نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | اکتبر 12, 2008

باغ وبرّي ونوبري!

مرکزگفتگوی تمدّنها با دستوررئیس جمهوری در”مرکزملیّ ِمطالعات جهانی شدن”به سرپرستی اسفندیارخان مشاءالسلطنه ادّغام شد. این تصمیم درراستای ناب ترسازی انیشه ناب توحیدی وبا نیّت پاکِ صیانت از این تمدّن ِخودپیشرو ومترّقی، همچنین خارج ساختن آن ازجریانات“مصادرهِ فلسفی وسیاسی”صورت گرفته است! زیرا برهمگان واضح ومُبّرهن است که مرکز گفتگوی تمدنها پس ازترّفندی تردستانه، توانسته نام خود را برسال 2001میلادی که سال استعمارگران است تحمّیل نماید وهمین امرکنُشی نارسا ومُبهمّی بوده که مانع تلألوودرخشش این تمدّن مُتعّالی وبالنده درنگاه جهانیان می شده است! حال با تأسیس “مرکزملیّ مطالعات جهانی شدن” وسپردن آن بدست توانای مشایی،علاوه براینکه میتوانیم جلوی فعالیتهّای بیست سالهِ مشکوک وتوطئه آمیز، جهت ورود به این سیکل مُخرّب واستعماری ِجهانی را بگیریم، میتوان نیزعضّو ناظربودن ِکشوررا که توسط ایّادی دولت اصلاحات صورت گرفته مُلغّی اعلام نمود.وبجای آن راهکارهایی نوین با مصّدریت این سازمان وبه همّت برادرمشّایی ارائه داد تا انشالله این کشورهای کوتاه بین عضوwto رادرفرصتی مناسب متقاعّد نمود که به عضّویت سازمان فعّال ومشروع “کنفرانس اسلامی”دربیآیند…!

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 30, 2008

سرور”سده”

به هوشنگ ماند این”سده”یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
چهارشنبه روزِ”مهر”و شانزدههمین روزاز”وهومن”ماه باستانی برابربا دهم بهمن خورشیدی جشن سده ایرانیان است، جشنی که اززمانهای بسیاردوربه یادگارمانده ومنشاء آن نیز شکرگذاری خداوند است بخاطرکشف وپیدایش آتش. روایت آن درشاهنامه فردوسی چنین آمده که روزی هوشنگ شاه به همراهی یاران خود به کوه میرود در راه به مارتنومندی برخورد می کند وباسنگ بزرگی به جنگ آن می شتابد سنگ را بسوی مارپرتاب میکند. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده جرقه ای بیرون میجهد وبه خاروخاشاک اطراف شعله می کشد وآتش فروزان پدیدارمی گردد وازآن پس جشن سده برگزارمی گردد. سده از واژه”ست”درزبان پهلوی آمده است ومعنی آن”صد” می باشد. ویا به روایت امروزه 50شب و50روزمانده به جشن نوروز….
حرمت نهادن به جشن سده با شادی وشور،توسط ایرانیان باستان به پاسداشت بزرگترین کشف بشریت-آتش- کنش هوشمندانه وحکیمانه ایی است که موجب هژمونی نماد روشنایی وبینش برهیولایی جهل وتاریکی ومرارت تا به امروزگشته است.
براستی آیا سمبلی پسندیده تر، پراسرارتر وپرنسیب سازتراز”سده”ایرانیان درمیان فرهنگ و تمدنهای باستانی اقوام ِجهان سراغ دارید؟! ” پس سرُورهزاران “سده” صید دام وایام دوستان بادا”

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 28, 2008

جهل جام ناجور عمر!

روز”گیؤش”یا”جهان روز” برابربا چهاردهم ماه “وهومن” سال 3704باستانی، مصادف با هشتم بهمن ماه 1345که از روزهای مقدس پارسیان تحت ِعنوان”نبُر” وایّام پرهیزاست ،هویتّ یافته ام به جسم واسم. درهمان اثنا یی که اروپاییان،باچاشنی شادی، شوروشوق 28ژانویه1967شان را رنگ کریسمس میزدند….!
اینک سال باستانی مان به3745رسیده، واندک پارسیان باقیمانده نیزهمچنان به جرم ایده اهورایی شان نشسته اند به انزوای بی ارتفاع وفاقد انتفاع…! ومن قد کشیده ام به قامت نیم “قرن”کی، گواهش هم ماه چله چموش سال1386خورشیدی است که به رخ میکشد پختگی وپر”بار وبری” ام را دریغ از خود ِسال که نه ششی داشت ونه هشتی!
انگاری ماموریت داشت تا شمارعمررا به همتّ باد چهل کند تا قیاس چهل سالگی میلادی را بریاد بنشاند جهت کشف تمایز و تفاوتشان! سالی که بدون شش وتنها با هشت نیز ترنّم شش وهشت اش، شادی می آفریند وسُرُور وغُرور! ومیمانیم من وما که دلخوش نوشیدن ِ نیم قرن شربت حسادت ایم با چهل جام غبطهِ ورزیدن، بلکه شاید زودتر برسد گاه رفتن…! پس به غبطه مردنم مبارک بادا… !

