به هوشنگ ماند این”سده”یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
چهارشنبه روزِ”مهر”و شانزدههمین روزاز”وهومن”ماه باستانی برابربا دهم بهمن خورشیدی جشن سده ایرانیان است، جشنی که اززمانهای بسیاردوربه یادگارمانده ومنشاء آن نیز شکرگذاری خداوند است بخاطرکشف وپیدایش آتش. روایت آن درشاهنامه فردوسی چنین آمده که روزی هوشنگ شاه به همراهی یاران خود به کوه میرود در راه به مارتنومندی برخورد می کند وباسنگ بزرگی به جنگ آن می شتابد سنگ را بسوی مارپرتاب میکند. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده جرقه ای بیرون میجهد وبه خاروخاشاک اطراف شعله می کشد وآتش فروزان پدیدارمی گردد وازآن پس جشن سده برگزارمی گردد. سده از واژه”ست”درزبان پهلوی آمده است ومعنی آن”صد” می باشد. ویا به روایت امروزه 50شب و50روزمانده به جشن نوروز….
حرمت نهادن به جشن سده با شادی وشور،توسط ایرانیان باستان به پاسداشت بزرگترین کشف بشریت-آتش- کنش هوشمندانه وحکیمانه ایی است که موجب هژمونی نماد روشنایی وبینش برهیولایی جهل وتاریکی ومرارت تا به امروزگشته است.
براستی آیا سمبلی پسندیده تر، پراسرارتر وپرنسیب سازتراز”سده”ایرانیان درمیان فرهنگ و تمدنهای باستانی اقوام ِجهان سراغ دارید؟! ” پس سرُورهزاران “سده” صید دام وایام دوستان بادا”
سرور”سده”
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
جهل جام ناجور عمر!
روز”گیؤش”یا”جهان روز” برابربا چهاردهم ماه “وهومن” سال 3704باستانی، مصادف با هشتم بهمن ماه 1345که از روزهای مقدس پارسیان تحت ِعنوان”نبُر” وایّام پرهیزاست ،هویتّ یافته ام به جسم واسم. درهمان اثنا یی که اروپاییان،باچاشنی شادی، شوروشوق 28ژانویه1967شان را رنگ کریسمس میزدند….!
اینک سال باستانی مان به3745رسیده، واندک پارسیان باقیمانده نیزهمچنان به جرم ایده اهورایی شان نشسته اند به انزوای بی ارتفاع وفاقد انتفاع…! ومن قد کشیده ام به قامت نیم “قرن”کی، گواهش هم ماه چله چموش سال1386خورشیدی است که به رخ میکشد پختگی وپر”بار وبری” ام را دریغ از خود ِسال که نه ششی داشت ونه هشتی!
انگاری ماموریت داشت تا شمارعمررا به همتّ باد چهل کند تا قیاس چهل سالگی میلادی را بریاد بنشاند جهت کشف تمایز و تفاوتشان! سالی که بدون شش وتنها با هشت نیز ترنّم شش وهشت اش، شادی می آفریند وسُرُور وغُرور! ومیمانیم من وما که دلخوش نوشیدن ِ نیم قرن شربت حسادت ایم با چهل جام غبطهِ ورزیدن، بلکه شاید زودتر برسد گاه رفتن…! پس به غبطه مردنم مبارک بادا… !
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
"چه" ! گواراي جان وجهان-5
اين جا سرزمين بوليويا است .”چه ” به نامه اي مي اند يشد كه مادرش براي اومي فرستد كه خطاب به فرزندش مي نويسد:” اگردركوباهمه راه ها بر تو بسته است به هر صورت در الجزاير آقاي بن بلايي هست كه از تو براي سازمان دادن به اقتصادش يا مشاوره در آن باره استقبال كند ،يا آقاي نكرومه اي در غنا كه همين كمك را با خوشوقتي بپذ يرد،بله تو در همه جا بيگانه خواهي بود،گويي اين سرنوشت هميشه گي توست .”چه گوارا نامه اي را هم به ياد مي آورد كه به عنوان آخرين نامه و نامه خداحافظي براي پدر ومادرش مي فرستد :”من يك ماجرا جو هستم ،اما نه از آن هايي كه براي اثبات شجاعت شان زندگي را به بازي مي گيرند.من به دنبال مرگ نمي گردم اما احتمال رويارويي با آن وجود دارد،پس شايد اين نامه ،نامه خداحافظي من باشد.” انگار مادر “چه ” درست مي گويد و حق اين اندوه و نگراني را در مورد فرزندش دارد كه نامه اي چنين اندوه بار و تلخ را مي نويسد.شايد به راستي مردي كه خودش را جهان وطن مي داند به واقع تنهاست و وطن مشخص ي ندار د.فراموش نكنيم كه چه گوارا از سرزمين مادري خودش آرژانتين هم به مفهومي مي گريزد.كسي كه انترناسيوناليست است ويك شهروند جهاني محسوب مي شود و خود را در هر سرزميني اهل آن جا مي داند، اما در اصل همان گونه كه مادرش مي نويسد در همه جا بيگانه است ،چرا كه اين بيگانه بودن سرنوشت هميشه گي اوست .بيگا نه اي كه بايد به دنبال سرنوشت فردي خودش برود،به سرزمين هايي ديگر كه محتاج كمك هاي او هستند و تنها انگار اوست كه وظيفه ي اين هم ياري به انقلابيون ملت هاي ديگر را دارد ،كه او را به سمت همان احتمال رويارويي با مرگ پيش مي برد .”چه ” در ياد داشتي درباره اين سرنوشت و آوارگي اين گونه مي نويسد:”اگر پس از يك سال خبري از ما دريافت نكرديد به دنبال سرهاي خشك شده و پر از كاه ما در يكي از موزه هاي وايكينگ ها بگرديد،زيرا ما از سرزمين جيباروها عبور خواهيم كرد.آن ها علاقه اي عجيب به كلكسيون كله آدم ها دارند.”
چه گوارا را در سفر به بوليوي 17 كوبايي هم راهي مي كنند كه در ميان اين جمع معاون وزير معادن كوبا هم حضور دارد و چهار سر گرد كه در ارتش كوبا بالاترين درجه نظامي ست و”رژي د بره ” روشن فكر بر جسته فرانسوي و دوست صميمي “چه ” كه بعد از مد تي به گروه مبارزان بوليوي مي پيوندد تا در كنار چه گوارا و ديگر انقلابيون به جنگ بر عليه نظام هاي ديكتاتوري جهان بجنگد.د بره بر اين اعتقاد بوده كه رسانه ها صاحب يك امپراتوري هستند كه سازمان سيا در راس آن است .او شبكه تلويزيوني cNN را حاكم جهان مي داند،رسانه اي كه افكار دنيا را سمت و سو مي دهد و كمكي بي دريغ است به ابر قدرت هاي زورگو.د بره با داشتن تفكراتي آزادي خواهانه و تا اندازه اي تحت تاثير دوست صميمي خود چه گوارا به ارتش انقلابي بوليوي مي پيوندد.او بعد از مرگ “چه ” دستگير و به 30 سال زندان محكوم مي شود كه بعد از چند سال دولت فرانسه زير فشار جامعه روشن فكري فرانسه خواستار آزادي او از دولت بوليوي مي شود كه دبره در پي اين در خواست بعد از تحمل چند سال از دوره محكوميت اش آزاد مي شود.
چه گوارا در هر حال با عزمي راسخ و انديشه اي ورزيده و نفرتي بيش تر از قبل نسبت به قدرت هاي زورگو پاي در جهنم بوليوي مي نهد و شايد تا اندازه اي هم خسته و اندوه ناك .او با بار رواني مشكلات و چالش هاي اواخر حضورش در كوبا و با فشار شكست سنگين جنبش انقلاب ي كنگو بعد از 9 ماه جنگ بي نتيجه وارد بوليوي مي شود تا شايد جبران اين فشارها را با پيروزي در كنار انقلابيون كنگو به رهبري پاتريس لومومبا بكند،كه انگار نبايد اين گو نه بشود و “چه “چريك خسته و پا به سن گذاشته ي ما بايد سرنوشت ديگري رابراي پايان دادن به داستان اسطوره اي خود رقم بزند.
جنگ نا برابر و نا فرجام بوليوي 13 ماه طول مي كشد.فرمانده ارنستو چه گوارا با 17 سرباز باقي مانده در برابر 1300سرباز ارتش بوليوي در حال نبردي يك طرفه است .زمان ظهر هشتم اكتبر 1967 است كه چه گوارا به روايت ي از ناحيه سينه و به روايتي ديگر از ناحيه زانو هدف گلوله قرار مي گيرد.گفته اند كه “چه ” بعد از زخمي شدن تفنگ اش را عصا مي كند و خودش را به درختي مي رساند و به آن تكيه مي دهد.شنيده ايم كه سيگار روشن “چه ” كه به نيمه رسيده است از لاي انگشت هاي او رها مي شود و به زمين مي افتد،لابه لاي برگ ها در جنگل هاي منطقه “هيگوراس “.روايت است كه “چه ” تا آخرين فشنگ را از تفنگ اش شليك نمي كند از جنگ فرو گذار نمي شود.نوشته اند كه “چه “را پس از زخمي كردن دستگير مي كنند و در مدرسه اي در روستايي در همان منطقه ي هيگوراس زنداني مي كنند.مي گويند كه افسران و فرمانده هان ارتش بوليوي و اعضاي سازمان سيا نمي توانند از فرمانده ارنستو چه گوارا هيچ اطلاعات ي را كسب كنند و چون “چه ” را خاموش مي يابند در فرداي هم آ ن روز يعني در نهم اكتبر 1967 او را به گلوله مي بندند در حالي كه “چه” با صداي بلند آخرين جمله هاي دوران حياتش را به زبان مي آورد:”شليك كنيد،شليك كنيد ترسوها،شما يك مرد را مي كشيد.” مي گويند كه دست هاي او را از مچ قطع مي كنند ،به روايتي از سر كينه ورزي و به روايتي ديگر براي بر داشتن اثر انگشت هاي او و اثبات مرگ بزرگ ترين دشمن قدر ت هاي زور گو در طول تاريخ .جسد “چه ” را در غروب هم آن روز روي يك رخت شوي سيماني مي گذارند تا جنازه او را به معني پايان چه گوارا و پايان جنگ ها ي انقلابي در سراسر آمريكاي لاتين به روستائيان نشان دهند.به روستائياني كه دسته دسته مي آمدند و به گرد جناز ه زخمي و سوراخ سوراخ “چه مي گشتند تا مرد انقلابي معروف و چريك محبوب خودشان را از نزديك ببينند.بعضي براي اولين بار و آخرين بار و بعضي هم براي آخرين بار كه براي اين عده اين ديدار حكم وداع با رفيق “چه ” را هم داشت .كساني كه او را در خلال جنگ در روستاها و جنگل ها براي يك يا چند بار ديده بودند كه ديدن جنازه چه گوارا حالا براي شان اندوه بار تر و سنگين تر بود.
