموزه های مدّون دینی واخلاقی ایرانیان کهن می اندیشم ! پیشینیانی که به آموزه های- پندارو کرداروگفتارنیک – که قدّمتی چهارهزارساله دارند ایمانی قلبی وباوری باطنی داشته اند، چگونه است که ملتیّ با این پیشینه دینی وفرهنگی، اینگونه درچمبره سخیف وکثیف دروغ، دغل ، پول، ریا ، دزدی، جعل وجهل گرفتارآمده باشد؟!
سه شنبه است هنوز! و سرِآن هم ندارد که آفتاب ِخجل ازسرما را به لب بام براند! ومانده است و میماند وخواهد ماند! امّا من وامانده ام با انبوهی ازسئوال که هر کدام چون سیخی می توانند هزاران سه شنبه مرا چون امروز، نحس، نجس، سمج وسوت وکور نمایند……

اعتراف

ژانویه 7, 2008

اعتراف به زياده خواهي…!

عصر يكشنبه وقتي با سرويس اداره از تهران بسوي آبادي مان مراجعت ميكرديم درشيب دره ايي كه زماني بسيارگرم بود واكنون نيز به همين نام-”گرمدرّه”- شهرت دارد! بعلّت سرماي شديد، گازوئيل ِ اتوبوس (ماگيروس) كه يادگارِعهد رايش سوم است، يخ بست وما به يمُن فرسوده بودن سيستم حمل ونقل شهري و بناچار چند ساعتي را دردل درّه ايي گذرانديم كه هنوزازشّرقامتِ برج هاي بي ريخت وخركي سازِ خدمت گزاران توسعه ساختمان كشوركه مجري سياستِ بي بديل “براي هر خانواده يك مسكن” مي باشند! كمي تا قسمتي درامان مانده است. همين چند لحظه توفيّق اجباري كافي بود تا كمي شيطنت چاشني اوقاتِ چموش روزمرگي ام كنم وبا چند گوله برفي! همكارانم را به وجّدِ پيش بيني نشده ايي مفتخرسازم! مثل همه حوادثي كه هميشه خدا در كشورما بطورغيرمتّرقبه وپيش بيني نشده اتفّاق مي افتد! آسمان از گوشه راست البرزغربي به همّتِ باد شمالي ازابر بّري ميشد و چشم انداززيبايي را تدارّك مي ديد و من ِ”نديد به ديد” ونظربازْ كه با ديدن اينگونه تابلوهاي بي همتاي طبيّعت، اختيارازدست ميدهم وبه غايت ذوق ميرسم با روئت هلال مهتاب درعصرسرد روزي كه منتسب به “مهر” است – سانْ دي- بي تاب شدم و قاقّ ماندم به تماشا وغافل شدم ازگوله هايي برفيِ اهدايي همكاران، زيرا اين منظره چنان ظيافتي شاهانه نصيب چشمانم كرده بود تا ازشعف وشادي لبريز و سرريز شوم…! اين مقدمه طوّيل را نوشته ام تا ازشاعران شريف پارسي بخاطرنوشتن پُست قبلي ام كه بنظر”شعرواره” ايي مي نمايد، طلب پوزش نمايم. وبگويم كه من دردوموقيعّت توانايي نسبتاً مقبولي براي نوشتن نثرمسّجع مي يابم ! اولي زماني است كه بيش ازحدِ ظرفيّت ِيك انسان معمولي غمگين باشم و ديگري وقتي است كه بيش ازحدِ انتظار، شادي شرمنده ام سازد! ديروزعصرمن با روئت ماه كه مشاطه ي غليظي كرده بود ودربهترين موقيعّت براي دلبري ازمهركرشمه ميكرد آنهم درعرصه عياني خود او، چنان شاد شدم كه زمان را ازدست دادم تا جايي كه پايم را ازگليم نثرِمسّجع نيز”دراز”تركردم وچيزهايي نوشتم كه به شعرشباهت يافت! چون باور دارم كه اين عزيزان هديه اختصاصي خداوند به ما وطبيعت هستند…و من” دشنام پست آفرينش ” سزاوار دانستم كه به كتابت نيز اين عذرخواهي را معترّف باشم  ./ .

برف

ژانویه 6, 2008

 یکشنبه اي که شانزده دی ماه مینامند / نامش را مست از”می” مهرمیدانند /

برخیزید وجان ازدلتنگی تهی بنمایید / چشم ها را به دیدن پاکی بگشایید /

ببینید چگونه دانه های برف می رقصند / ازهیچ شرع وشحنه ایی هم نمی ترسند! /

ترد و تمیزند، گویی که ازجنس بلورند / پیوسته، ممتد چون رشته نوراند/

قوس برمی دارند ومی چرخند و میلغزند / چون دختران نوبختی که چابك وپرنغزند/

جامه عشوه ازتن ِعشاق برمی گیرند / تا عروسواره برشاخه شمشاد بنشینند/

 یادآور”خاطره”های “دور” ولی رنگین اند / الحّق که درمان دل هرمسکین اند/