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 24, 2008

انس اديبانه

وقتي به صحفات ِ پاياني كتاب”خداحافظ گاري كوپر”رومن گاري نازنين رسيدم، تمايل نداشتم باوركنم كه كتاب به برگهاي انتهايي خويش نزديك شده است، تعّلل ميكردم در خواندنش! چون ميدانستم پس از آن تا به كتاب ديگري عادت كنم، ملالّم خواهد شد و يقين داشتم كه مزّيتِ مزّه خوانش آن، چندين كتاب بعدي را نيزتحت شعاع قرارمي دهد! چه بايد مي كردم ؟! به هرحال كتاب تمام مي شد، كه شد.امّا من به تدّبيري مي خواستم كه اين لذت را جاودانه سازم، بنابراين با اتمّام آخرين برگ آن، برگ اوّلش را گشودم تا جملات و پاراگراف هاي فوق العاده ناب را دوباره بخوانم وخواندم امّا مطالعه چند باره مطالب”هاي لايت”شده نيز ارضايم نمي كردند به همين سبب، تصّميم حاصل شد آنها را بر وب هم بنويسم با دو منظور: اوّل اينكه، طعّم ادبي و دوست داشتني آنها را تنهايي نچشيده باشم كه كمال بي ادبي وخودخواهي است و من ازآن متنّفرم . دوّم نيز، دسترسي به مزّه ومفهوم آنها هروقتّ كه دلْ هوايي متن هاي ناب وزلاّل چون آب ميشوند به نيّتِ اطفاء عطش ِروح من ِدرويش! و اين چه خوب و يا چه بد،عادت ديرينه ي من است نسبت به كتابهايي كه دوست شان دارم ونمي توانم فراموششان كنم،به ديگرمعني نبايد فراموش شوند.اگر”ژان كريستفِ” رولان روحاني رابطورمتواليّ يكبارخوانده باشم، يقنّناً بيست بار يا شايد بيشترهم، فيش برداري هاي چند صفحه ايي ماخوذ از آن را خوانده ام و هربارنيزدرك تازه ايي ازآنها نصيب برده ام، همينطور از “آتش بدون دود” ابراهيمي عزيزو”خانواده دكترتيبو”ي دوگاردانشورو….الّخ هم. اين عمل باعث ميشود تا ماهي يكبار اينگونه كتابها را نوازش كرده و خاك ِسر وتن شان را بروبم وبه مترّجمان توانمندشان از دور دُرودي بفرستم تا دوباره لُژنشين كتابخانه محقّرم باشند و اقرّارميكنم كه”خداحافظ گاري كوپر”نيز ازآن دسته كتابهايي است كه لژُنشين هركتابخانه ايي باشد ومشمول نوازش و چندين باره خواني.
اگربه اين ضرب المثل قديمي كه :”مشت نمونه خرواراست”اعتقاد داريد به نمونه هاي نابي كه ازاين كتاب نوشته ام التفات بفرماييد:
آلدوميگفت: سوسياليسم واقعي وقتي است كه انزال به انسان دست مي دهد، قبل وبعدازآن زياد جالب نيست،بلبشو،تاريكي وبي نظمي است .ص/31
يكي ازمسخره ترين فرمولهاي روانشناسي جديد اين است كه مي گويند: علتّ ميخواري معتادان اينست كه نمي توانند خودرابا واقعيات وفقّ دهند و كسي نيست به اينها بگويد كسي كه بتواند خود رابا واقعيّتها وفقّ دهد، يك بيدرد الدنگ بيش نيست ।ص/97
هارابوا سفيرسابق سويس درمسكو…!اين نتيجه سي سال خدّمت سياسي است،بعضي وقتّها،معمولاً اواسط شب، شماره تلفن خودش را مي گيرد تا مطمئن شود كه واقعاً وجود دارد و درحال دروغ گفتن به خودش نيست.آدم بسيار بي خيالي است به طور وحشتناكي از آينه پرهيزمي كند،چون به عقيده او آينه دليل هيچ چيز نيست، مطلقاً هيچ چيز آنچه در آينه ديده مي شود فقط اوهام نوري است،گول هاي بصري،همين …ص/102
به قول ويكتورهوگو:”پدرم،همان پهلواني كه لبخندش بس پرمهر است”از او،جز همين لبخند باقي نمانده است،ديگر،پشت اين لبخند،انساني نيست…ص/109
سكوت دو نفري،آدم ها را فورا” بهم نزديك مي كند… ص110
اين نجابت ومناعتي را كه شايد بطور خالص غريزي ،كور و ناخودآگاه بود – مثل غريزه بقاي شرافتي كه در كثافت فرو رفته است-چهره دروني مردها بسيار به ندرت به صورت ظاهرشان شباهت دارد.ص/124
افسوس ،خوشبختي از آن شيريني هايست كه بايد بلافاصله و گرمْ گرمْ خورده شود،نمي توان آن را با خود به منزل برد،همينكه كسي بخواهد آن را به هرقيمت شده حفظ كند،به يك جهنم مبدّل خواهد شد،نمونه اش آمريكا،آنجا پراست از خوشبختي! آنقدر پراست كه دارد مي تركد،براي همين است كه دارد منفجر مي شود !ص/ 125
كلمه هاخيلي مسخره اندهميشه آدم را گير مي اندارند،آدم خودش دارد حرف مي زند،اما حرفها مال يك نفر ديگر است”ميداني،حتي يك نظريه هست كه مي گويد ما نمي توانيم ادعا كنيم كه افكار خودمان را فكرمي كنيم،ظاهراً ما فكر نمي كنيم فكرمي شويم”…ص/172
به قول زيس بزرگ”هيچ وقت ديوانه وار عاشق زني نشويد،مگر وقتي زن و بچه داشتيد،اين كمكتان خواهد كرد كه زن و بچه ها را راحتتررها كنيد.” ص/ 173
زيبائي چهره اش(لني) ازآن نوع بود كه ميل به حمايت يعني تمّلك را درانسان بيدارميكرد. ص/209
ساعتهاي بي اهميتي كه به دنبال آن گذشت در خاطرش چنان نقش بست كه گوئي مُهر ابديّت خورده بود… ص/ 209
جس ناگهان كشف كرد كه چرا كنيه،هميشه جاذبه اي چنين بزرگ روي مردها را اعما ل كرده است: كنيه به انسان جرات مي دهد،نيروي فوق العاده مي بخشد،انگار آدم را برپشت خود سوار مي كند،اگر كنيه را از انسان بگيريد واقعا ًبه مردانگي احتياج خواهد داشت …ص/ 215
سكوت،ايمان واقعي و مصونّيت مطلق و قديمي ترين روياي آدميزاد است… ص/255
دربيست سالگي انسان حقايقي مي بيند ومتوجه نيست كه آنچه ديده است حقيقت نيست و فقط زيبائي است …ص/ 257
از دروغ غافل نباشيد جز دروغ هيچ چيز حقيقت ندارد…ص/262
نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 24, 2008

روزنامه "ان لاين"

روزنامه آن لاين را دوست ميدارم خوشحال خواهم شد اگر در اين حوزه نقد ونظري جهت بودن وماندن از دوستان هديه بگيرم .
نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 24, 2008

وب انديشان…!

انديشه ام را بر وب مي نگارم تا شايد شما ميل كني انديشه نيك خود را ضربدرآن نمايي،بلكه حاصل آن پيوندي باشد انبوه و جاودانه…!پس بدان كه از انتظار خسته نخواهم شد…!
نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 23, 2008

سوگ سازی با سورسوزی!

همانطورکه مستشرقین ومورخّین مدوّن نموده اند “سُوروسُوگ” ازکنش های کاملا ًکهن کشورمان ایران باستان بوده که ازسده وازمنه های متمّادی تا کنون نیزاستمرارداشته وبسته به نوع و وزن پیامد، با ابُهت وعظمّت یکسانی نیزانجام می شده است.امّا اینک آنچه شاهد آنیم وجودِعدم توازن بین مراسم های فوق است! تا جایی که سنگینی کفه “سوگ وسوگ سرایی” چنان جان وتن ِ”سُوروسُرور”خواهی را به ستوه آورده که گمان میرود عنقریب آنها را ازفضا وفحوا وفهم عام وخاص افراد جامعه محّونماید! برای کالبد شکافی این رفتاریا پدیده باید به مطالعه رفتارایرانیان سده های صدراسلام با مُتد آسیب شناسی اجتماعی پرداخت ونتایج حاصله را با رفتارجمعی موجود سنجید. شاید تحت این قیاس بتوان به ریشه یابی دقیق عوامل سلطهِ قاهرانهِ منش “سوگواری وسوگ نشینی”،برکنش”سورومسرّت”خواهی ایرانیان دست یافته ودست کم سپری برای اندیشه های جوانان تحت اصابت خرافه اندیشی معاصر، فراهم نمود.