“سوزانا اوكياناگا” پرستار كشيكي كه از جسد “چه ” در بيمارستان ديدن مي كند و آخرين كسي ست از مردم روستا كه جسد چه را مي بيند،بدن او را قطعه قطعه و پر از زخم و كوفته گي توصيف مي كند و صحنه رويارويي با جسد را بسيار درد ناك و وحشتناك مي خواند و پيرزني كه جسد “چه” را مي شويد او را هم چون ” مسيح” پاك و زيبا توصيف مي كند.جنازه “چه ” را سپس به پايه هاي يك هليكوپتر مي بندند و به فرودگاه “والد گرانده” منتقل مي كنند.جسد “چه” و دو رزمنده هم راه او را مي سوزانند و خاكستر آن ها را مخفيانه در گودالي در هم آن حوالي فرود گاه به خاك مي سپارند.خبر مرگ چه گوارا در يازدهم اكتبر 1967 در نا با وري وحشت ناكي سريعا جهان را در مي نوردد و ميليون ها انسان را در اندوهي غريب فرو مي برد.مردم جهان از شنيدن اين خبر دچار بهت و سر گيجه اي جان كاه مي شوند و باور اين خبر براي شان سخت و نا ممكن است تا اين كه فيدل كاسترو رهبر كوبا بالاخره تكليف جهان را روشن مي كند و در شانزدهم اكتبر 1967 از تريبوني رسمي در هاوانا اعلام مي كند:” متاسفانه خبر مرگ فرمانده چه گوارا صحيح است …
يكي آواز داد دلاور بر خيز !
و مرد هم چنان افتاده بود
دو تن آواز دادند دلاور بر خيز !
و مرد هم چنان افتاده بود
ده ها تن و صد ها تن
خروش بر آوردند : دلاوربر خيز !
و مرد هم چنان افتاده بود
هزاران تن خروش بر آوردند: دلار بر خيز !
و مرد هم چنان افتاده بود
تمامي آن سرزمين گرد آمدند و
اشك ريزان خروش بر آوردند: دلاور بر خيز !
و مرد بر خواست و نخستين كس را بوسه داد
و گام در راه نهاد…
گابريل گارسيا ماركز
برگردان : احمد شاملو
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
"چه" ! گواراي جان وجهان-4
فيدل كاسترو بعد ازگذراندن دوران تبعيد و زندان با تشكيل يك گروه دو نفره با برادرش “رائول كاسترو” كه چند سال از او كوچك تر است براي دومين بار قصد بر اندازي حكومت ديكتاتوري “فولگنسو باتيستا”ي جبار را مي كنند، كه به قولي مترسك دست نشانده ي آمريكاست ، و مامور به خدمت در آوردن مردم كوبا .فيدل و رائول سعي دارند تا شايد بتوانند كوباي فلاكت زده را بعد از نزديك به سه دهه از وحشت و هراس شبانه روزي و كابوس ديكتاتوري نجات دهند و چه گوارايي كه بعد از تبعيد از آرژانتين به گواتمالا به خاطر اعتراض به حكومت “پرون ” و بعد از شكست هاي سنگين انقلاب بوليوي و انقلاب گواتمالا به رهبري “ژاكو آبنز” كه مي خواست مستقل از آمريكاحكومت كند، پس از استعفاي آبنز در سال 1954 و رو ي كار آمدن “آرماس ” كه منجر به حكم اعدام “چه ” از طرف گروه هاي جناح راست مي شود به سفارت آرژانتين پناه مي برد،و به مدت دو ماه را در سفارت خانه كشورش درست مثل يك زنداني روزگار مي گذراند، كه بالاخره به مكزيك مي گريزد تا نفر سوم گروه مبارزه با ديكتاتوري باتيستا باشد.چه به برادران كاسترو مي پيوند د كه البته در روايتي آمده كه “چه ” و” فيدل” در زندان برا ي اولين بار هم ديگر را ملاقات كرده اند كه به نظر در ست نمي آيد چون در زندگي نامه ها و مقاله هايي كه درباره اين ملاقات مهم نوشته شده هيچ اشاره اي به ملاقات اين دو در زندان نشده .در هر حال “چه ” بعد از اولين ديدارش از كاسترو چه در زندان و چه در خارج از زندان با توجه به روحيه اي كه در خود سراغ دارد و تصميم جدي و تعيين كننده اي كه به عنوان يك سرباز براي ادامه زندگي اش مي گيرد اين گونه عنوان مي كند كه:”متقاعد كردن من براي پيوستن به هر انقلابي كه بر ضد ظلم باشد وقت چنداني نمي گيرد.”
“هيلدا گادئا” همسر “چه” معتقد است كه شوهرش را براي انقلاب كوبا از دست داده است كه اين حرف همسر “چه” بي شك محصول تصميم جدي چه گوارا براي جنگيدن در سراسر آمريكاي لاتين است.”چه” با جدا شدن از همسرش اولين قدم بزرگ براي پيوستن به فيدل و آغاز دوران جديدي از جنگ هاي چريك ي را بر مي دارد.ديگر براي چريك ارنستو چه گوارامليت وجغرافيا چندان تفاوتي نمي كند و او ديگر در بند زبان ورنگ پوست ونوع فرهنگ انسان هايي نيست كه قرار است براي آزادي شان بجنگد .”چه ” يك شهروند جهان وطن و يك انترناسيوناليست تمام عيار است كه دغدغه ي ذهني او نه هم كيشان وهم وطنان خود كه تمام انسان هاي روي زمين هستند .او عزم خود را جزم كرده تا با دشمنان انسانيت بجنگد ،حال اين دشمنان در هر كجاي كره زمين كه باشند براي “چريك چه ” فرق نمي كند .او ديگر به عنوان يك مبارز ومخالف هميشگي هدف اش ،جنگيدن با تمام ديكتاتوري هاي جهان است .”چه “حالا لوله تفنگ اش را به سمت همه دشمنان انسانيت و انسان دوستي نشانه رفته است .خودش مي گويد :”در گواتمالا خود را گواتمالايي مي بينم ،در مكزيك مكزيكي ،و در پرو يك پرويي “.
حالا نوبت كوباست و هم رزمي كه عزمش را براي به زير كشيدن يكي از ديكتاتورترين و منفورترين چهره هاي تاريخ جزم كرده .جنگيدن در كنار فيدل كاسترو با ديكتاتوري وحشت ناك “باتيستا “.
جنگ با دولت كوبا رسما آغاز مي شود.سال 1956 است وگروه كوچك سه نفره اي كه شامل فيدل ،رائول و” چه “مي شود رفته رفته هم رزماني را پيدا مي كنند.كساني كه با درايت كامل و دا وطلبانه به گروه چريكي مي پيوندند تا اگر بتوانند حكومت باتيستا را از هستي ساقط كنند.چريك ها در گروهي 82 نفره به سرباز خانه “مونكادا” حمله مي كنند كه در اين نبرد خونين فقط 12 نفر از مبارزين باقي مي مانند.”چه ” دراين دوران رفته رفته به يك چريك تمام عيار تبديل مي شود.او انقلاب هاي شكست خورده بوليوي و گواتمالا را پشت سر دارد ،مدام ياد داشت برداري مي كند و روي كوچك ترين اشتباهاتي كه رخ مي دهد تمركز دارد.”چه” “ضمن انجام وظيفه پزشكي در گروه روز به روز در امر جنگ با تجربه تر و كار آمد تر مي شود .او حالا بعد از فيدل شخص دوم جنبش انقلابي كوباست و شخصا در برخي از مقاطع فرمانده هي گروه را بر عهده دارد.”چه” با مطالعات آثار كامل ماركس وانگلس و فرويد و ديگر متفكران ماركسيست انديشه هاي علمي خود را بارور كرده تا در كنار عمل گرايي هايي كه برخي آن ها را افراطي مي خواندند و منتقدان سر سخت او هم لقب گرفته اند بتواند با تمام قدرت در حوزه هاي علم و عمل در برابر ستم گران بايستد. پس بي راه نيست كه در اين دوران “ژان پل سارتر” از او وقت ملاقات مي گيرد و در قراري نا متعارف در نيمه هاي شب به ملاقات چريك معروف دوران مي رود كه بعدها درباره اين ملاقاتش با چه مي نويسد “آن ها معلوم نبود كه كي استراحت مي كنند،آن ها خواب را مثله كرده بودند و بعدها سارتر “چه ” را تا جايي مورد ستايش قرار مي دهد كه او را كامل ترين انسان زمانه خود مي خواند كه ما اين حرف ژان پل سارتر را به هيچ وجه نمي توانيم از سر تعارف وهيجان بدانيم ،يا حرفي كه صرفا در قدر داني و در ستايش يك چريك است كه دارد براي آزادي انسان ها مي جنگد،چرا كه سارتر روشن فكري آگاه است و نويسنده اي بزرگ و صاحب انديشه ،و فيلسوفي متفكر و تاثير گذار در تاريخ معاصر.پس سارتر”چه ” را نه تنها يك چريك و مبارز انقلابي كه يك روشن فكر و متفكر صاحب انديشه هم مي داند كه به او لقب كامل ترين را مي دهد،كسي كه به عقيده سارتر شهره در داشتن فرهنگ نيز هست .
نقش مهم چه گوارا در جنگ هاي چريكي در كوبا انكار نا پذ ير است ،نقشي كه به عنوان يك پزشك ،يك سرباز مبارز،يك فرمانده ،يك نظريه پرداز جنگي و طراح تا جايي پيش مي رود كه “انريكه منه سس ” روزنامه نگار دوران جنگ معتقد است كه “فيدل كاسترو خيال باف بود و سخن گو و هميشه در حال حركت و طراحي ،چه اما سخن شنو بود و خاموش كه پايگاه امني براي عمليات و جنگيدن و پيروز شدن مي خواست .مرد عملي كه مي توانست روياهاي كاسترو را تحقق بخشد .كه اين تند روي و عمل گرايي و اين نفرت از ستم گري و روح آرمان گرايانه و بي نقص “چه ” در كنار فيدل كاسترو او را تا جايي پيش مي برد كه بعد از فراز و نشيب هاي بسيار و بعد از پشت سر گذاشتن تجربياتي بي نظير و جان كاه ،جنبش انقلابي و دهقاني و كارگري كوبا به رهبري فيدل كاسترو و با حمايت بي نظير و همه جانبه بزرگ مردي مثل ارنستو چه گواراي قابل ستايش، و يكايك سربازها و مبارزاني كه شانه به شانه آن ها جنگيد ند، بعد از سه سا ل جنگ شبانه روزي به پايان دادن ديكتاتوري 30 ساله باتيستا در ژانويه 1959 و جشن پيروزي مي انجامد كه در نهايت منجر به تشكيل دولت كوباي جديد به رهبري” فيدل كاسترو ” مي گردد تا يكي از بزرگ ترين و با شكوه ترين انقلاب هاي تاريخ را رقم بزنند .
چه گواراي آرژانتيني در كوباي جديد بعد از فيدل هم چون زمان جنگ هاي چريكي مرد شماره دو انقلاب محسوب مي شود .او با تمام قوا براي پيش برد اهدافي كه دولت جديد دارد مي كوشد و علارقم ميل باطني اش در پست هاي مهم و حياتي وزارت صنايع و رياست بانك ملي و رياست انستيتو ملي براي اصلاحات ارضي در دولت كوبا خدمت مي كند.چه گوارا در دوران پست هاي دولتي اش در كوبا ضمن پس گرفتن زمين ها از سرمايه داران و تقسيم آن ها در ميان كشاورزان ي كه روي آن ها كار مي كردند ،توليد برق و سيمان را در كوبا تا دو برابر افزايش مي دهد و كارخانه هاي نساجي و كارگاه هاي كشتي سازي داير مي كند و در امور كشاورزي كمك هاي فراواني به دهقاناني كه حالا صاحبان اصلي زمين ها ي شان هستند مي كند و حتا گاهي در هيات يك دهقان و كارگر ظاهر مي شود.او توليد فولاد را تا ميزان نيم ميليون تن افزايش مي دهد و تمام توان خود را برا ي بهبود بخشيد ن به اوضاع كوباي بعد از انقلاب به كار مي بند د، جداي آن كه براي فيدل يك مشاور و يك تئوريسين اجتماعي هم به حساب مي آيد.از ديگر فعاليت هاي قابل اهميت و اثر گذار “چه” در اين دوران مي توان به ديدار او از مسكو اشاره كرد و بعد هم سخن راني حياتي او در الجزاير،در كنفرانس “آفريقا آسيا” در سال 1964 كه “چه “در اين سخن راني پر حاشيه و جنجالي نظام كمونيستي شوروي رابه باد انتقاد مي گيرد و اين نظام را غير عادلانه و ديكتاتور مي خواند كه صرفا به نفع حزب كمونيست فعاليت مي كند و به جاي منافع مردم به دنبال حل وفصل مناسبات حزبي خود است .چه گوارا در 11 سبتامبر همان سال در سخن راني ديگري كه به عنوان نماينده كوبا درمجمع عمومي سازمان ملل ايراد مي كند صريحا اعلام مي كند كه به راه حل هاي صلح آميزي چون بستن قرار داد و پيمان هاي بازرگاني ومذاكرات وكمك هاي خارجي هيچ اعتقاد واعتمادي ندارد.او به تعبير برخي از منتقدانش صرفا يك مخا لف خوان است ويك معترض دو آتشه كه فقط براي مخالفت زائيده شده ،يك افراطي غير قابل انعطاف كه از سياست و زد و بند هاي آن هيچ سر رشته اي ندارد .گاهي حتا چه گوارا را به داشتن مرام هاي آنا رشيستي شد يد متهم مي كنند ،كسي كه با اين تند روي ها ضربات غير قابل جبراني به حكومت و دولت جديد كوبا خواهد زد، كه اين انتقادها مو ج مخا لفت هاي فراواني را در دل حكومت بر عليه او بر مي انگيزد ، امااو در برابر تمام بي عدالتي ها از طرف هر دولت و حكومتي ،حتا دولت هاي به اصطلاح آزادي خواه و سوسياليست ، شد يدا واكنش نشان مي دهد و در برابر آن ها نسبت به مردم احساس مسئوليت و تعهد مي كند.او به نفع هيچ كس جز مردم از آرمان هايش نمي گذرد وكوتاه نمي آيد. چه گوارا به قول سينكلر در انتقاد از خود استاد بود ،او لغزش هاي خود و كشورش راچنان كوبنده وصريح به باد انتقاد مي گرفت كه از عهده كم تر دشمني بر مي آمد.چه گوارا سيستم اقتصاد تك محصولي را مايه هلاكت كشورهاي توسعه نيافته مي داند و تنوع در محصولات كشاورزي را وسيله اشتغال كامل در روستاها و موج پيش رفت و استقلال .”چه ” پايان يكي ازسخن راني هاي مشهور خود را با اين عبارت به پايان مي برد تا به منتقدانش بفهماند كه اواز سر آگاهي و درايت مسائل را مي بيند و اگر ساز مخالف مي زند نه به خاطر تك روي و عدم آگاهي در مواردي است كه آن ها ذ كر مي كنند كه به خاطر عدم اعتمادي ست كه به اوضاع دارد.او مي گويد:”فداكاري ما از سر آگاهي ست و بهاي آزادي، كه در كار ساختن آنيم .ما انسان قرن بيست ويكم را خواهيم ساخت ،يعني خودمان را.”چه” با اين رويكردها و روش ها نشان مي داد كه دغدغه او خيلي بيش تر از آن كه شيوه و نوع حكومت و نوع حفظ قدرت و رابطه با كشورهاي ديگر باشد آرمان هاي مردمي اوست و اين كه مي توان با تقويت و ايجاد انگيزه و اشتغال و دادن آگاهي به مردم، به سمت آن كشور آزادي رفت كه خيلي ها آن را نتيجه عدم آگاهي او از اوضاع مي دانستند در حالي كه “چه ” تكيه اش بيش تراز آن كه به رابطه هاي سياسي ميان كشورها باشد بر ايمان و اعتقاد و باورهاي انقلابي خود مردم استوار بود.”چه ” تا جايي پيش مي رود كه دركنفرانس الجزاير برخي از كشورهاي سوسياليستي راشريك جرم حكومت هاي ديكتاتوري و استعمارگران مي خواند كه اين حرف ها به خصوص بخش هايي كه مستقيما درباره شوروي است مورد انتقاد شديد فيدل كاسترو واقع مي شود،چرا كه در آن زمان كوبا هم كاري نزديكي و البته به تعابيري بل اجبار و از روي سياست با شوروي داشته كه به شكلي، سخن راني هاي شديد الحن چه گوارا اين رابطه را دچار چالش مي كند، اما مردم قاره آفريقا چه را به خاطر بحث انقلابي مداومش به خصوص در سازمان ملل، مائوي آمريكاي لاتين مي خوانند.
روايت است كه ارنستو چه گوارادر 23 آوريل 1965 در كنفرانسي كه در هاوانا بر گزار مي شود شركت مي كند ،اما بدون ايراد سخن راني آن جا را ترك مي كند و در 25 آوريل نا پديد مي شود و مدتي بعد هم خطاب به فيدل مي نويسد:”ساير ملل جهان به كوشش هاي ناچيز من نيازمند ند من مي توانم كارهايي كه تو به دليل گرفتاري در كوبا قادر به انجام آن ها نيستي را انجام دهم .من از تمام مسئوليت هايم در كوبا صرف نظر مي كنم و مي روم .حتا اگر آخرين ساعت عمرم را زير آسمان كشور ديگري بگذ رانم ،آخرين افكار من در مورد مردم كوبا و به خصوص توست . “چه” با استعفاء از تمام مسئوليت هايي كه در كوبا دارد آن جا را در سال 1965 ترك مي كند و براي كمك به انقلاب “زئير” وارد كنگو مي شود وبه “پاتريس لومومبا” مي پيوندد.
“من مي روم ،گه گاه اين فرمانده كوچك قرن بيستم را ياد كنيد و از پسر ياغي خود بوسه اي را بپذيريد.”اين عبارت ،آخرين جمله هاي ارنستوي ياغي خطاب به پدر و مادرش است .او اين عبارت را در آخرين نامه اش براي آن ها مي نويسد،زماني كه كوبا را به قصد كنگو و سپس بوليوي ترك مي كند،سر زميني كه به گفته يكي از روزنامه نگاران زمان جنگ ميراثي نامبارك دارد كه براي چريك بزرگ قرن بيستم حكم آخرين ايستگاه را پيدا مي كند.جايي كه چه گوارا به آن جا مي رود تا به داستان افسا نه اي خود پايان دهد،تا خود يك تنه تبديل به افسانه اي بي بديل شود.
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
"چه"! گواراي جان وجهان-3
چه گوارا به دو روايت ،يكي در سال 1951 در يك مرخصي يك ساله كه از دانشگاه مي گيرد و ديگري در سا ل 1953 يعني پس از پايان دوران تحصيل ،هوس سفري طولاني را مي كند .او وبهترين دوستش “”آلبرتو گرانادرس “يا “گرانادو” تصميم مي گيرند تا سفري طولاني و در ابتدا تفريحي و تفنني به كشورهاي آمريكاي لاتين بكنند .سفري كه پدر “چه ” او را از رفتن به اين سفر منع مي كند و چه گواراي جوان را از مشكلاتي مثل گرسنه گي و سرما و بيماري و حتا مرگ مي ترساند و دست آخر هم دختري را بهانه مي كند كه گويا چه گوارا در آن دوران سخت عاشق او بوده است ،كه “چه ” در جواب به پدرش مي گويد :” خودم همه اين ها را مي دانم اما مي روم .”بعد ها چه گوارا در”خاطرات سفر با موتور سيكلت ” كه امروزه يكي از جذاب ترين و خواندني ترين كتاب هاي دوست داران اوست مي نويسد:” عاشق بودم اما در شگفتم كه چرا گريختم .عاشق كه نمي گريزد، من از چيزي گريختم كه حاضر نبود مرا رها كند.هر سفري دو جنبه دارد،ترك كردن ورسيد ن .عشق هم واره چيزي را پشت سر خود جا مي گذارد ومي رود.باز ياد “چچينا ” افتادم .آن روز كه با او خداحافظي كردم دستش رااز دستم بيرون آورد، ابتدا حفره اي را در دستانم احساس كردم و بعد آن حفره را در دلم يافتم .به او گفتم “چچينا” دست بند ت رابه من بده مرا به ياد تو مي اندازد ،گفت بگير…مقصد بعدي “نكوچا” بود.