یافته های تاریخی مُوید منش تشرّف اِرادی اکثریت ایرانیان به دین اسلام می باشد تحت همین قاعده -که می تواند نشانگرهوشمندی یک ملتّ باشد- آنان با دگردیسی خردمندانه ی مجددّ درمُصاف با آداب قوم فاتح- اعراب- توانسته اند از اکثرالگوهای معقول، ظریف وزیبای فرهنگ خویش پاسداری نموده وبا جّهد جانانه ایی به تلفیق هنرمندانه ی این الگوها بپردازند تاموجبات جاودانی آنها را مُهیا نمایند، ازنمونه های بارزآن میتوان به”علم”هایی اشاره کرد که جلوی دسته های عزاداری ماه محرم قابل مشاهده است. حمل”علم”های آهنی ازدیربازجزرسوم ملیّ وموردعلاقه قوم اعراب، به گاه ِجنگید ن یا رجزخوانی ها بوده است درحالیکه سُمبل ملیّ ایران باستان به علت حاکمیتِ ادبیات مکتوب نه شفاهی، درخت وشاخه “سرو” بود که بعنوان نماد زایش وانرژی محترم شمرده میشده است، بنابراین درباز طراحی این ماکتها، قواره سرولحاظ شده وبا آویختن پارچه هایی به رنگ سبزعملا ًتلفیق معنا وفرم ایرانی رامصطلح، سپس تکریم داشته ومی دارند.(ورنه برکسی پوشیده نیست که رنگ مقدس اعراب همان رنگ خونی بوده که گاه وبیگاه با دلیل وبی دلیل برخاک تفتیده حجاز ریخته میشد)

آنچه متقّن است اِعمال همین خلاقیّت ها درمراسم سوروشادمانی وجشنهای ایرانیان است که با دقّتّ بیشتری نیزاعمال میشده ونمونه بارزآن وجود جشنهای ماهانه 12باردرسال “برابرشدن نام روز وماه”،3جشن “دیگان”وجشن نوروز …والخ، میباشد که تا 24جشن دریکسال باستانی میرسد. باهمه این تفاسیر،این مثنوی مکتوب ننمودم تا تنها سوالی بدین منوال طرح کرده باشم!

که چراقریب به چند دهه، رفتاراجتماعی افراد جامعه چنان ازاین تعادل وموازنه خارج شده که تمامی نیروهایش راصرف سوگواری می نماید وهمچنان نیزمُصربه “سوگ سازی” ازطریق”سورسوزی” است؟!

زیرامُعتقدم موضوع فوق ازقامت سوال گریخته وبه مرزآسیب اجتماعی مُهلک رسیده ومیرود عنقریب تا به یک”مصیبت ملی”تبدیل شود! که درصورت ادامه چنین روشی وقوع آن محال نخواهدبود! پادینه کردن جامعه تا حد همین آسیب اجتماعی میُسّرنخواهد بود، وای به روزی که اتفّاق بیافتد آنچه که نباید بیفتد! زیرا رهایی ازمصیبت فرهنگی جزبا تجمّیع وتشریک مساعی خرد جمعی علمای روانشناختی وجامعه شناختی،همچنین تدابیرموثرسیاستمداران متفکرِمعاصرکشور، بدست نمی آید. فقط درصورت وقوع یک چنین همدلی ملی! شاید بتوان ازنتایج غیرقابل جبرانی که ازین منظرگریبان معّرفت ملیتّ ومفاخرانش رابرای دریدن می گیرید چاره ایی اندیشید،که آن هم متاسفانه به شهادت تاریخ، کشورما کمترمستعد چنین زمینه ایی بوده ومي باشد !

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 15, 2008

انديشه هاي بي گدار”ژان لوك گدار”

از”ژان لوک گدار”بسیار شنیده ام، بسیارخوانده ام وبسیاردیده ام،امّا هیچ زمانی آن نوع ارادّتی که دوستان سینمایی نسبت به این انسان ِاشباع شده ازشعورونبوّغ داشته، دارند وهمواره هم ابرازمی کنند، درمن ایجاد نمی شده است! درحالیکه هراثریا مطلبی که تاکنون ازاودیده ام وخوانده ام همواره موجب شگفتی وشعف من بوده وهست. این حدّ ِشعف وشگفتی زمانی ازدایره غبطه به دوستان هنرهفتم فراتررفته وبه مرزحسد وغبن رسیده که آخرین مصاحبه این گوهرتفّکرِهنرهفتم را با روح ذاتی خود اوخوانده ام! نمیدانم آیا به صواب است که با پیمانه لفظ پارسی،ساقی ِ جُرعه ایی ازاین می ناب به کامِ دوستان ِ”بهنام”م باشم یا نه؟! پناه برخدا! مرا که سالهاست توان ِتک وتنها نوشی ام نیست! پس بقول”شیون فومنی” فقید، جرینگ، جرینگ، سلامتی شما :هرمشکل “راز”ی را بی ارزش میکند و”راز”هم به نوبه خود با پاسخ یافتن بی ارزش می شود…درتماس با آدمها تمام طراوت اعصابم را ازدست دادم…بیشتررویا بافم وتنها، زیادی تنها…گرچه تنهایی انزوانیست،همیشه دوتن دریک نفریم! دیگران هم درماحضوردارند.وقتی تنهایی به انزوا بدل می شود تحملش سخت است… آنگاه ست که درحاشیه یا درصحنه ماندن رخ مینماید،خطرنه خروج ازصحنه که بیرون افتادن ازآن است،خطراین است که انتخابمان بین خودکشی وفقرِمفرّط باشد!کتابها چیزهایی را به من میگفتند که زنده ها نمی گفتند…آگاهی اخلاقی را مدّیون ادبیاتم، ادبیات گفتاری است دربرابر گفتارقدرت، دولت وحکومت، نه گفتاراحزاب که گفتارتک تک آدم هاست…                                                                                                

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 14, 2008

معجزه فرهنگي يا آنتي دغدغه

حتیّ با نگاهی نه چندان کارشناسانه به میزان فعالیّت هایی صورت گرفته درعرصه فرهنگی کشور، میتوان نتایج عملکرد و درجه حساسیتی که متوّلیان نظام فرهنگی مملکت نسبت به تمدّن وفرهنگ ملی این وطن”بی تن” اما استثنایی دارند، سنجید. بررسی این عملکرد بعلتّ اظهرمن الشمس بودن نتایج آن علاوه براینکه مشمول هزینه عملیاتی نیست، نیازبه مدّاقه ِریاضت کشانه ایی نیزندارد! تنها هزینه ایی که برآن مترّتب است دقّت درمشاهده، وسواس درتجزیه وتحلیل سپس کمی رعایت انصاف درقضاوت است! آیا اعمال این هزینه ها برای آسیب شناسی فرهنگ دیرینه وعظیم یک کشور اسلامی، هزینه سنگینی است؟!طرُفه آنکه اگرپشه ایی چون من”مو”می بیند، یقینا ً شاهین های شب بیداروشاهان بلامنازع آسمان معّرفت، مذهب وفرهنگِ مملکت”پیچش مو”می بینند پس اِبایی نیست اگر مدّعی باشیم که آنان اطلاع واثق دارند ازآمار تعداد ارکستر ملی موجود کشور، تعداد سالن های فعّال هنری، میزان تیراژ فیلم های تولید شده، تعداد جلد کتُبی که طی این مدّت مجوّزانتشارگرفته اند درمقابل تعداد عنوان کتاب هایی که برای چاپ چهارم وپنجم شان ممنوع الانتشار شده اند! از نحوست شمارگان و عنوان جراید میگذریم -به ظاهردرمشروع بودن این فعالیّت تشکیک وجود دارد- همچنین درراستای همین رويت”پیچش مو”حتمّ دارم که توّجه وعنایت کافی به تولیدات موسیقیایی کشورچه از بُعد نوع ، فرم ومعنای آن موجودمیباشد! پرسش درحُول چگونگی نظارت با توّجه به ایمانی که به درّایت دینی ودانش فرهنگی منصوبین وجود دارد جسارت بیشتری میطلبد که درمن نیست! بنابراین ملتمّسانه ومُحتا طانه ازناصبین کارگزاران فرهنگی وقتّ، که ازنخبگان دینی کشوراند تمنّا دارم با اندکی اندیشه وبدون حُب وبغض به تطبیق ادواری محورهای مطروحه پرداخته، سپس با ذرهّ ایی انصاف قضاوت فرمایند:س) چه زمانی ودرکدام دوره مدیریت فرهنگی کشور- حتیّ درزمان رژیم سیاسی سابق- این همه نفرّت، خیانت، خبط، بی اعتمادی، شکنندگی عهد، بد اخلاقی وسستی بنیان خانه وخانواده در شعر، فرم، معنا ومفاهیم موسیقی ایران وجود داشته است، که پنداری بی تعهّدترین، خیانت پیشه ترین وحتیّ بی عاطفه ترین ملیّت موجود برمحیط زمین، ملیّت ایرانی است وبس؟! آیا ملتی که درطول تاریخ وعرض جغرافیای ملی، عِرض خویش را با نشانه هایی از وفاداری، غیرت، جسارت، صداقت وانسجام نشأت گرفته ازخردجمعی تثبیت وبه یادگارگذاشته تا فرسایش متمّادی ومتمرکز زمانه نیزقادربه زدودن آن از پیکراین مرزوبوم نباشد، شایسته چنین ادبیات وفحّوایی است که اکنون نُقل و نبات عرصه موسیقی کشور است؟!س) درچه دوره ایی وبا مصدریت فرهنگی کدام دولت بوده تا رسانه ملی کشورکه خود را ارزشبان اصیل فرهنگ( اسلامی – ملی) می داند از کیسه رعیت، مبادرت به تولید سریالی اندراحوال مفاخران ایرانی واسلامی -اخیرا ًحضرت شیخ بهایی- نموده باشد امّا پس از اتمام پروژه به یکباره وناگه یقینی ازعالم غیب برایشان حاصل شود نسبت به مرتد بودن سوژه فیلم! بنابراین وازپس این انگاره وبرای طهّارت و کفّاره این گناه، دستور به حذف پانزده قسمت سریال را بدهند وموردموإخذه قرار نگیرند هیچ! قدرهم ببیند؟!