چه گوارا و گرانادو به هر تقدير اين سفر طولاني و در ابتدا به ظاهرتفريحي را آغاز مي كنند،با يك موتور سيكلت 500 سي سي توترون مدل 1935 درب و داغان كه در طول سفر بارها وبارها خراب مي شود و آن ها را بين راه ها و كوره راه ها معطل مي گذارد .سفري كه بعد از نيم قرن ” ا”جياني مينا” از آن فيلمي مي سازد به نام ” سفر با چه گوارا”.جياني مينا از آلبرتو گرانادو دعوت مي كند تا يك بار ديگر با هم به همان مناطق ي بروند كه او با چه گوارا با موتور سيكلت شان به آن جا ها رفته اند تا خاطرات آن سفررا دوباره زنده كنند.كه” والتر سالس ” فيلم ساز برزيلي هم از اين سفر فيلمي جذاب مي سازد.در اين سفر چه گوارا و دوستش شغل هايي مثل طبابت،پاسباني،نگهباني،حمالي،رانندگي كاميون و ظرف شويي را تجربه مي كنند.سفري كه در شكل گيري شخصيت آينده ي چه گوارا ودر روند انديشه هاي روبه رُشد او وتشد يد نفرتش اززورگويان وظالماني كه بر مردمان فقير و ستم ديده آمريكاي لاتين حكومت مي كردند سهم بسيار زيادي داشت .سفري كه او را با فلاكت ها و بد بختي ها ي مردم قاره اش آشنا كرد ، و به كار گرفتن و استثماركشاورزاني كه بدون دريافت حد اقل حق وحقوق و حتا يك وعده غذاي كامل ساعت هاي بسياري را بر روي زمين هاي سرمايه داران عرق مي ريختند .مردماني كه از حداقل امكانات رفاهي و فرهنگي و بهداشتي محروم بودند .شايد به همين خاطر بوده كه چه اعتقاد داشت كه زندگي يك نواخت و ولرم بورژوائي آدم را خل مي كند وشايد اين عبارت به شكلي غير مستقيم كنايه اي بوده به خودش وزندگي كه او قبل از سفر با آن روزگار مي گذرانده .شيوه اي از زيستن كه چه گوارا عطاي آن را به لقايش مي بخشد و ديگر تا روز مرگش هيچ گاه آن گونه زندگي را تجربه نمي كند،چرا كه چه گوارا قدم به قدم از تفكرات بورژوازي مآبانه فاصله مي گيرد و گام به گام و پله به پله پيش مي رود تا در نهايت با باختن جانش بر سر باورهايش اين تغيير، و تكامل انسان گرايانه را ثابت كند و در تاريخ به ثبت برساند.آندرو سينكلر در جايي مي گويد:”در هر كيشي عنصري نادرست و غير عقلاني وجود دارد.در ستايش “چه ” اين عنصر همانند كردن او با ” مسيح ” است ،چون چه گوارا در راه تهي دستان جنگيده است و چون فدا شدن در عنفوان جواني را بر گزيده است و در راه نوع بشر جان باخته است .
سفر با موتور سيكلت 9 ماه طول مي كشد.چه گوارا و گرانادو 12 هزار كيلومتر راه مي پيمايند،البته گرانادو در”كاراكاس ” باز مي ماند و چه به تنهايي به سفر ادامه مي دهد و در ياد داشت هايش مي نويسد كه دلش براي آلبرتو تنگ مي شود.آن ها با هم سفر پر شور و پر ماجرا و پر تجربه اي را پشت سر مي گذارند.سفري كه در بخشي از آن از جذام خانه يا اردوگاه “سن پابلو”سر در مي آورند و مدتي در آن جا با جذاميان سر مي كنند.چه با جذاميان هم خانه مي شود و در امور پزشكي به آنان كمك مي كند.كشيشي كه از دوستان خانواده گي “چه” است ،”چه” رابه خاطر زندگي با جذاميان و كمك به آن ها در طول سفر به “آسيزي ” قديس فرانسوي تشبيه مي كند و او را بسيار شجاع و انسان دوست مي خواند .
واضح است كه “چه” در سفر با موتور سيكلت هنوز آن ارنستو چه گوارايي كه جهان امروز مي شناسد نيست .چه گوارايي كه حالا در سراسر جهان او را به عنوان يك اسطوره قبول دارندوتصويرهاي او ازجذاب ترين و معروف ترين تصويرهايي ست كه جوانان جهان براي ديدن و داشتن آن سر ودست مي شكنند و حالا در سال روز مرگ او ميليون ها نفر در سراسر جهان با ياد آوري خاطرات و جنگ آوري هاي او بر عليه امپرياليسم دچار اندوهي دوباره و توامان غروري دوباره مي شوند.حالا هر ساله هزاران هزار ترانه و شعر در رساي او سروده مي شود و سالانه صدها كتاب در باره اش مي نويسند و روستاي “لاهيگوئرا”ي بوليوي تنها به خاطر كشته شدن “چه” در آن منطقه از معروف ترين مناطق دنياست كه سالانه پذ يراي ميليون ها نفري ست كه به عشق “چه” به آن جا سرازير مي شوند و سازمان هاي زيادي از اروپا وحتا آمريكاي شمالي كه چه گوارا را شيطان بزرگ مي خوانند مايل هستند در بوليوي با محوريت قرار دادن چه گوارا و محبوبيت او سرمايه گزاري هاي كلان كنند تا صنعت توريسم را در بوليوي و البته به نفع خودشان تقويت كنند،از جمله انگلستان كه با مقامات بوليوي در سال هاي اخير قرار دادي 610 هزار دلاري را براي هزينه كردن در بوليوي امضاء كرده اند . كشورهايي با تفكرات و سياست هايي متفاوت و انگيزه هايي چند گانه كه همه وهمه براي جلوبردن اهداف شان انگشت بر روي نام ارنستو چه گواراي بزرگ گذاشته اند .در هر حال چه گوارا در دوران سفر با موتور سيكلت جواني ست تحصيل كرده و سر حال و پر شور،با روحياتي رمانتيك و سر خوشانه .او عاشق دختري ست اهل “كرودوبا” كه در خاطراتش از او و عشق اش نسبت به او مي نويسد .او شهرهايي را تشريح مي كند كه از آن ها طي سفرش ديدن مي كند و آدم هايي كه با آن ها برخورد مي كند.چه گوارا در اين سفر بيشتر در حال تفريح كردن است ،او از پشه هايي مي نويسد كه قصد آزارش را دارند و غذاهايي كه مي خورد.از اتفاق هاي بي اهميت و پيش پا افتاده ياد مي كند و حتا از اسهال شديدي كه به آن مبتلا مي شود و خراب كاري كه روي آلوهاي پشت پنجره مي كند و دسته گلي كه به قول خودش آب مي دهد و از خداحافظي اش با موتور سيكلت اش ،اما اين سفر او را آب ديده مي كند و زندگي با 600 جذامي در سن پابلو از او مردي مي سازد اهل درد و رنج و به قول خودش به هر جا كه مي رود فقر و بد بختي مردم تازيانه اي مي شود بر وجدانش كه به او اعلام بيدار باش مي دهد و مدام بر رنج و اندوه اش مي افزايد ،تا جايي كه درد و رنج به خاطر وضعيت اسف بار انسان هاي جهان سوم به تعبير زيباي “تئودورآدرنو” كه از زيبايي شناسي و متافيزيك رنج نام مي برد بخش عمده اي از شخصيت وزندگي “چه”را تشكيل مي دهد و به جايي مي انجامد كه در نهايت به خاطر عشق و علاقه اي آرماني كه به آزادي انسان هاي در بند ظلم دارد و به خاطر نجات اين آدم ها دست به اسلحه مي برد و همان چريك مبارز و جنگ جويي مي شود كه ما بعدها مي بينيم و از او مي شنويم .او به واقع وبه تعبير يكي از روزنامه هاي زمان جنگ كوبا حوصله نسخه پيچي هاي كوچك را نداشت و به همين خاطر بود كه دست به اسلحه برد تا نسخه ي قاره اش را بپيچد كه خودش هم در كتاب “جنگ چريكي ” كه در سا ل 1960 مي نويسد به نوعي درباره اين دست به اسلحه بردن و اهميت جنگيدن مي نويسد:”شايد اولين بار بود كه با مسئله دو پهلوي انتخاب ميان حرفه پزشكي و وظيفه سربازي انقلابي بودن رو به رو شده بودم .در برابرم بسته اي پر از دارو و جعبه اي فشنگ بود،هر دو را هم سنگين تر از آن ديدم كه بتوانم با خود ببرم ،پس جعبه فشنگ ها را برداشتم و بسته داروها را جا گذاشتم” .پدر “چه” در باره اين روحيه جنگندگي و اين عزم راسخ براي نجات انسان ها كه منجر به اعمال خشونت از طرف ارنستو چه گواراي پزشك كه سوگند پزشكي خورده بود تا تنها در مسير نجات انسان ها قدم بردارد و حالا دست به اسلحه برده بود براي رسيدن به همان هدف كه همانا نجا ت انسان ها بود و ديگر هيچ ،اين گونه از پسرش ياد مي كند:”بعدها فهميد م كه او مي خواست خود را در آستانه ي انسانيت قرباني كند.”
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
"چه"! گواراي جان وجهان-2
چرا پس از شب “چه گوارا”
در بوليوي سحر نمي شود .
آيا قلب مقتولش
در پي قاتلان مي گردد.
آيا انگورهاي سياه صحرا
طعم بدوي اشك را دارند.
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
ارنستو چه: گواراي جان وجهان-1
بارگاس يوساي بزرگ ،نويسنده نام دار “پرو”كه از نام آوران و انديشه ورزان چند دهه اخير آمريكاي لاتين و جهان نيز محسوب مي شود و در كارنامه ي سياسي اجتماعي خود نامزدي رياست جمهوري پرو را هم دارد و به تعبيري جالب وقابل تامل هم ، جنس تعهد سياسي اجتماعي ي كه دنبال مي كند از چپ هوا دار كوبا در دهه شصت تا ليبراليسم راديكال در دهه نود بسط مي يابد، در اكتبر 1992 ،يعني درست بيست و پنج سال بعد از مرگ بزرگ ترين چريك قرن بيستم به انگيزه نشان دادن تغييرات خارق العاده فرهنگ سياسي زمانه كه از نظر او ، راز پنهاني وسال گرد مرگ چه گوارا آن رابه وضوح مشخص مي كند ،پاي اين انقلابي ي كبير را وسط مي كشد تا به اين بهانه وضعيت سياسي دهه نود و قياس آن با دهه شصت را تحليل كند و براي بار دار كردن اين تحليل سياسي در قضاوتي به عقيده من شگفت وبه دور از انتظار كه شايد در دنياي سياست طبيعي و كمي تا قسمتي محافظه كارانه به نظر برسد ،درباره چه گورا چنين مي نويسد و داوري مي كند :”او بيست وپنج سال پيش در نهم اكتبر 1967 به دست گروهبان هراساني كه در دهكده اي دور افتاده وپرت در شرق بوليوي فقط از دستورات اطاعت كرد به قتل رسيد .رزمنده افسانه اي با موهاي بلند وكلاه بره آبي ،مسلسلي بر دوش و سيگار برگي لاي انگشت ها كه تصويرش سراسر جهان رادر نورديده بود و در دهه شصت نماد دانشجوي انقلابي ،الهام بخش تغييرات بنيادي جديد و الگوي آمال انقلابي جوانان در پنج قاره جهان بود اكنون تصويري كم وبيش از ياد رفته است كه ديگر نه الهام مي بخشد و نه توجه كسي را جلب مي كند وعقايدش لابه لاي كتاب هاي بي خواننده پژمرده است و تاريخ معاصر تصويرش را چنان كم رنگ كرده كه با موميايي هاي تاريخ درجه سوم و چهارم گم شده در گوشه پانئتون اشتباه گرفته مي شود .در اين بيست و پنج سال حوادث اجتماعي سياسي سبب شده همه ي پيش بيني هاي چه گورا غلط ازآب در آيد و بيشتر به راهي برود كه يك سره مخالف خواست هاي او بود (و يوسا در جايي ديگر ادامه مي دهد .)تصوير”چه ” ديگر هاله ي رمانتيك خود را از دست داده است .اكنون در وراي آن ريش و موهاي افشان در باد ،آن الگويي كه بيست سال پيش آرمان جوي دريا دلي مي نمود مي توان نيم رخ تروريست متعصب وترساني را ديد كه در تاريكي كمين كرده تا اتومبيلي را منفجر كند و مردم را بكشد.”
با خواندن اين عبارت از ماريو بارگاس يوسا در باره ارنستو چه گوارا من هم شديدا وقبل از هر چيز به نوسانات ديد گاهي او از چپ هوادار كوبا در دهه شصت تا ليبراليسم راديكال در دهه نود اعتقاد پيدا كردم و بدون قصد كالبد شكافي حرف هاي “يوسا” و جواب دادن به او وحرف زدن در باب ميزان درستي و غلطي آن ها از نظر گاهي سياسي كه در تخصص من نيست اين عبارت را بهترين بهانه وانگيزه يافتم براي شكل گيري وسامان دادن به اين كتاب چه، همان گونه كه “يوسا” در مقاله اش كه عنوان “مرگ چه گورا” را يدك مي كشد براي شرح وضعيت سياسي ي دهه نود ونشان دادن تغييرات فاحش فرهنگ سياسي در آمريكاي لاتين چه گوارا را بهترين ومناسب ترين بهانه و به اعتقاد من “بهترين قرباني ” مي يابد .
شبانه شعري چگونه توان نوشت
تاهم ازقلب من سخن بگويد،هم از زبانم؟
شبانه شعري چنين
چگونه توان نوشت؟
من آن خاكستر سردم كه در من
شعله ي همه ي عصيان هاست،
من آن درياي آرامم كه در من
فرياد همه ي طوفان هاست،
من آن سرد آب تاريكم كه در من
آتش همه ي ايمان هاست.
شبانه، احمد شاملو،1331
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
ضجرافت…!
آن روزها آدم هاي زيادي سراغم مي آمدند . محمد كه از بچه هاي كوي دانشگاه بود و اهل جنوب و مثل جنوب هم داغ داغ . حسين ، كه از همه هم بيشتر مي آمد و هميشه هم با شتابي كه من را مي ترساند و آخرش هم از همان كه مي ترسيدم سرم آمد . با همان شتابي كه آمد ، با همان شتاب هم رفت ، يعني پرتاب شد . گاهي برايم پول هم مي آورد و من را در حقوق گاه به گاهش سهيم مي كرد. هميشه هم مشتاق ديدن وشندين وسرشارازانرژي .خانم دكتر هم مي آمد . هر وقت كه مسيرش به من مي خورد . هميشه هم دست پر بود . يا بيسكويت و آب ميوه ، يا هم پيراشكي و شكلات . يك بار هم يك بسته نسكافه برايم آورد كه تا مد ت ها مشغولم كرد . توكل هم مي آمد . اهل كوه بود و استخوان دار و خيلي هم محكم ، و اهل اد بيات وخواند ن و بحث كردن و كلنجار.
و بچه هاي شهرستان كه بايد دنبا لم چند جايي را سر مي زد نند و مي گشتند تا پيدايم مي كردند . تا يادم نرفته عسل را هم بگويم و فرهاد كه با هم مي آ مدند ، شا نه به شانه و سر حال و پر شور.
شقايق هم مي آمد و البته دير به دير يا فرهاد و يا رويا كه آن روزها حال و هواي غريبي داشت . پر انرژي بود و بشاش ، با موتوري كه هميشه بنزين داشت و هميشه ميزان بود و هميشه روشن و هميشه هم آماده پريدن . ترس هم توي كله اش جا نداشت و من دوست اش داشتم چون يك جور ديگري بود . چند بار هم فروزان را با خودم بردم پاي بساط . روزهاي بدي را داشت مي گذ راند . مي خواستم كمتر تنها بماند و برايش يك ريز حرف مي زدم . مي بردمش با خودم تا شكل هاي ديگري از زندگي راهم ببيند و لمس كند .
هوا تاريك و روشن شده بود و خيابان كم رنگ كم رنگ . يواش يواش مي خواستم كتاب ها را جمع كنم كه يكي آمد و رفت توي نخ و كوك كتاب ها . نگاهش به كتاب ها بود و حواسش به من . يكي از كتاب ها را بر داشت و ورق زد و تندي گذاشت سر جايش و يكي ديگر را بر داشت . كتاب ها را تند تند بر مي داشت و ورق ميزد و مي گذاشت سر جايش ولي زير چشمي بيشتر من را سبك سنگين مي كرد. انگار مي خواست ببيند حريفم مي شود يا نه ، بايد نا غافل كارد ي ، چاقو يي ، چيزي فرو كند توي پهلويم و در برود.
كم سن و سال بود اما سعي مي كرد مثل آدم هاي ميان سال و جا افتاده رفتار كند . حرف زدنش هم همين طوري بود . سنگين و شمرده شمرده ، با كلمه هايي كه از دهن ا ش گنده تر بود . مثلا گفت ، يعني اين جوري شروع كرد: اجازه فروش اين كتاب ها را كي به تو داده . گفتم خودم ، من از كسي اجازه نمي گيرم . گفت : اين شرو ورها غير مجاز است ، ميداني كه ؟ گفتم آره ، من خودم هم غير مجازم . گفت اين برشوت چنده ؟ گفتم برشوت نه ، برشت ، شاعر و نمايش نامه نويس فقيد آلماني . گفت : حالا هر خري ، چنده ؟ گفتم فروشي نيست بچه . گفت تا حالا كتك خوردي ؟ گفتم اي . گفت از كي ؟ گفتم بچه كه بودم از ننه ام گاهي كتك مي خوردم . گفت : ديگه از كي كتك خوردي ؟ گفتم اي . گفت اين يكي كيه ؟ گفتم ، چه گوارا . گفت كمونيسته ، آره ؟ گفتم اي . گفت ، نه راستي كمونيسته آره ؟ گفتم حالا . گفت زدن دخل شو آوردن كه : گفتم ، اي .
مي خواست محكم باشد اما بيشتر مضك بود । انگار مي خواست من را دست بيندازد و لذ ت ببرد از دست انداختن من . من هم مثل خودش شدم ، محكم و البته مضحك . انگار كه مي خواستم دست اش بيندازم و لذ ت ببرم . گفتم آقا پسر اين كتابا به درد تو نمي خورن برو براي خودت اگه پول داري يه ساندويچ بخر بخور ، يا برو سينما ، فيلم اي خوبي زدن رو پرده ها . گوش تا گوش سرخ شد . انگار به خواهر مادرش فحش داده باشم . پاي راستش را بلند كرد و گذاشت وسط كتاب ها و محكم كف پايش را روي كتاب ها چرخاند . چند تا از كتاب ها مچا له و پاره پوره شدند . مثلا صورت چه گوارا كه از وسط جر خورد. عصبي شدم . هل اش دادم عقب وداد زدم : هي گوساله چه كار مي كني كه يك چيزي مثل سيم را محكم كشيد توي صورتم ، فكر كنم تسبيح دانه ريز و بلند توي دست اش بود ، اما آن قدر محكم زد كه صورتم سوخت ……راسستش جا خوردم …..به سن وسال و قيافه ي معصوم و ريغويش نمي آمد كه اين قدرجرات داشته باشد، اما داشت و زد ……شبيه بچه ننه هاي ترسو و درس خوان بود . از آن ها كه دو تا كوچه با لاتر از خانه شان جرات نمي كنند بروند اما اينجا از شانس كوفتي من شده بود سوپرمن . ديدم كار اين بچه پررو با كتك حل نمي شود . دستم را انداختم بغل باسن اش كه يك مرتبه شدند چند نفر . زياد بودند….هفت يا هشت نفر. اصلا نفهميدم از كجا پيداي شان شد . انگار از كف پياده رو زدند بيرون ….دوره ام كردند . يكي دو تاشان هم چند نفري را كه جمع شده بودند و تماشا مي كردند را پراكنده كردند تا بروند پي كارشان . دست دو نفر شان هم بيسيم بود ، از آن گنده ها .
هر كدام شان يك جوري كرم مي ريختند . يكي شان هم يكي از دكمه هاي پيراهنم را محكم كشيد تا كنده شد كه محكم زدم زير دست اش . آن يكي هم با مشت كوبيد به پهلوي راستم كه كم هم درد نداشت . آخري هم يقه ام را مچاله كرد توي دستش و كشيدم به سمت زمين كه كم مانده بود ولو بشوم كف پياده رو كه به زور خودم را جمع و جور كردم .