س) با هماهنگی کدام کارگزار فرهنگی کشورو درچه زمانی، خاله سیمای کشورمیتوانسته است با همّت خالو وخاله زادگان معتقد به”معاد وآخرتش”روح انسانی وجهان روحانی خداوند متعّال را به بهانه زمینی وقابل فهم عامه نمودن، اینچنین با سریال های صد من یک غازنظیراغماء و حلقه چون حلقه سبزو… زیرزمینی، وحشت انگیز ومتعفن گرداند؟!

س) درکدام دوره ازحاکمیت اسلامی اتهّامی چنین ناجوانمردانه مبنی بر اینکه : منتّقدین فعلی فضای فرهنگی کشوربه بیماری”تعمّد درندیدن ِعملکردهای مثبت ولطایف الحیل گونه مصدورمتصّدیان فرهنگی وقت مبتّلا می باشند”مشمول قانون جزای اسلامی”نبوده اند؟!

میدانم منتظرگوشه چشمی بودن، به عنایتِ”کیمیاگران” این خاکِ پاک، کمال خوش باوریست وآنچه میماند بُغضی است حاصل صدها پرسشی چنین بی پاسخ تابردل بماسد وجان را بکاهد! حال من مانده ام وسپاهی ازسئوال وسمع مبارک مخاطب که:

آیا صِرف باوربه دلسوزی های ذاتی مسئولان فرهنگی وقت، میتواند دافع حساسیت ناصبین نسبت به لغزش وانحراف آنان ازارزش های دینی، ملی، اجتماعی وفرهنگی ِ میهن مقدّس مان ایران باشد؟!

آیا این با اصول ومعارف دین مبین ما مطابقت دارد تا ازنظارت، سنجش و کنترل عملکرد کارگزاران بخاطرشناخت، اطمینان وباورقبلی یا حتیّ قلبی ولی ماضی! صرفنظر نموده وچشم آسایش برهم نهیم به تصّوراینکه کاررابه کاردان ِخداشناس سپرده ایم  پس صلوات بفرست؟!

آیا پروسه مسایل ومقوله های فرهنگی که درپیچیدگی،فرانسبی وتخصّصی بودن آن هیچ شکی ملحوظ مگر مشابه مشكلاتپروژه ايي هستندتا بدین آسانی ودرهمین مدّت کوتاه به سامان رسیده باشد؟ با این همه تکلیف طنین واحضرتا و اسلاما وسنت هایی که هنوزدرزمین وزمان پیوسته وبه پژواک دردورّان است چه خواهد بود؟!

 

 


نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 12, 2008

حرمّت نوستالوژي

برای آنانی که نوستالوگی را نمی بینند یا که نمی خواهند ببینند! برای دّکاندارن و مرشدان ِروانشناختی ایی که توصیه موّکد به دیدن حال وبیشتر آینده را دارند! محض اطلاع جادوگرانی که گذشته را نجس میدانند ومی خواهند برای آینده وباقیمانده عمرتان شقّ القمر نموده وبهشت عدن را امروز و فردا در تبّق سرنوشت تان بگذارند! جهت اطلاع همه آنهایی که می خواهند با مُعجّزه ایی در هفت مرحله وبه احتمال زیاد هفت روزه با تمسّک به تقدس عّدد “هفت”، دزدان پنیرتان را افشاء کنند تا بتوانید پنیرتان را پس بگیرید وبا آن پیتزای قورباغه بپزید راحت الحلقوم! چنانچه دندان هم نداشته باشید برایتان می جوند تا آسان قورتش دهید!به اعتقاد این دوست کوچکتان، اگراینان وهرکه شبیه اینها  شما را وامیدارند تا گذشته خویش را به هر دلیلی – چه ازطریق ابتلاء به بیماری فراموشی مرضی! یا با استفاده از روش اُوراد و اصرار والقاء- انکارکنید تا سریعتربه “شفای شفاهی” مدّ نظرشان دست یابید، بدانید که مدعّیان دروغین ومتصّدیان مزوّری اند که لنگه ندارند. چگونه می توان گذشته خویش را ندید وفراموش کرد و در عین حال هویّت خود را حفظ نمود وپایدارماند؟! این ایده که برای داشتن”حالی”نکو و”آینده”ایی بهتر باید گذشته ها را فراموش یا نفی کرد، یقینا ًمختصّ ِ شیادانی است که علاوه برعدم شناخت گذشته ازپروسه حال وآینده نیزاطلاع ندارند! زیرا برعکس اتصال ِپیوسته گذشته با حال، نقطهِ اتصالی بین حال وآینده وجود ندارد.علاوه براین بین حال وآینده چنان درهّ ایی بزرگ وهايل نهفته است که عرض وطول وعمق اش نامعلوم وتاکنون هم هیچ مسّاحی موّفق به اندازه گیری یا حتیّ برآورد تخمّینی آن نشده است! چون این فضای شگرف، نامتنّاهی، سیّال ومتغّیر، درهرلحظه وهردم ودقیقه چنان حجم ِ متفاوت و فواصل غیرقابل محاسبه ایی مهیّا میدارد تا هیچ راه امنی بین این دو قابل تصوّرنباشد، اگرهم کورراهی یا لنگه پل متحّرکی برای گسیل به وادی آینده بتوان تصوّرکرد یقینا همان پدیدهِ پنهان ازما، یعنی پیمانه “می” گون ورنگین “گذشته” است که می توان با مطاله عمیق وشناخت هوشمندانه آن از رود هايل “حال” بسوی سراب ساحل موّاج عازم بود، آن هم به شرط رعایت احتیاط .  مُصّربودن روی این موضوع  را ضروّری میدانم که تنها با تجزّیه وتحلیل، مطالعه ، بازبینی و حتیّ بازآفرینی”گذشته” است که میتوان به استقامت و توان ِپلی افزود که مقرّراست ما را به ساحل سِحرانگیزآینده ببرد. باشد که گذشته هایمان را با همه آنچه که درآن بوده وهست – خبطّ ، خطا، خرّمی وتلخی – بعنوان مهمّترین پشتوانه ادامه “حیات” مان دوست بداریم ومحترم بشماریم ./ . خواهم نوشت که چرا؟!   “تا بعدباقی بقّایتان”

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 8, 2008

سه شنبه شوم!