راستش گيج شده بودم . شايد خيلي وقت بود منتظر اين طور اتفاقي بودم اما حالا كه اتفاق افتاده بود گيج شده بودم و تمركزم را از دست داده بودم . بهم بر خورده بود …..شايد بيشتر و هميشه منتظر چند تا افسر ارشد با چند تا درجه دار گردن كلفت بودم تا چند تا بچه پرروي حرام زاده .
همه كم سن و سال بودند. مثل اولي كه حالا توي بقيه قاتي شده بود . فقط يكي شان مسن بود . بالاي چهل سال . با موهاي فرفري جو گند مي و قدي كوتاه و چهار شانه و دستي كه مثل پتك خراب شد روي شانه ام . و با يك جور صداي بم و چاله ميداني كه گفت : چه طوري بچه كو..ي؟ بقيه همه مثل هم بودند . كم سن و سال ، با موهاي كوتاه و همه با تار موهايي كه تازه توي صورت شان سبز كرده بود . چند تا شان هم حتا موي صورت شان در نيامده بود . لباس هاي شان هم مثل هم بود . همه شلوار هاي پارچه اي داشتند با پيراهن هاي گشاد و تيره . كم كم داشتم گيج تر مي شدم . اصلا يادم نمي آيد كه چه حرف هايي زدم يا آن ها چه چيزهايي گفتند . البته بيشتر من حرف زدم تا آن ها . ساكت بودند . انگار حق حرف زدن زياد را نداشتند . نفهميدم چه طوري ،اما خر كشم كردند و انداختنم عقب يك ماشين . يك فلكس واگن خاكستري رنگ كه مرا ياد ماشين خدا بيامرز ….انداخت و با خودم گفتم و توي دلم هم خنديدم كه اين ها از طرف او آمده اند براي انتقام آن روز . آن روزي كه فقط …مي تواند خوب تعريف اش كند . دفتر انتشارات وعقد قرار داد في ما بين نويسنده و ناشر كه براي خودش روز مضحك و خوبي بود . براي اين كه از گيجي در بيايم و زياد اذيت نشوم از اوضاع ، رفتم سراغ مرور اتفاقات گذشته و آدم هايي كه تندي آمدند جلو چشم ام . ياد تعريف رضا افتادم از آن روزي كه با نسيما رفته بودند پارك ملت وناهار را هم همان جا خورده بودند، وسط درخت ها كه تا عصرهم مانده بودند همان جا . داشتم توي ذهنم حرف هاي رضا را سبك سنگين مي كردم و تعريف هايي كه از تحفه ِجديدش مي كرد و از آن روز خاص، كه به زور من را كه انداختند كف ماشين و خودشان هم سوار شدند و در را بستند وهمه گي حلقه زدند دورم ، به جز آن يارو كه سن اش از همه بيشتر بود كه انگار رييس گروه بود ، يا فرمانده دسته يا يك هم چين چيزي كه رفت نشست روي صندلي جلو بغل دست راننده ….خوب همه چيز را نمي ديدم و نمي شنيدم چون رفته رفته گيج و گيج ترمي شد م . چشم هايم هم مي سوخت . يادم رفت بگويم كه يكي شان توي در گيري و كشمكش توي پياده رو يك چيزي پاشيد توي صورتم كه چشم هايم را سوزاند . سرم هم شروع كرد به د رد كردن و پاهايم كه حس مي كردم دارند شل مي شوند. راه كه افتاديم ماشين به سرعت پيچيد به سمت راست ، يعني خيابان ابوريحان را رفت پايين .
همان طور كه نيم خيز افتاده بودم كف ماشين يكي شان با يك تكه پارچه چشم هايم را محكم بست و دست هايم را هم يكي ديگر از پشت به يك چيزي مثل سيم يا بند كفش نازك به هم بست و چند تا گره محكم هم زد به بند و بعد هلم داد آن طرف تر كه به حالت دراز كش در آمدم ….يكي شان نمي دانم جدي يا به مسخره يك مرتبه پرسيد : هي عوضي راي دادي ؟ كه از ذهنم در آمد : آره به مامان تو راي دادم ، به خاطر مچ پاهايش! كه گرفتنم زير مشت و لگد كه آن يارو به خنده گفت ولش كنيد گناه دارد . حالا داغ است نمي داند چه بلايي سرش آمده .
تصميم داشتم تمركز داشته باشم و آرام باشم . هميشه فكر مي كردم كه اگر توي اين جور شرايطي گير كردم بايد آرام باشم و سكوت كنم اما نشد و قاطي كردم و صدايم را ول كردم توي ماشين كه : مادر قحبه ها قيافه هيچ كدام تان يادم نمي رود كه آن يارو باز با صداي بم و سرد ش گفت :كونت را پاره مي كنم كه همگي با صداي بلند زدند زير خنده .
پيچ دوم ماشين را هم توانستم تشخيص بدهم . انداخت توي “جمهوري اسلامي “به سمت پايين ….بعد از آن ديگر نفهميدم كدام سمتي رفتيم . سرعت ماشين زياد بود و تند وتند هم چپ و راست مي شديم و بالا و پائين ، حتا چند تا كوچه پس كوچه بلند و تنگ را هم رد كرديم تا بالاخره سرعت ماشين كم شد و ايستاد . بعد از روي يك پل آهني وارد يك محوطه بزرگ شديم و يك در آهني بزرگ پشت سرمان محكم بسته شد .
ماشين به انتهاي محوطه كه رسيد ايستاد । در كشويي ماشين كه كنار رفت همه پياده شدند و در را دوباره به روي من بستند । حدود نيم ساعتي همان جا توي ماشين ماندم تا اين كه در ماشين باز شد و دو نفر از دو طرف بازوهاي مرا گرفتند و كشيدنم پايين . يكي شان همان طور كه كتفم را محكم مي كشيد گفت : تند تر بيا و كشان كشان كه مرا با خودشان مي بردند يك صداي جديد گفت : پس اينه و يك مرتبه محكم يكي با كفش كوبيد به ساق پاي راستم كه دادم در آمد و آن صدا دوباره پرسيد ؟ زن و بچه هم كه داري ، آره ؟ جواب ندادم . دوباره پرسيد: نگفتي داري يا نه ، بعد هم بدون آن كه منتظر جواب من بشود خودش به خودش جواب داد كه : آره كه داري ، خوبشم داري ، يك زن و يك آتش پرست ناقص! بازهيچي نگفتم كه داد زد : چرا جواب نمي دي كوني ، سفيد و خوشگل هم كه هستي كه از دهنم در آمد كه : حاضرم روي كوني بودن خودم يا شما مادر قحبه ها شرط بندي كنم كه با پشت پا محكم پاهايم را كشيد ند عقب كه بد جوري خوردم زمين كه چشم هايم هم سياهي رفت ……
صداي خنده مي آمد । صداي شوخي .جك هم مي گفتند ، بيشتر هم از زن ها و دختر هاي خراب .انگار داشتند بازي مي كردند با من . يك جور تفريح هيجان انگيز كه هم تفريح و خنده بود براي آن ها و هم به اصطلاح تنبيه و شكنجه براي من . همان طور ولو شده بودم وسط محوطه و صداي خنده هايي كه هي بلند و بلند تر مي شد ، و صداي فحش ها ي ناموسي كه به جان من مي كشيد ند و صداي صلوات و جك هاي بي مزه و حتا صداي ضجه زدن يك دختر بچه و از همه هم واضح تر يك صداي آشنا كه آرام و شمرده به اسم صدايم مي زد : سپنتا!…! سپنتا…!
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
پوزش من و هاينريش بل ازخوكها-7
در داوري آثارم به نقد جوان ها بيشتراز آدم هاي با سابقه اعتماد دارم چون جوان ترها كم تر از روي بغض حرف مي زنند ونقد شان هرچند كم مايه اما صريح و معصومانه است واين براي من ارزشي تراست .جوان ها جسورتر و منصف تر و حتا كار شناس تر هستند واز طرفي هيچ دليلي نمي بينم كه آدم هاي با سابقه را احمق ندانم.
من احتمالا آدم عقب مانده اي هستم چون رانندگي بلد نيستم و از كامپييوتر بدم مي آيد واهل حساب بانكي و درس خواندن نيستم واز دانشگاه متنفرم واز خيلي ازاستادهاي واقعا احمق . من تكنولوژي را قبول ندارم و از برخي اختراعات بيزارم . ساعت حا لم را به هم مي زند و برخي از علوم را كاملا بي ارزش مي دانم .
آدم بايد جيگر داشته باشد ، اين جيگر داشتن آدم را به همه چيز مي رساند ، البته داشتن جيگرهم بد نيست ، يعني جيگري را براي خود داشتن، يعني جيگري را مال خود كردن كه اين كار هم دوباره جيگر مي خواهد.
اين حرف آن ديوانه را بايد بااورانيوم غني شده نوشت كه مي گويد :مثل سياهي چرك زير ناخن بودزندگي…!
در صحنه زندگي دلقكها بازيگردان هاي قابلي هستندومن در اين بازي مسخره بد جوري كم آورده ام .
در جايي گفته بودم كه جهان جنده خانه ايست بي رييس . البته من حرف هاي زياد ديگري هم زده ام .
دست و پا زدن زيادي در عرصه هنر آدم را به هيچ جا نمي رساند در هنر اگر نبوغ نداشته باشي بايد حد اقل خلاق باشي و يا جسور و گرنه با پاره كردن …و جر دادن حنجره هيچ غلطي نمي شود كرد .
زندگي مزخرف بورژوازي ، رفتن به سمت بورژوازي ، افتادن در دام بورژوازي ، تفكر مسخره بورژوازي و تعفن بورژوازي.
كافكا خطاب به ميلنا در يكي از نامه هايش مي نويسد : ” مسيح نيز به دام وسوسه افتاد.”
جاه طلبي من ، خود خواهي من ، خود شيفته گي من ، نبوغ من ، جسارت من ، معصوميت من ، حماقت هاي من ، حساسيت هاي من ، ترس ها و خيلي چيز هاي ديگر من.
به قول فروغ : ما هر چه را كه بايد از دست داده باشيم از دست داده ايم ، ما بي چراغ به راه افتاد يم .
من يك سامورايي تمام عيار هستم.
حالا خواننده هاي آثارم از من توضيح مي خواهند واين حق مسلم آن هاست. توضيح در باره همه چيز ، از زبان و لحن و فرم و موضوع گرفته تا ميزان اثر گذاري و بازتا ب و واقعيت و وقاحت و هر چيز معقول و غير معقول ديگري .
من هيچ وقت قدرت سرودن شعري براي مادرم را نداشتم .
به گفته پيشينيان آدم بايد در فاصله هفت بار نفس كشيدن تصميم خود را بگيرد، از ديالوگ هاي يك فيلم .
من هميشه يك معترض و مخالف خوان بوده ام .
من يك شتر تنها در كوير هستم .
هيچ حكومتي از طرف من پذ يرفته نيست ، اما از طرفي هم دمو كراسي يك آرمان و ايده آل دست نيافتني ست .
به قول خودش مثل نون زير كباب بود ، چرب و چيلي و دل چسب .
اي كاش مي توانستم جنس و نوع دوست داشتن خودم را توضيح مي دادم .
نميدانم گفتن اين حرف ها به چه دردي مي خورد اما انگار كه من ناگزير به گفتن هستم .
فرزندم از من دور مي شود ، آرام آرام آرام و به ساده گي!
هميشه دوست داشتم در جواني بميرم ، اما چهل ساله گي را رد كرده ام و هنوز زنده ام.
مكث كردن يعني نابود شدن .
اواسط شهريور 84 ، شب ، با …عزيز دوست كرد خوب من ، با مشروب و دوغ و موز و چيپس و يك عا لمه حرف .
امروز پرونده يكي ديگر از كوتوله هاي دور و برم بسته شد . دارم برخي از اسم ها را خط مي زنم .
رويا .ميمرا ديدم ، جلو در هتل البرز ، باران به شدت مي باريد ، رفتم برايش چند برگ گپي شناسنامه گرفتم كه خيس خيس شدم .
همه را بيازمودم ، چون تو خوش ترم نيامد .
انسان هيچ وقت شاد نبوده ، هيچ وقت .
1386
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
پوزش من و….-6
اينها ياد داشت هايي هستند كه از سطل آشغال برگشته اند ، براي”جلو گيري از گايش مولف در پشتا متن اثر به وقت سانسور “
مي توان ننوشت و نگفت و هيچ حركتي هم نكرد ، اما به چه قيمتي ؟؟؟
ما مي نويسيم چون به قول يك مثل افريقايي مرغوب ترين چوب ها هم گرفتار مو ريانه مي شوند.
ما مثل علف هرز رشد كرده ا يم . بستر عادي براي باروري ما بستر مناسبي نبوده. ما وحشي هستيم ونياز ما براي انجام شدن فرايند تكميلي يا منطقي مان زيست در جنگل است ، دركوه . جايي جداي اين اجتماع عادي و به اصطلاح به هنجار . ما بيماريم . اگر اين جامعه سالم است، پس ما بايد بستري شويم . ما لايق ” آي سي يو” هستيم ، لايق دستگاه ، لايق خاك. ما نمي خواهيم ، شد يدا نمي خواهيم مزاحم و آزار دهنده باشيم ، اما شد يدا مزاحم و آزار دهنده هستيم. از ما دوري كنيد ، اين حق مسلم شما ست.
يك پلان از فيلمي كه ” دوستي ” به پيشنهاد خودم از من گرفت. وارد مستراح شدم . در بسته شد . دوربين روي در ثابت و منتظر ماند . بعدازمد تي نسبتا طولاني در باز شد و من از مستراح خارج شدم ، همين . اين يك فيلم كوتاه بود ، جداي اين قضيه كه مستراح رفتن يك جور رهايش و آزادي ست.
ادبيات يك ورطه است ، يك ورطه هولناك.
داوري ها اصولا بر محور سليقه است وبه همين خاطر هم قابل اعتنا نيست.
تلاش و دوباره كاري و وسواس لازمه كار هنر مند است ، و ضروري و جذاب ، اما شك وترس از نظر من توصيه نمي شود . وسواسي كه ناشي از عدم اعتماد به خود و به معني نبود جسارت باشد در هنر فاجعه است . ترس بيش از حد از داوري ديگرا ن خطر ناك است و قاتل خلاقيت.
هاينريش بل ، حرف خوبي مي زند . او مي گويد : “رمان پناه گاهي ست براي پنهان كردن دو يا سه كلمه كه نويسنده اميد وار است خوا ننده آن ها را پيدا كند .” پس تمام دغدغه ما انگار همان ترس و نگراني ست كه گفتم و كارهاي ما هم دامن زد ن به اين ترس ها تا اگر بتوانيم در دل اين كابوس آن دو يا سه كلمه را براي خودمان و ديگران كشف كنيم : ” نجات آن دو يا سه كلمه “
من خودم خودم را ساخته ام و ا ز طرف كس يا كساني حمايت نشده ام . از طرف دولت كه به هيچ شكلي كه اين بيزاري از طرف دولت كاملا دو طرفه بوده.
محرك هاي من در حوزه فكر و نوع نگاه بدون توضيح و تشريح زياد مي توا نند ا ينها باشند: كتاب “حاصل عمر” از سامرست موام، به خاطر تجربه هاي شخصي و بي نظيرش. “خاطرات لوييس بو نويل” به خاطر تواضع ، جسارت و نگاه پيا مبر گونه اش . “گفت و گوي بلند مارسل دو شان با پي ير كا بان” به خاطر نادر بودن اش و رها يش اين آدم در حد بي نهايت و بي قيدي ها يش . “تفسيرهاي زند گي” ويل دورانت به خاطر روايت هاي بي نقص و بي غرض و جسو رانه اش .” نامه به پدر” كافكا به خاطر معصوميت مسيح وارش . “غزليات” حافظ به خاطر بي مو ضوعي شان ، بي كرانه گي شان ، بي مرزي شان ، بي زماني و بي مكا ني شان . “بوف كور” به خاطر لذت رواني خاص و فضاي اثيري اش . “مولا نا” بخاطر آن جنون مطلق اش . “مارگرت دوراس” به خاطرنگاه شخصي اش ، و البته كه “فروغ و فروغ و فروغ” . “حسين منزوي” به خاطر عشق و شيدايي زميني و ملموس اش ، و خيلي چيز هاي ديگر ، مثل بعضي آدم ها ، بعضي عكس ها ، بعضي حرف ها ، نگاه ها ، حالت ها ، لحن ها وووو بي نها يت ها …
من حالا فقط نياز به زمان دارم . من و نسل من خيلي زود پير شد يم . تكنو لوژي و رويداد هاي اين دوره به زندگي ما سرعتي سر سا م آور داد و البته كه گيجي و آشفته گي ، ودر نهايت هم دل زده گي و خسته گي زود رس . نسلي كه انگار از پشت سر با چوب توي سرش زد ند و زمان از دست او در رفت . در هر حال من در همين سر گيجه هم كار خودم را كردم و حالا كاري ندارم جز اين كه منتظر مرگ باشم .
بيشتر از آن كه به جوان ها چيزي ياد بدهم از آن ها آمو خته ام . هر نسلي نسل قبل از خودش را قبول ندارد و آن نسل را كودن مي پندارد كه از نظر من اين حق را هم دارد ، چون هر نسلي به جز تجربه هاي نسل خودش تمام داشته هاي گذ شته گان را هم در چنته دارد .
دوستان من اكثرا از جوان ها هستند . آن ها من را تحمل مي كنند و من هم با آن ها مشكل ي ندارم. جوان ها به من انرژي و هيجان مي دهند .
من با كار كردن مشكل ي ندارم بلكه با خر حمالي كردن نمي توانم كنار بيايم . آدم ها بيشتر به جاي كار مفيد كردن تن به حمالي مي دهند كه اگر اين حمالي براي ديگران باشد ديگر مي شود برده گي و حقارت و مزدوري و فلا كت ووو…
بله هنرمند به خاطر توانايي هايش مي تواند روح شيطان را هم در خودش پرورش دهد . هنرمند شناخت دارد و تحليل و جسارت و مي تواند ذهن آدم ها را تحت تاثير قرار دهد و بر آدم ها از نظر رواني حكومت كند و رهبري آن ها را به عهده بگيرد ، پس مي تواند خيلي خيلي خطر ناك هم باشد .
بعيد مي دا نم كه من در زمينه اي از كارها يم كه انجام داده ام پشيمان شوم . من حتا فرصت اين پشيماني را هم به خودم نمي دهم . من به كارهاي نكرده بيشتر فكر مي كنم ، كار نامه پشت سر من ديگر متعلق به من نيست.
با همه مصيبت هاي موجود وضعيت هنرمند خيلي هم وحشت ناك نيست . در هر حال هنر مند ها انتخاب كرده اند واز طرفي ما هنوز در جهان امروز شاهد قتل عام هاي دسته جمعي و گرسنگي و تبعيض نژادي و فلصله هاي فاحش طبقاتي و فقر فرهنگي و فحشا و قاچاق دختران زير ده سال و مواد مخدر و آدم ربايي و انواع جنايت هاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي ووو هستيم و من نمي دانم اين همه ساز مان هاي به اصطلاح بشر دوستانه و سازمان مثلا ملل و حقوق بشر ووو دارند چه غلطي مي كنند و اصلا بشر در طول اين چند ين هزار سال مثلا زندگي متمدن چه گهي خورده كه امروز تازه مثل خر در تمام زمينه ها ميان گل مانده.
از نظر من اجازه گرفتن براي نوشتن كار بسيار احمقا نه اي ست و از طرفي هم من درست در ايستگاه آخر ايستاده ام واز ته ته تاريكي آمده ام و ديگر لزومي ندارد كه روحم را به اجنبي ها بفروشم . زندگي كولي وار و خياباني من ديگر چيزي را براي از دست دادن ندارد.
هنر قرار نيست كه دست به معجزه بزند . شايد كار هنر فقط اين باشد كه حركت انسان را براي رفتن به سمت يك كابوس هولناك كمي كند كند و يا انسان را براي پذ يرفتن و هضم اين كابوس كمي آماده ، همين . پس انتظار معجزه داشتن از هنر انتظارمسخره ايست ، هر چند كه هنر خودش اصولا و في نفسه يك معجزه بي نظير است.
هميشه نفر سومي براي نظاره و داوري حضور دارد ، نفر سومي كه البته در درون ماست .