سه شنبه است، هیجدهم دیماه ومن نشسته ام به بیتوته با خویش که چرا باید کشوری پس ازهفت دهه تجرّبه درصنعت بانکداری هنوز ازخدمات رایج بانکی وبانکداری بمعنای واقعی بی نصیب باشد؟!
سه شنبه است و من آسیمه سربه سوابق صنعت خودروسازی کشورمی اندیشم که چگونه با ربع قرن تجربه در این زمینه هنوزیک اتومبیل با بَرندِ مستقل که قابل رقابت با کشورهای آسیایی (مالزی ، چین) باشد، درخورجین اقتصاد مملکت وجود ندارد؟!
هنوزساعاتی ازسه شنبه نگذشته امّا سگالش درحُول تاریخ تأسیس اوّلین دانشگاه درایران به ستوه ام آورده است که چگونه با سابقه هفتاد واندی سال تجربه در زمینه دانشگاه داری، این میزان اقتصاد، صنعت، بودجه نویسی و مدیریت سیاسی وشهری کشوربا این نهاد بیگانه وگاها ٌ درتعارّض است؟!
سرم سنگین است وسه شنبه هنوزسرد! ومانده ام با این حسرت: اینک که عمر پارلمانتیسم ومشروطه ومشروطه خواهی در وطن بی تن ما از یک سده نیز فراتررفته، چرا بود و نبود “پارلمان” حائز تفاوتی نیست وهنوزما برسرمعنای واژه دموکراسی به تفاهم مقبولی نرسیده ایم چه رسد به اِعمال آن! واگر مردم سالاری دینی معنایش کرده ایم چرا ازآن معنای مردم سواری دینی را ایفاد می نماییم؟!
گویی به”سین”سه شنبه به”دار”م کشیده اند وقتی که به آموزه های مدّون دینی واخلاقی ایرانیان کهن می اندیشم ! پیشینیانی که به آموزه های- پندارو کرداروگفتارنیک – که قدّمتی چهارهزارساله دارند ایمانی قلبی وباوری باطنی داشته اند، چگونه است که ملتیّ با این پیشینه دینی وفرهنگی، اینگونه درچمبره سخیف وکثیف دروغ، دغل ، پول، ریا ، دزدی، جعل وجهل گرفتارآمده باشد؟!
سه شنبه است هنوز! و سرِآن هم ندارد که آفتاب ِخجل ازسرما را به لب بام براند! ومانده است و میماند وخواهد ماند! امّا من وامانده ام با انبوهی ازسئوال که هر کدام چون سیخی می توانند هزاران سه شنبه مرا چون امروز، نحس، نجس، سمج وسوت وکور نمایند……

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 7, 2008

اعتراف

اعتراف به زياده خواهي…!

عصر يكشنبه وقتي با سرويس اداره از تهران بسوي آبادي مان مراجعت ميكرديم درشيب دره ايي كه زماني بسيارگرم بود واكنون نيز به همين نام-”گرمدرّه”- شهرت دارد! بعلّت سرماي شديد، گازوئيل ِ اتوبوس (ماگيروس) كه يادگارِعهد رايش سوم است، يخ بست وما به يمُن فرسوده بودن سيستم حمل ونقل شهري و بناچار چند ساعتي را دردل درّه ايي گذرانديم كه هنوزازشّرقامتِ برج هاي بي ريخت وخركي سازِ خدمت گزاران توسعه ساختمان كشوركه مجري سياستِ بي بديل “براي هر خانواده يك مسكن” مي باشند! كمي تا قسمتي درامان مانده است. همين چند لحظه توفيّق اجباري كافي بود تا كمي شيطنت چاشني اوقاتِ چموش روزمرگي ام كنم وبا چند گوله برفي! همكارانم را به وجّدِ پيش بيني نشده ايي مفتخرسازم! مثل همه حوادثي كه هميشه خدا در كشورما بطورغيرمتّرقبه وپيش بيني نشده اتفّاق مي افتد! آسمان از گوشه راست البرزغربي به همّتِ باد شمالي ازابر بّري ميشد و چشم انداززيبايي را تدارّك مي ديد و من ِ”نديد به ديد” ونظربازْ كه با ديدن اينگونه تابلوهاي بي همتاي طبيّعت، اختيارازدست ميدهم وبه غايت ذوق ميرسم با روئت هلال مهتاب درعصرسرد روزي كه منتسب به “مهر” است – سانْ دي- بي تاب شدم و قاقّ ماندم به تماشا وغافل شدم ازگوله هايي برفيِ اهدايي همكاران، زيرا اين منظره چنان ظيافتي شاهانه نصيب چشمانم كرده بود تا ازشعف وشادي لبريز و سرريز شوم…! اين مقدمه طوّيل را نوشته ام تا ازشاعران شريف پارسي بخاطرنوشتن پُست قبلي ام كه بنظر”شعرواره” ايي مي نمايد، طلب پوزش نمايم. وبگويم كه من دردوموقيعّت توانايي نسبتاً مقبولي براي نوشتن نثرمسّجع مي يابم ! اولي زماني است كه بيش ازحدِ ظرفيّت ِيك انسان معمولي غمگين باشم و ديگري وقتي است كه بيش ازحدِ انتظار، شادي شرمنده ام سازد! ديروزعصرمن با روئت ماه كه مشاطه ي غليظي كرده بود ودربهترين موقيعّت براي دلبري ازمهركرشمه ميكرد آنهم درعرصه عياني خود او، چنان شاد شدم كه زمان را ازدست دادم تا جايي كه پايم را ازگليم نثرِمسّجع نيز”دراز”تركردم وچيزهايي نوشتم كه به شعرشباهت يافت! چون باور دارم كه اين عزيزان هديه اختصاصي خداوند به ما وطبيعت هستند…و من” دشنام پست آفرينش ” سزاوار دانستم كه به كتابت نيز اين عذرخواهي را معترّف باشم  ./ .

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 6, 2008

برف

 یکشنبه اي که شانزده دی ماه مینامند / نامش را مست از”می” مهرمیدانند /

برخیزید وجان ازدلتنگی تهی بنمایید / چشم ها را به دیدن پاکی بگشایید /

ببینید چگونه دانه های برف می رقصند / ازهیچ شرع وشحنه ایی هم نمی ترسند! /

ترد و تمیزند، گویی که ازجنس بلورند / پیوسته، ممتد چون رشته نوراند/

قوس برمی دارند ومی چرخند و میلغزند / چون دختران نوبختی که چابك وپرنغزند/

جامه عشوه ازتن ِعشاق برمی گیرند / تا عروسواره برشاخه شمشاد بنشینند/

 یادآور”خاطره”های “دور” ولی رنگین اند / الحّق که درمان دل هرمسکین اند/

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 5, 2008

تهران وركوردي تازه…!

دهم دی ماه روزشنبه درشهرتهران، رکورد تازه ایی به ثبت رسیده است تا مجموعه افتخاراتِ موفقیّت آمیزومتوالی ِکه طی چند ساله اخیربه یمُن عملکرد دولت خدمتگذاربرای کشور کسب می شود، کامل گردد ورکورد دیگری به مجموع رکوردهایی با عناوین”برای اوّلین باردرایران وخاورالاوسط”ثبت شود. دراین روزشهرتهران توانسته است ازساعت 15تا22با همّت مردانی غیوراز17تا54ساله وبا نام های”آرش، حامد، احمد وعباس” رکورد دارخودکشی بین شهرهای اسلامی جهان درفاصله زمانی تقریبی7ساعته باشد! آنچه ناظرین آگاه، آسیب شناسان وباکتری بین های اجتماعی را واداربه تحیّرکرده است مواردی است که درپایین لیست شده اند:

الف- تهران که کانون یک کشوراسلامی یست وشاکلهء کلام کارگزارانش “مردم” و”جوانان”است و ازشکل وشمایل آنان نیز رأفت و اندرز و پند، چون قند! ساطع وساری می باشد – الخصوّص درآستانه حماسه سرنوشت ساز انتخابات مجلس هشتم- چگونه موّفق به ثبت این رکورد شده است؟! این مهم وقتیّ بدیع جلوه می نماید که بدانیم روش جدیدی نیز برای اولیّن بار درتاریخ خودکشی جهان توسط کوچکترین عضو این دسته -آرش- کشف واز قضا روش موّفق آمیزی هم ازکاردرآمده است!(کشیدنِ کیسه نایلونی ضخیم روی سرتا گردن، سپس باچسب نواری باندرول کردن آن).ب- درشهری که از5 شبکه تلویزیونی آن (البتّه به لطف مدیران کارآمدشان) بطوررایگان نه کابلی، خدمات یارانه ایی، ببخشید رایانه ایی و”آن لاین”! آنهم با نیّت خیرخواهانه ارایه می شود تا انواع واقسام پزشک، مشاورین اجتماعی وعلمای اخلاقّ بتوانند به ِتجویزنسخه ، درمان، رهنمود وبهبود به هرطریق ممکن وناممکن، حتیّ استعمال روش”هجّی مَجی لاترّجی”بپردازند واز صبح الطلوع تا شام تباه وسیاه حُول موضوع مهندسی خانواده، بهداشت روانی وسلامت روحی آنها، سخنان ِغرّایی افاضه فرمایند! چگونه این خدا بیامرزها  تحت شعاع این ژست توسعه یافته گی قرارنگرفته اند ودست به عمل شده اند وموجبات این رکورد تاریخی رقم زدند؟!

ج- فاکتورنهایی تحیّرانگیزی کارشناسان، آگاهی ازمیزان تحرّک ونشاطی است که ازبام تا شام به لطف نهادهای ساعی و زیربط، نظیر: سازمان تبلیغات اسلامی، وزارت فرهنگ وصناعت مستظرفه وفرهنگسراها اشاعه می شود. الخّصوص فرهنگسراها که در دوره دوساله دولت کریمه وخدمتگذار چنان موجدِ امید، شعف، شعر، شور، شادی وترّنم موسیقی اند که امید به زندگی از آنها چون فواره ، فوران کرده ومانند موج، موّاج است با همه این اوصاف هیچکدام اینها خللی دراراده این مردان غیور وارد نساخته است وتوانسته اند این افتخار را ابدی کنند !!!

                                                                     خدايشان خيرشان دهاد

                                                                                       

                                                                

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 3, 2008

باغ وبرّي و نوبري!

مرکزگفتگوی تمدّنها با دستوررئیس جمهوری در”مرکزملیّ ِمطالعات جهانی شدن”به سرپرستی اسفندیارخان مشاءالسلطنه ادّغام شد. این تصمیم درراستای ناب ترسازی انیشه ناب توحیدی وبا نیّت پاکِ صیانت از این تمدّن ِخودپیشرو ومترّقی، همچنین خارج ساختن آن ازجریانات“مصادرهِ فلسفی وسیاسی”صورت گرفته است! زیرا برهمگان واضح ومُبّرهن است که مرکز گفتگوی تمدنها پس ازترّفندی تردستانه، توانسته نام خود را برسال 2001میلادی که سال استعمارگران است تحمّیل نماید وهمین امرکنُشی نارسا ومُبهمّی بوده که مانع تلألوودرخشش این تمدّن مُتعّالی وبالنده درنگاه جهانیان می شده است! حال با تأسیس “مرکزملیّ مطالعات جهانی شدن” وسپردن آن بدست توانای مشایی،علاوه براینکه میتوانیم جلوی فعالیتهّای بیست سالهِ مشکوک وتوطئه آمیز، جهت ورود به این سیکل مُخرّب واستعماری ِجهانی را بگیریم، میتوان نیزعضّو ناظربودن ِکشوررا که توسط ایّادی دولت اصلاحات صورت گرفته مُلغّی اعلام نمود.وبجای آن راهکارهایی نوین با مصّدریت این سازمان وبه همّت برادرمشّایی ارائه داد تا انشالله این کشورهای کوتاه بین عضوwto رادرفرصتی مناسب متقاعّد نمود که به عضّویت سازمان فعّال ومشروع “کنفرانس اسلامی”دربیآیند…!

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | ژانویه 2, 2008

مارا زدين كهن ننگ نيست

یازده دیماه 3745باستانی برابربا پنجم دیماه 1386خورشیدی ، سالروز شهادت حضرت زرتشت، درآتشکده بلخ است که بدست”توربراتور”تورانی فرمانده تورانی و فرمانده سپاه لشکر”ارجاسب”دشمن دیرینه ایران،به سن77سالگی اتفّاق افتاد واین درحالی بود که آن آموزگارآموزه راستی ودرستی به اجرای مراسم نیایش مشغول بودند.دراین مراسم،لهراسب نیزحضورداشت.پس از به خاکسپاری این دبیردوستی ِ دادارجهان درمهراب آتشکده بلخ، پارسیان هوشمند وپارسا با عناوین مختلف وتطابق آن جایگاه بزرگ با امکنّه مقدس اقوام فاتح، مانع از تخریب یا فراموشی بارگه این پیرراست پیمان ومعلم جاودانه بشرّیت شده اند! این آتشکده که محل شهادت ودفن او وحواریون شان میباشد اینک و بمدّت چهارده قرن تحت نام مزارشریف درافغانستان کنونی مورد احترام پیروان نورو راستی ، همچنین دشمنان دروغ وخرافی پرستی ایست/ آرمان داریم که درسایه آموزه هایش آمُرزش یابیم.نکته 1:مهراب عبادتگاه مهردینان است که در ادبّیات عرب معرّب گشته ومحراب شده استنکته2:این نوشته میبایست چهارشنبه برابر با پنجم دیماه خورشیدی نوشته میشد که – نه بعلت کاهلی بلکه بجهت کسالت روحی- نشد.گرپوزشم را بپذیرید برمن منّت نهادید

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | دسامبر 27, 2007

جلّ الاله زار…!