“همينگوي “مي گويد : آدم نابود مي شود اما شكست نمي خورد و ” بكت ” مي گويد :هنر مند بودن يعني شكست خوردن ، طوري كه هيچ كس ديگري شها مت اش را ندارد.اما من چيز ديگري را اضافه مي كنم و آن اين كه آدم به محض به دنيا آمدن يك بازنده محسوب مي شود و ديگر چيزي به اسم برد براي او وجود ندارد ويا جور ديگري هم مي شود گفت كه ديگر چيزي براي باختن نيست پس هر حركتي خودش يك برد حساب مي شود و بايد تمام باخته ها را دو باره برد و پس گرفت . خودم هم نفهميدم كه چي گفتم اما تلاش براي فهميدن است كه اصلا به برد ويا باخت معني مي دهد و آدم بدون عمل آدمي خنثي و يا بهتر بگويم يك تفاله است و آدم بدون پرونده و عملكرد تنبا ني است سراسركثافت!
من درست مثل يك آدم تبعيدي هستم ، فاقد شغل و مزايا و بيمه و حقوق شهروندي وفاقد امنيت مالي و اجتماعي و رواني . من حتي نمي توانم درسطح شهر با آرامش تردد كنم و بارها و بارها من را در سطح شهر به بها نه هاي مختلف گرفته اند و باز داشت كرده اند . من در سرزميني غريب با زباني غريب و در بين مردمي غريب زندگي مي كنم و تعداد آدم هايي كه در اين سرزمين مي توانند با من حرف بزنند و با من ارتباط بر قرار كنند بسيار اندك مي باشد .
هيتلردر جنگ بيش از بيست هزار سر باز آ لماني را به دليل پشت كردن به جبهه هاي جنگ محكوم به مرگ مي كند و تمام آن ها را به دار مي آويزد وبرسينه هر كدام از اين سر باز ها بر چسبي مي چسباند كه روي آن نوشته شده بوده :من يك آدم ترسو هستم ، اما از ديد ” گونتر گراس ” نويسنده بزرگ و سياسي آلماني اين سر بازها قهرمان هاي واقعي جنگ بوده اند . اين ياد داشت فقط به منظور تقدس ندادن به جنگ آمد و اثرات منفي بيشماري كه دامن يك ملت را تا يك قرن بعد از تمام شدن جنگ هم رها نمي كند .
كافيست به جاي پرداختن به حاشيه ها فقط و فقط كار كرد .
آدم در يك لحظه دچار تغيير و دگرديسي شديد مي شود ، بزرگ مي شود يا كوچك ، باشكوه مي شود يا نابود.
در آستانه چهل ساله گي دارم يواش يواش اندوه آدم هايي مثل وان گوگ و كافكا و هدايت و بتهو ون و فروغ و كساني از اين دست را مي شناسم .
هنرمند همه هستي خود را مي دهد براي به دست آوردن آن چيزي كه امكان به دست آوردن اش در حد غير ممكن است ، يعني به دست آوردن آرمان ها و ايده آل هايش و تنها تفاوت هنر مند با يك آدم عادي فقط به فقط خلاصه مي شود در اين ريسك پذ يري وديگر هيچ. خيز برداشتن به سمت نا ممكن ها .
ديگر دوران قهرمان پروري و قهرمان شدن و بت شدن گذشته و انسان امروز بيشتر از هر چيزي يك دلقك تمام عيار است تا يك پيامبر انسان امروز به سرعت به سمت جاكشي پيش مي رود ، پس براي انسان امروز جاكش نشدن يك افتخار و پيروزي ست ، قهرمان شدن او پيش كش .
دنياي امروز در دست دلقك هاست و دلقك ها سرآمد انسان هاي معاصر اند
گاهي بي شعور ها برنده اند و اين نبايد هنرمند را عصباني و نگران كند چون تعريف از برد و باخت تعريفي متغيير و بي در و پيكر است .
من هرگز معني درست و منطقيي، مثبت بودن و منفي بودن را نفهميدم .شايد چون من يك رياضيدان و فيزيكدان نيستم ।چنين دركي ازآنها ندارم بنابراين ازخيرش گذشتم وبه هتل البرزرفتم وشفارش هميشه گي را دادم ، كيك و چاي । واين مصرع را مثل هميشه زير لب غرولندكردم:
از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم.
من هم مثل” هنري ميلر” و” آرتور رمبو” از زاد گاهم متنفرم.
زمان هيولاي وحشت ناكي ست . كنار آمدن با زمان روحي پيامبرآنه مي خواهد . زمان ما را مي بلعد.
من در تمام موارد صد در صد حق را به خودم مي دهم .
اين روز ها از نوشته هايم استقبال خوبي مي شود ومن از اين بابت بسيار خوشحال هستم و البته كمي هم مي ترسم .
ما بايد اندازه خودمان را بدانيم ، اين براي ما خوب است واز حماقت ما كم مي كند .
آدم ها متاسفانه يك ديگر را به شدت فرسوده و خسته مي كنند و بار سنگيني را روي دوش هم مي گذارند .
من به شد ت تغيير كرده ام ، حالا وقتي دو جوان را در آستانه ازدواج و بچه دار شدن مي بينم به جاي شاد شدن مي ترسم وبراي شان نگران مي شوم .
خيلي پيش آمده كه اين احساس به سراغم مي آيد كه آهووكرگدن از من به شدت متنفر هستند و نبودن من را آرزو مي كنند .
با اين كه آدم خود خواه و خود شيفته اي هستم و هميشه هم حق را به خودم مي دهم اما هميشه هم در حال مرور كردن حماقت هايم هستم.
كرگدن راست مي گفت: “چشم هاي من ريز و تيز و هيز هستند. “
شايد برخي از حرف هايم را تكرار كرده باشم ، اما تكرارها از سر شيفته گي و اهميت هستند و از سر اصرار براي شنيده شدن .
آدم بزرگ هيچي نيست ، او فقط بزرگ است ، حالا اين آدم بزرگ شعر مي گويد يا نقاشي مي كشد يا آشپزي مي كند و چوپاني و يا انگشت اشاره اش را تا بند دوم مي چپاند توي دماغش ويا سرپا مي شاشد هيچ ربطي به بزرگي او ندارند . بزرگ بودن به اخلاق گرا بودن و مهربان بودن و با گذشت بودن و اين جور چيز ها بودن هيچ ربطي ندارد . پس انگار آدم بزرگ فقط اتفاق ها را مي سازد و چون بزرگ است همه چيز او بزرگ و قابل تامل و اثر گذار مي شود واين هم تقصير او نيست كه برمي گردد به كوچكي ديگران نه به بزرگي او . پس اين خوب است كه پشت هر اتفاق كوچكي يك آدم بزرگ باشد نه پشت هر اتفاق بزرگي يك آدم كوچك . آدم كوچك هيچي نيست ، حتا اگر دست به كار هاي بزرگ بزرگ بزند .
آدم يا بزرگ است يا كوچك و اين قضيه را هيچ كاريش نمي شود كرد .
تماشا كردن عكس كار بي نظيري ست و نبايد از آن غافل شد. عكس يك لحظه ثابت است كه مي توان بدون ترس از محرك بودن به آن فكر كرد وآن را بررسي نمود .
ارسال شده در وبلاگ نويسي-عمومي
پوزش من و……-5
در هر حال اين همه تلاش براي فهميدن هيچ كمك ي به انسان نكرد …
ادبيات عمو مي وجود ندارد . من همواره و پيوسته ادبيات شخصي خودم را بروز مي دهم .ادبيات بايد كاملا شخصي باشد ، با ظرفيت ي كه بتواند عمو ميت پيدا كند ، هم براي عرضه به عموم و هم براي كالبد شكافي هاي متنوع .ما كدام قهرمان داستان را مي توانيم به اندازه خودمان بشناسيم ؟ حالا اگر بتوانيم اين آدم را كه مي شناسيم را بدون ترس و محا فظه كاري معرفي كنيم خب به نسبت درست و منطقي عمل كرده دايم . تنها مي توانم بگويم كه من سعي نكرده ام تا يك دروغ بزرگ باشم كه اين قضيه من را به شد ت متهم مي كند ، چون آينه اي مي شوم در برابر جماعت حقير و دست به خايه اي كه ترس بروز خودشان در تنهايي را هم دارند و در تمام عمر از خودشان و از ديگران فرار كرده اند .حالا اين فرايند موقعيت من را در برابرآن ها خطر ناك مي كند.
كافي است فقط دروغ نگوييم تا جهان ظاهري غير اخلاقي و البته بكر و سالم داشته باشد . فقط به واسطه رنجي عظيم وجسارت ي تمام و كمال مي توانيم بر خود و بر تاريخ مسلط شويم.
نويسنده آلماني مي گويد :”پيشنهاد مي كنم اثر و موضع نويسنده را از هم جدا كنيد .” نمي دانم منظور اين آقا از اين حرف چه بوده ، اما جلو آن نوشتم :”چه حرف احمقا نه اي” شايد حرف اين بابا را درست و يا كامل نگرفته باشم ، اما از حرف خودم نمي گذرم ، چون اين حرف از نظر من واقعا احمقانه مي رسد.
خب اين نوع زندگي مثل نگاه كردن به كلبه اي چوبي است كه در آتش مي سوزد .ما داريم سوختن كلبه زندگي خودمان را نگاه مي كنيم ، سو ختن خودمان را ، خاكستر شدن خودمان را ، خاكستر شدن مو ضع گيري مان را ، باور مان را ، هستي مان را .
ما در هنر خودمان كم بود موضوع نداريم ، ما ترس موضوع داريم ، دقت كنيد ، مي گويم “ترس موضوع” ،يعني كشتن موضوع ،عقيم كردن و عقيم گذاشتن موضوع . ما از بروز دادن موضوع خودمان به هزار يك دليل ترس داريم . اول مسله خود سانسوري كه خودش دلايل عمده اي دارد ، بعد ترس از سطحي بودن موضوع كه بر مي گردد به عدم جسارت ما ، بعد ترس از لو رفتن موضوع كه نكند در ذهن كس ديگري هم بوده باشد ، بعد ترس از خود موضوع كه نكند نتوانيم از عهده آن بر آيم وترس هاي بي شمار ديگر ووو.
متاسفانه سا نسور شده بخش غير قابل تفكيك ي از تكنيك ما براي نوشتن ،يعني ما قبل از آن كه زير تيغ سانسور برويم خودمان به شكلي خودكار اثر را ختنه مي كنيم كه مبادا به كسي يا جايي يا چيزي بر بخورد، واين براي يك نويسنده يعني مرگ زود هنگام و يك جور خود كشي ادب