نماد موسیقی لاله زاری را نسل ما وقبل ازما خوب می شناسند، بدین خاطراگرمورد خطاب قرارگیرند، بلافاصله به نوستالوژی چهل ساله خویش نقبی زده و”عباس قادری”و”جوادیساری”را سریعاً بعنوان سمبل موسیقی سبُک وبازاری معرّفی خواهند کرد چنانکه بارها اینکار را کرده اند ومتاسفانه کرده ایم! امّا من اعتقاد دارم که هم، نسل ما وهم نسل قبل ازما باید ضمن تجدیدنظرمنصفانه، ازاین آقایان عذرخواهی موّجه ومکتوبی داشته باشیم وتا اطمینان حاصل نشود که حلال مان کرده اند یا نه؟! نباید دست ازاین پوزش خواهی وحلالیت طلبی برداریم! برای اثبات مدّعای فوق نیاز به مثنوی هفتاد من کاغذ نیست زیرا اندکی توجه به شعری که سوگلی ِموسیقی پاپ این روزها”شاهکاربینش پژوه”درتازه ترین موزیک خود،خوانده است می تواند به اِصرار من مبنی برپوزش خواهی هفتاد خرواری از این دوستان مشروعیّت بخشد، ملاحظه بفرمایید:                       “می دونستم درمیونه، پای یک آدم ِدیگه 

                       حالامی گه پیش آمده، اُفتاده به پام دیگه                                    

می گم برولیاقتت علاّفای خیابوناس                          

من از سرت زیاد بودم                        

 لیاقتّت همون اوناست       

جل الخالق تاکنون کی چنین دیده یا که شنیده بود…؟!! 

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | دسامبر 19, 2007

بياباني و لنگه كفشي…!

بياباني و لنگه كفشي
همراه صرف صبحانهِ صبح سه شنبه،مطالعه روزنامه اعتماد چسبيد. جداي ازاينكه چه تصوّري نسبت به كليّات اين جريده دارم، صحفه آخرش را خيلي مي پسندم زيرا صفحه دلنشيني يست و بدين خاطر به ياد ندارم كه هيچوقت مطالعه آن را از صفحه نخستش شروع كرده باشم، حتيّ اگرتيتريك آن طغيان كرده باشد. البّته اين ذائقه بعد از خودكشي روزنامه “شرق” و شهادت “همميهن” بر سليقه ام استيلا يافته است.درد دلهاي دُردمانند خانم طائرپور،فيلم نامه نويس وتهيه كننده سينما را درمورد برخوردهاي اخير دولتي هابا سينماگران مستقل كشوروهمچنين نقد ايشان ازمشاوران سينمايي رئيس جمهوري بخاطر اشتهاي وافري كه نسبت به ساخت مستند سينمايي رئيس جمهورشان توسط”اليوراستون”- كارگردان آمريكايي – خواندم، فوق العاده منطقي وآموزنده بود. اين بي اعتمادي به سينماگران متبّحرايراني تحت عنوان تقسيم بندي محرمان و نامحرمان يا خودي، بيخودي و نخودي چگونه وازكجا نشأت گرفته است؟! سينماگراني كه دررزومهءهركدامشان ساخت فيلم هاي تاريخي ومذهبي شايانْ، قابل توّجه وبا ارزشي وجود دارد. اگراين دوستان معبود خود را محمودترازاولياء وبزرگاني چون ابن سينا، بهزاد، مسافرري و…الّخ ميدانند! اين حساب جداگانه ايي است و اساساً ديگرجايي براي نقد وگِله من وما وامثالهم باقي نميماند! با اين وجود تنها سوألي كه ميتوان از اين مشاوران سينمايي پرسيد اين است كه چرا خود اين دوستان كه زماني بعنوان سينماگران نخبه ومنتقد، هميشه ازمسؤلان سينمايي وقت گِله مند بودند واصرارداشته اند كه ناديده گرفته ميشوند، اقدام به انجام اين وظيفه خطيرومليّ!! نميكنند تا برگ زرّين ديگري به تاريخ اين مرزوبوم بيافزايند تاازاين طريق نام خودشان را نيز جاودانه سازند؟! جاودانگي كه چيزبدي نيست! هست؟!

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | دسامبر 14, 2007

اُنس ادبي يا اقتدار اديب…؟!

وقتي به صحفات ِ پاياني كتاب”خداحافظ گاري كوپر”رومن گاري نازنين رسيدم، تمايل نداشتم باوركنم كه كتاب به برگهاي انتهايي خويش نزديك شده است، تعّلل ميكردم در خواندنش! چون ميدانستم پس از آن تا به كتاب ديگري عادت كنم، ملالّم خواهد شد ويقين داشتم كه مزّيتِ مزّه خوانش آن، چندين كتاب بعدي را نيزتحت شعاع قرارمي دهد! چه بايد مي كردم ؟! به هرحال كتاب تمام مي شد،كه شد.امّا من به تدّبيري مي خواستم كه اين لذت را جاودانه سازم، بنابراين با اتمّام آخرين برگ آن، برگ اوّلش را گشودم تا جملات و پاراگراف هاي فوق العاده ناب را دوباره بخوانم وخواندم امّا مطالعه چند باره مطالبهاي”هاي لايت”شده نيز ارضايم نمي كردند به همين سبب،تصّميم حاصل شد آنها را بر وب هم بنويسم با دو منظور: اوّل اينكه، طعّم ادبي و دوست داشتني آنها را تنهايي نچشيده باشم كه كمال بي ادبي وخودخواهي است و من ازآن متنّفرم . دوّم نيز، دسترسي به مزّه ومفهوم آنها هروقتّ كه دلْ هوايي متن هاي ناب وزلاّل چون آب ميشوند به نيّتِ اطفاء عطش ِروح من ِدرويش! و اين چه خوب و يا چه بد،عادت ديرينه ي من است نسبت به كتابهايي كه دوست شان دارم ونمي توانم فراموششان كنم،به ديگرمعني نبايد فراموش شوند.اگر”ژان كريستفِ” رولان روحاني رابطورمتواليّ يكبارخوانده باشم، يقنّناً بيست بار يا شايد بيشترهم، فيش برداري هاي چند صفحه ايي ماخوذ از آن را خوانده ام و هربارنيزدرك تازه ايي ازآنها نصيب برده ام، همينطوراز“آتش بدون دود” ابراهيمي عزيزو”خانواده دكترتيبو”ي دوگاردانشورو….الّخ هم. اين عمل باعث ميشود تا ماهي يكبار اينگونه كتابها را نوازش كرده و خاك ِسروتن شان را بروبم وبه مترّجمان توانمندشان از دور دُرودي بفرستم تا دوباره لُژنشين كتابخانه محقّرم باشند واقرّارميكنم كه”خداحافظ گاري كوپر”نيز ازآن دسته كتابهايي است كه لژُنشين هركتابخانه ايي باشد ومشمول نوازش و چندين باره خواني.اگربه اين ضرب المثل قديمي كه :”مشت نمونه خرواراست”اعتقاد داريد به نمونه هاي نابي كه ازاين كتاب نوشته ام التفات بفرماييد:

آلدوميگفت: سوسياليسم واقعي وقتي است كه انزال به انسان دست مي دهد، قبل وبعدازآن زياد جالب نيست،بلبشو،تاريكي وبي نظمي است .ص/31

يكي ازمسخره ترين فرمولهاي روانشناسي جديد اين است كه مي گويند: علتّ ميخواري معتادان اينست كه نمي توانند خودرابا واقعيات وفقّ دهند و كسي نيست به اينها بگويد كسي كه بتواند خود راباواقعيّتها وفقّ دهد، يك بيدرد الدنگ بيش نيست .ص/97

هارابوا سفيرسابق سويس درمسكو…!اين نتيجه سي سال خدّمت سياسي است،بعضي وقتّ ها،معمولاً اواسط شب، شماره تلفن خودش را مي گيرد تا مطمئن شود كه واقعاً وجود دارد  و درحال دروغ گفتن به خودش نيست.آدم بسيار بي خيالي است به طور وحشتناكي از آينه پرهيزمي كند،چون به عقيده او آينه دليل هيچ چيز نيست، مطلقاً هيچ چيز آنچه در آينه ديده مي شود فقط اوهام نوري است،گول هاي بصري،همين …ص/102

به قول ويكتورهوگو:”پدرم،همان پهلواني كه لبخندش بس پرمهر است”از او،جز همين لبخند باقي نمانده است،ديگر،پشت اين لبخند،انساني نيست…ص/109  

سكوت دو نفري،آدم ها را فورا” بهم نزديك مي كند… ص110               

اين نجابت ومناعتي را كه شايد بطور خالص غريزي ،كور و ناخودآگاه بود – مثل غريزه بقاي شرافتي كه در كثافت فرو رفته است-چهره دروني مردها بسيار به ندرت به صورت ظاهرشان شباهت دارد.ص/124

افسوس ،خوشبختي از آن شيريني هايست كه بايد بلافاصله و گرمْ گرمْ خورده شود،نمي توان آن را با خود به منزل برد،همينكه كسي بخواهد آن را به هرقيمت شده حفظ كند،به يك جهنم مبدّل خواهد شد،نمونه اش آمريكا،آنجا پراست از خوشبختي آنقدرپراست كه دارد مي تركد،براي همين است كه دارد منفجر مي شود.ص/ 125                                                                                                                                         

كلمه هاخيلي مسخره اندهميشه آدم را گير مي اندارند،آدم خودش دارد حرف مي زند،اما حرفها مال يك نفر ديگر است”ميداني،حتي يك نظريه هست كه مي گويد ما نمي توانيم ادعا كنيم كه افكار خودمان را فكرمي كنيم،ظاهراً ما فكر نمي كنيم فكرمي شويم”…ص/172

به قول زيس بزرگ”هيچ وقت ديوانه وار عاشق زني نشويد،مگر وقتي زن و بچه داشتيد،اين كمكتان خواهد كرد كه زن و بچه ها را راحتتررها كنيد.” ص/ 173      

زيبائي چهره اش(لني) ازآن نوع بود كه ميل به حمايت يعني تمّلك را درانسان بيدارميكرد. ص/209                                  

ساعتهاي بي اهميتي كه به دنبال آن گذشت در خاطرش چنان نقش بست كه گوئي مُهر ابديّت خورده بود…  ص/ 209

جس ناگهان كشف كرد كه چرا كنيه،هميشه جاذبه اي چنين بزرگ روي مردها اعما ل كرده است : كنيه به انسان جرات مي دهد،نيروي فوق العاده مي بخشد،انگار آدم را برپشت خود سوار مي كند،اگر كنيه را از انسان بگيريد واقعا ًبه مردانگي احتياج خواهد داشت …ص/ 215

سكوت،ايمان واقعي و مصونّيت مطلق و قديمي ترين روياي آدميزاد است… ص/255

دربيست سالگي انسان حقايقي مي بيند ومتوجه نيست كه آنچه ديده است حقيقت نيست و فقط زيبائي است …ص/ 257

از دروغ غافل نباشيد جز دروغ هيچ چيز حقيقت ندارد…ص/262                                                  

     

نگاشته شده توسط: مصطفي اكبرپور | دسامبر 1, 2007

دوست داشتنی هایم:

اهورا را که یگانه است و اُپرا را ، ادبیات را ، دوست داشتن و دوست داشته شدن را ، عشق را ،آویشن و پیچک را.

بانوان بد اخلاق و زیبارا ، تونس وتابستان اش را ، خوش اشتهایی جنسی وسیگار کشیدن دختران را ، قدم زدن و غرور کوه و مچ پا و گودی کمر زنان را ، عکس را و طرح و نوشتن و اعتماد کردن و فیلم دیدن و شعر و جسارت و دیوانگی را.
شب ، سکوت ،بوسه ، ستاره ،کویر و کامنت پاي لينك را ، چای ، چای ، چای و دوباره چای و باز چای را،بوی قهوه تلخ و تند را .
موسیقی ، مطالعه ، معاشقه ومسیح را ، بوی عرق دافي هاي جهانگرد جین پوش و تیپیکال اسپرت شان را، موی کوتاه سرشان و صورت فاقد بتونه کاری شان را .
هدیه بزرگ دادن و هدیه كوچك گرفتن را، شفاف و آنِست بودن چون جامهای کوچک شامپاین را.دوستان خوبی که داشته ام واشتباهات آشكار كوچك وبزرگي که در حقَ شان مرتکب شده ام را.
زالزالک و زیتون و ازگیل را ، درخت راش و آلش و اَبرش و توسکا و عشق به آنهایی را که به کسی نگفته ام و نتوانستم بگویم ، دوباره عاشق شدن و دلهره ناشی از آن ،دردسر،دل تنگی های مغرورانه و گریه های پنهانی اش را.
شهر،شهرت،وشادابی کودکانه را، یادآوری یا به قول غربی ها – نوستالوژی – و مُروَر خاطره ها را، مهَم بودن رابه معروف بودن ترجيح دادن و توی دردسرهای خیلی بزرگ افتادن را به خاطر کسی که دوستش دارم …!
شاشیدن به همه مناسبت ها و جلساتِ جهانی فانتزی ِمسخّره و تُخمی و تخیّلی را، ول گردی و وب گردی وویترین دیدن را.
تماشای والیبال زنانِ جهان را ، خوردن خیار بانمک زیاد در حمام یا سونا را، سکوت و خلسه های طولانی و زیبای بعد از نوشیدن اَشربه ها را …!
خرکی خواندن ِ کتابها یی که غریزه جنسی را تحریک می کنندو خرکی خرج کردن همه پول هایم را ، خریدن جنون آمیز لباس ها و چیز هایی که حتّی یکبار مورد استفاده قرار نمی گیرند را، با علاقه و انرژی فراوان پاسخ دادن به سئوالات نوجوانان را.
در تاریکی مطلق خوابیدن یا خود را به خواب زدن را ، همراه اهورارانندگی کردن با سرعت جنون آميز را ، شهامت اعتراف کردن و رفتن تا ته خط را،
توریست ها،دیوانه ها، شرورها، عاشق ها و بناچار روسپي شده ها و بچه های تُخس را ، خودکشی قوي سياه و خودکشی به سبک ویرجینیا وولف را، پنجره ها و بلندی ها را ، یادداشت های دوران کودکی و دست فروشی دوران نوجواني را.
وامّا خوانده شدن اراجیف های وبلاگم را توسط دیگران از همه بیشتر! سوسیال دمكرات ها و کارگرها را.چشم چرانی در اتوبوس و داشتن دوست دختر سیاه پوست و یک جوراب سفید و اسپرت را. -که ترکیبی بی نظیر ی است!-
کوچه آبشار روبروی پارک ساعی را به خاطر یک خاطره(یک شام به بهانه یک جشن تولّد) و تاب آوردن تهمت هاي بيجاو بجارا.خوردن ملاتهءي ماهی باانگشت را و گرفتن یک بوسه طولانی از آشپزشش،البَته اگر زمان زیادی بیوه مانده باشد را…!
اتاق خوابم ، قوری و قهوه ساز بِلَک اَنددِکِر و سمساری ها و کتاب فروشی ها ی کوچک و درهم وبرهم را . لیوان های دسته دار و گوناگون را ، دوش آب سرد را ، انتظار قبل از قرار ملاقات را ، سرطان سینه بجای همه زنانی که دوست شان داشته ام را و رنج آب شدن را. غرق شدن در دانوب آبی آنهم در قسمت مرکزی شهر پراگ را…!

Older Posts »

دسته‌ها